پندانه
دیگر بس است آنچه نشاید شنیده ایم
از دست خویش آنچه نباید کشیده ایم
از دوستان و دشمن و حتی ز خویشتن
در حق ما هر آنچه جفا بود دیده ایم
یک عمر در خزانه ی دنیا برای هیچ
زانو زدیم عاقبت ؛ از بس دویده ایم
هفتاد سال کودک در خواب مانده ایم
پنداشتیم اینکه به مقصد رسیده ایم
از عمر ما خرید زمانه نفس نفس
ما از زمانه خواب و تخیل خریده ایم
دنیا قرارگاه وصال و جدایی است
از رنج بی قراری دنیا خمیده ایم
با زرق و برق دانه ی در دام مثل دام
از چشمه سار و سبزه و صحرا رمیده ایم
ای گل بیا به عشق تو پروانه ایم ما
بی روی توست این همه در خود تنیده ایم
شیخ مسعود اسدی خانوکی