آری قسم به نصر که نزدیک قله ایمبانگ بلند سوره کوتاه را ببین نزدیک قله ایم برادر شتاب کندل بد مدار، آخر این راه را ببین
دانش آن است که راهی به حقیقت ببری ورنه خواهی چه کنی حکمت و دانایی را؟
چشم اگر با دوست داری، گوش با دشمن مکن تیربارانِ قضا را، جز رضا جوشن مکن
خصم اگر بر دست و تیغ خویش دارد اعتماد اعتماد تیغ بر دست دعا داریم ما
رحم، بی رحمی است چون با خصم باشد کارزار در جهاد دشمن سرکش، مدارا آتش است
ای چرخ ستمگر جفاکاروی سفلهنواز دانشآزارای افعی سرسپید پیچانوی عقرب دمسیاه جرّار
آنکه دادهست بدو آن همه زیبایی راکاش میداد به من لطف شکیبایی رامونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهاییستدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
آن حرف ندا که گفت یونسدر ظلمت بحر، یاعلی بودآن کس که به دستش از دل حوتذوالنون بشد رها، علی بود
همچو فرهاد بُوَد کوه کنی پیشه ی ماکوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ماشور شیرین ز بس آراست ره جلوه گریهمه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما
افسوس که عمری پی اغیار دویدیماز یار بماندیم و به مقصد نرسیدیمسرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیمجز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
هر لحظه اسیر چشم زیبای کسیمجنون کسی بودم و لیلای کسیدر آمد و رفت جلوهها یادم رفتمن آمده بودم به تماشای کسی...
چقدر عاشق هم بودیمو عشق، هر دوی ما را جسورتر میخواست و عشق هر دوی ما را -برای جمعهی آخر- صبورتر میخواست...
در چهچه بلبل، در خامشی گلواگویهی رازی است؛ از باد شنیدمواگویهی رازی است؛ نازی و نیازی استگفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم
از غصههای ساده خبر داری؟از حال این پیاده خبر داری؟از دردِ خیره ماندنِ بیپایانبر دوردست جاده خبر داری؟
امیرمهدی حکیمی
یوسف رحیمی
علی گلی حسین آبادی
جامعه ایمانی مشعر
سیدمهدی موسوی
سید مهدی موسوی
محمدعلی مجاهدی