محسن حسن زاده لیله کوهی

از تمام رفتگان، بی نشانه تر شدیم

آمدیم و ناگهان، راهی سفر شدیم
چون تبسم سحر، داغ شعله ور شدیم
 
ردّپا نداشتیم، چون نسیم نیستی
از تمام رفتگان، بی نشانه تر شدیم

محسن حسن زاده لیله کوهی

پروازِ ناپرندگی ما شنیدنی ست

ما را چگونه از افق خویش می بری؟
تا ناکجای از همه هستی رها شدن

پروازِ ناپرندگی ما شنیدنی ست
در ازدحام این همه چون و چرا شدن

محسن حسن زاده لیله کوهی

ما را ببر به سمت افق های دوردست

ما تازه آمدیم که ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به راهی که راه توست

ما را ببر به سمت افق های دوردست
آن جا که صبح پرده نشین نگاه توست

رضا حاج حسینی

خدا را شکر حیدر هست... عیدُالله اکبر هست

نه تنها من، نه تنها تو، نه تنها آنکه دین دارد
که عالم هر چه دارد از امیرالمومنین دارد

بگو در چنته‌ی خود هر چه دارد رو کند، اما
مگر دنیا چه خیری جز علی در آستین دارد؟

رضا حاج حسینی

برو برای غزل های تشنه، آب بیاور

به سمت شط برو، یک مشک شعر ناب بیاور
برو برای غزل های تشنه، آب بیاور

چقدر گَرد نشسته ست روی گُرده ی تاریخ
برو سکون جهان را به پیچ و تاب بیاور

رضا حاج حسینی

نه از لباس کهنه ات نه از سرت شناختم

نه از لباس کهنه ات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
 
تو را نه از صدای دلنشین روز های قبل
که از سکوت غصه دار حنجرت شناختم

محمد جبرئیلی

بیا که بی تو شکوفه غریب می ماند

بیا که بی تو شکوفه غریب می ماند
زمانه در هوس بوی سیب می ماند

بهار بی قدم آسمانی ات ای گل
جُدا ز رایحه های نجیب می ماند

محمدتقی بهلول

دیر بیدار شدیم

اجنبی صاحب عزت شد و ما خوار شدیم
دیر بیدار شدیم

خواب بودیم و به غرقاب گرفتار شدیم
دیر بیدار شدیم

محمدحسین بهجتی اردکانی (شفق)

روشن از روی تو آفاق جهان می‌بينم

روشن از روی تو آفاق جهان می‌بينم
عالم از جاذبه‌ات در هيجان می‌بينم

شورش بلبل و جانبازي پروانه و شمع
همه از عشق تو اي مونس جان مي بينم

محمدحسین بهجتی اردکانی (شفق)

نهضتت مایهٔ الهام جهان است هنوز

عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز
نهضتت مایهٔ الهام جهان است هنوز

بهر ویرانی و نابودی بنیان ستم
خون جوشان تو چون سیل دمان است هنوز

محمدحسین بهجتی اردکانی (شفق)

آه! آن مرد بی‌نشانه چه شد؟

چون علی کو امیری آزاده
که بُوَد دست‌گیر افتاده؟

چون علی کو کسی که در دل شب
افتد از پا ز نالۀ یارب؟

سیدمحمد بابامیری

بی شک تمام این وقایع ریشه دارد

اینجا کبوتربچه ها را یک کبوتر
پیچیده در بال و پری آتش گرفته

از داغ این آلاله های غرقه در خون
هر گوشه چشمان تری آتش گرفته

حسین انصاریان

حدیث عشق بازان را چه دانی

تو راز بزم مستان را چه دانی
تو سّر می پرستان را چه دانی

تو را با جسم خاکی هست صد کار
رموز باطن جان را چه دانی

زکریا اخلاقی

در حجره های ساحلی جای کسی خالی ست

تقویم ها شاداب، 
وَ لحظه‌های زندگی آن سان که باید بود
و دشت‌های عشق،
در سایه ی سبز وزش های مجدد بود

علی صافی گلپایگانی

در سایه ی مستدام عشقت

هر کس که فتد به دام عشقت
ادراک کند مقام عشقت

آن گاه چشد حلاوت عشق
کاو راه بَرَد به بام عشقت

محمدحسین طباطبایی

پرستش به مستی ست در کیش مهر

همی گویم و گفته ام بارها 
بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی ست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها

