خلیج فارس گره کرده موجهایش رارسانده است به گوش جهان صدایش رااقامه بسته وطن مثل سروهای رشیدشنیده هیبت تکبیر مقتدایش را
دانش آن است که راهی به حقیقت ببری ورنه خواهی چه کنی حکمت و دانایی را؟
چشم اگر با دوست داری، گوش با دشمن مکن تیربارانِ قضا را، جز رضا جوشن مکن
خصم اگر بر دست و تیغ خویش دارد اعتماد اعتماد تیغ بر دست دعا داریم ما
رحم، بی رحمی است چون با خصم باشد کارزار در جهاد دشمن سرکش، مدارا آتش است
دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد
تا که ره بر درگه آل پیمبر یافتم هرچه گم کردم بههر درگاه از این در یافتم آنچه اسکندر ز فیض چشمۀ حیوان نیافت من ز خاک آستان آل حیدر یافتم
ای چرخ ستمگر جفاکاروی سفلهنواز دانشآزارای افعی سرسپید پیچانوی عقرب دمسیاه جرّار
آنکه دادهست بدو آن همه زیبایی راکاش میداد به من لطف شکیبایی رامونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهاییستدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
آن حرف ندا که گفت یونسدر ظلمت بحر، یاعلی بودآن کس که به دستش از دل حوتذوالنون بشد رها، علی بود
یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن ظلمتسرای جان مرا غرق نور کن پیمانهٔ وجود مرا کز هوا پر است یارب تهی ز بادۀ کبر و غرور کن
حاجتی نیست که آزار دهد کس ما رااینکه زندانی خاکیم همین بس ما راچشم پوشیدم از این باغ خزاندیده چنان که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را
خوش آن گروه که در بزم روزگار چو شمع گداختند و دل دیگران نیازردند!سبکروان ره عشق، دور غفلت را گذشت عمر شمردند و عمر نشمردند
امیرمهدی حکیمی
یوسف رحیمی
علی گلی حسین آبادی
جامعه ایمانی مشعر
سیدمهدی موسوی
سید مهدی موسوی
محمدعلی مجاهدی