حسن حسن زاده آملی

ماییم و رخ يار دل آرام و دگر هیچ

ماییم و رخ يار دل آرام و دگر هیچ
ما راست همين حاصل ايام و دگر هيچ

ای زاهد بيچاره كه داری هوس حور!
ای وای تو و آن هوس خام و دگر هيچ

ناصر مکارم شیرازی

گدایى در این خانه افتخار من است

گدایى در این خانه افتخار من است
شعار عشق تو عالی‌ترین شعار من است

فروغ روى تو اى خضر وادى ظلمات
چراغ روشن هر شامگاه تار من است

لطف الله صافی گلپایگانی

می دمد صبح نجات امم ان شاءلله

می دمد صبح نجات امم ان شاءلله
می رسد ماحی ظلم و ستم  ان شاءلله

طائر علم و عدالت بگشاید پر و بال
سپری می شود این شام غم  ان شاءلله

راضیه مظفری

هرسال مهدی مادرش را مشهد آورده

ز نان خشک بقچه کمتر میخورد، شاید
سهم کبوترهای آقا بیشتر باشد

خرج سفر این بار یک انگشتر کهنه ست
هرچند ارث مادرش، بی‌بی‌گُهر باشد...

راضیه مظفری

ببین من هم صدای کوچکی در این هیاهویم

رقیه_دوستم_موهای درهم برهمی دارد
برای او ندارم هدیه ای جز گیرهٔ مویم...

کسی در بین جمعیت ندیده مادر من را؟!
زنی با مهربانی مینشیند آه... پهلویم...

این است دنیا!
راضیه مظفری

این است دنیا!

دنیای ظلمانی چه تلخ است!
دیگر رها کن ای دل من!
هر لذت دل بستنی را
این است دنیا!
پر می کند از نعش سرد کودکان
                         یخچال های بستنی را

جواد محمدزمانی

نفرین به دشمنان حسودی که داشتی

ای از تبار لیله ی قدر اندکی درنگ
ما را ببر به سمت شهودی که داشتی

ای بانویی که بود مباهات نسل تو
با جبرئیل، گفت و شنودی که داشتی

سیدرضا جعفری

برگشتم از رسالت انجام داده ام

برگشتم از رسالت انجام داده ام
زخمی ترین پیمبر غمگین جاده ام

نا باورانه از سفرم خیل خارها
تبریک گفته اند به پای پیاده ام

سیدرضا جعفری

او چشم بست از کلمه بیست و پنج سال

بعد رکوع رکعت دوم شهید شد

در پیش چشم این همه مردم شهید شد



جرمش همین که نان جو می خورد سفره اش

این مرد هم به خاطر گندم شهید شد

محسن حنیفی

آب‌ها هم کاش که حرّ پشیمان داشتند

آب باعث شد که مردی آب شد پیش همه
آب‌ها از شمر گویا اذن میدان داشتند

کودکی آرام شد با لای‌لای تیرها
بعد از آن گهواره‌ها خواب پریشان داشتند

حسین وحید خراسانی

برآى اى آفتاب برج توحید

برآى اى آفتاب برج توحید
در آر از ابرِ غیبت قرصِ خورشید

ألا اى مطلع الشمس هدایت
جهان تا كى گرفتار ظلالت

حسین وحید خراسانی

روز عاشوراست يا صبح ازل

روز عاشورا است يا صبح ازل
مشرق الانوار وجه لم يزل

مطلع الفجر شب قدر وجود
شد برون از پرده هر سرّى كه بود

سید روح الله موسوی خمینی

‏‏عاکف درگه آن پَرده نشینم شب و روز

جز سر کوی تو ای دوست ندارم جایی‏
‏‏دَر سرم نیست بجُز خاک دَرت سودایی‏

‏‏بَر در میکده و بُتکده و مسجد و دیر‏
‏سَجده آرم که تو شاید نظری بنمایی‏

سیدعلی حسینی خامنه ای

دلم قرار نمی‌گیرد از فغان بی تو


دلم قرار نمی‌گیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف داده‌ام عنان بی تو...

گزاره غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

فاطمه معصومه شریف

این انقلاب چشمه ای از انقلاب توست

این انقلاب چشمه ای از انقلاب توست
پیروزی اش مقدمه ی فتح باب توست

ای نور محض وعده ی صادق خود تویی 
چشمِ امید این همه عاشق خود تویی

فاطمه معصومه شریف

به چشمان سیدحسن فکر کردم ...

پس از حاج قاسم ولی شب به شب من 
به آن ماه خونین بدن فکر کردم 

شدم‌ عاقبت غرق نصرمن الله ...
به چشمان سیدحسن فکر کردم ...

فاطمه معصومه شریف

کلاغان کلاغان مگر می گذارند ؟!

نشستم صدای تو یادم بیاید
کلاغان کلاغان مگر می گذارند ؟!

ببین آسمان خالی است از ستاره
ولی غصه ها در دلم بی شمارند

فاطمه معصومه شریف

سلامی از طرف خانواده ام به شما 

تمام راه دلم خواست پابرهنه شوم 
به یاد خاطره های جوانی پدرم 

برای اینکه بیندازمش درون ضریح 
سپرده نامه به من خواهر بزرگ ترم

علی مقدم

بهشت اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا 

تجلی کرده از هر سو جمال کبریا اینجا
کجا رفتی پی دیدار حق ای دل بیا اینجا 
میان صحن او می گردم و با خویش می گویم
بهشت اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا 

سید محمدمهدی شفیعی

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست

کوه باشی سیل یا باران... چه فرقی می‌کند
سرو باشی باد یا توفان.... چه فرقی می‌کند

مرزها سهم زمینند و تو سهم آسمان
آسمان شام یا ایران چه فرقی می‌کند

سید علیرضا شفیعی

منم؛ شهادت! سودای هر شبت برخیز

قدم قدم همه جا آمدم به دنبالت
نبوده ام نفسی بی خبر از احوالت

جهان نبود برای تو ساحت پرواز
چه آسمان بلندی است وسعت بالت

زکریا اخلاقی

آن علاماتی که می گویند

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع تازه ی نرگس
پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زکریا اخلاقی

تو پرچمدار فتح قدس خواهی ماند

بتاب ای لاله ی پرپر
هوای عالم از عطر تو آکنده ست
چقدر این صبحدم زیباست
چقدر این جلوه ی خونین برازنده ست

علی گلی حسین آبادی

ما چه می‌فهمیم «یَهدی مَن یَشاءُ» حال کیست؟

مشعلی در دست آمد راه را پیدا کند
قطره می‌آمد که خود را بخشی از دریا کند

ما چه می‌فهمیم «یَهدی مَن یَشاءُ» حال کیست؟
آه بگذارید حرّ، این آیه را معنا کند

حامد اهور

بعد دیگر کسی چه می داند؟

ايد اول دچار باشي، بعد.
خسته از روزگار باشي، بعد.

مثل فانوسهاي چشم به راه
تا سحر بيقرار باشي، بعد.

قاسم اردکانی

گمانم لیله ی قدر است و لیلا تا سحر بیدار

قلم را شستشو دادم میان اشک و خون امشب
زدم دل را به یاد تو به دریای جنون امشب

نوشتم: "با دل و جان از خودم دل کنده ام دیگر"
نوشتم ابتدا انّا الیه راجعون امشب

قاسم اردکانی

از ابرها بپرسید احوال ماه ما را

از ابرها بپرسید احوال ماه ما را
ای کاش دیده باشد از دور آه ما را

یک ماه با نگاهش شب تا سحر نشستیم
رفت و به خون نشانده حالا نگاه ما را

محمدعلی علمی

از شرق و غرب و راست و چپ زخم خورده‌ایم

سال جدید زیر همین گنبد کبود
آغاز شد حکایتمان با یکی نبود

ارابه‌های قاتل و آزادراه مرگ
تدبیرهای دفن شده در مسیر رود

زکریا اخلاقی

آخر ای مردم! ما هم عتباتی داریم

آخر ای مردم! ما هم عتباتی داریم
کربلایی داریم، آب فراتی داریم

ما پر از بوی خوش سیب، پر از چاووشیم
وز چمن های مجاور نفحاتی داریم

زکریا اخلاقی

موسم آن وعده ی دیرین می آید

بعد از این توفان سنگین فصل باران های آهنگین می آید
کاروان در کاروان گل، با صدای پای فروردین می آید

روح صحراها گل افشان، جان مشرق ها و مغرب ها درخشان
خاک لبریز از نیایش، از تمام دشت ها آمین می آید

محمدحسین انصاری نژاد

با شهیدان عطش، ظهر محرّم دیدمت

چون مسیحی تشنه با گیسوی در هم دیدمت
در طنین گریه‌ی گُل‌های مریم دیدمت

ای تو را رزق شهادت در بلند ورزقان
مثلِ آیاتِ جهاد ای کوه، محکم دیدمت

محمد مهدی خانمحمدی

از سرزمین قبله فقط یک نوار ماند

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﭖﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﻤﺐ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ

رباب آب شد اما علی که آب نخواست
محمد مهدی خانمحمدی

رباب آب شد اما علی که آب نخواست

عمودِ خیمه رطب های تازه می ریزد
اگر اراده کند باز مریمی دیگر

محمد مهدی خانمحمدی

وا می شود هر روز شب بویی به دستت

از زرق و برق زندگی آسان گذشتی
حتی نمی بینم النگویی به دستت

گلهای قالی جان بگیرد تا بگیری
دستی به زانویی و جارویی به دستت

صفحه 3 از 4ابتدا   1  2  [3]  4  انتها