سیدعلی حسینی خامنه ای

دیری است زاشیانه جدا مانده‌ای «امین»

دیری است زاشیانه جدا مانده‌ای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن

دانم که مستمند و تهی‌دست و بی‌کسی
از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن

سیدروح الله مؤید

چهل روز است بی تاب اند مادر های مینابی

چهل روز است خوابیده در آغوش زمین، جانم
سرود غم برای دخترم آهسته می خوانم

چهل روز است در هجر رخش آتش به جان دارم
فغان دارم فغان دارم فغان دارم فغان دارم

علی گلی حسین آبادی

فقط یک یاعلی مانده‌ست تا صبحی که می‌گویند

خیابان‌ها شبستانند و ما عابدترین مردم
خدا دین خودش را زنده کرده با همین مردم

خدا مبعوث کرده جمعی از پیغمبرانش را
چه اعجاز خروشانی‌ست در فریاد این مردم

مهدی پرنیان

که رأی ما به جمهوری اسلامی فقط آری‌ست

میان شعلۀ نامردمی ایمان نخواهد سوخت
بگو ای بی‌وطن‌ها پرچم ایران نخواهد سوخت

و ما جان بر کفانِ تحت امر مقتدا هستیم
 پس از سیدعلی‌ سرباز سیدمجتبی هستیم

جواد محمدزمانی

«وَاجتَباکُم بِقُدرَتِه» یعنی  مجتبی قدرت از خدا دارد

«وَاجتَباکُم بِقُدرَتِه» یعنی 
مجتبی قدرت از خدا دارد
اوست فرماندهی که مثل علی
از قوی پنجگان قوا دارد

علی گلی حسین آبادی

چیست نامش؟ شیر تنگستان/ تقدیم به شهید تنگسیری

در خشابش استقامت بود
جامه‌ی رزمش شهامت بود
وقت جنگیدن یقین دارم
موج‌ها هم‌سنگرش بودند

آسمان آغوش وا کرد و
ناگهان او را صدا کرد و
پر کشید از خاک آنکس که
ابرها بال و پرش بودند

علی مقدم

بنازم این جگر و جرئت مثل زدنی را / تقدیم به یمنِ قهرمان

به جرئت علوی شان، به خاتم یمنی شان 
شکسته اند به غیرت، طلسم اهرمنی را 

کجا ز جنگ هراسد؟ کجا ز مرگ بترسد؟ 
کسی که داشته باور "فمن یمت یرنی" را

ُسیدابوالقاسم حسینی (ژرفا)

ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم

گو باد صبا را که به میناب گذر کن!
بر تربت آن دخترکان دُرِّ تَر افشان

نوروز! تو همواره غزلخوانِ امیدی
بشتاب و بر این مزرعه بذرِ ظفر افشان

سیدمحمد بابامیری

قومی که پای دین خدا جان گذاشته

در چله‌ی کمان خودش فاتح و عماد
پیکانِ آتشین و فروزان گذاشته

آتش گشوده‌ است به سوی حرامیان
پای دفاع از وطنش جان گذاشته

محمد مروستی زاده

باید برخاست/ سرود پایانی

ایران یعنی
دیار علی
نیام شمشیر ذوالقار علی
قرار یاران بی قرار علی
به اینجا بر می گردد
دوباره علی

محمد کاظمی نیا

حیف از تو نبود، مثل ما می‌مردی؟

هرچند که رفتن تو غم داشت، عزیز!
در سینۀ تو عشق، حرم داشت عزیز


حیف از تو نبود، مثل ما می‌مردی؟
نام تو فقط «شهید» کم داشت عزیز

علی مقدم

... تو رُستم‌ِ تهمتنی، بزن که خوب می زنی

تو رُستم‌ِ تهمتنی، بزن که خوب می زنی
تو شیرِ پیل افکنی، بزن که خوب می زنی 

به فرق کاخ و تختشان، به زندگی نحسشان
به قلب دشمن دنی، بزن که خوب می زنی 

علی مقدم

تو رُستم‌ِ تهمتنی، بزن که خوب می زنی

تو رُستم‌ِ تهمتنی، بزن که خوب می زنی
تو شیرِ پیل افکنی، بزن که خوب می زنی 

به فرق کاخ و تختشان، به زندگی نحسشان
به قلب دشمن دنی، بزن که خوب می زنی 

حسین مؤدب

جز ما کسی پیروز این میدان نخواهد بود

سودی ندارد این تقلا، لشکر نامرد!
کودک‌کشی فرعونیان را غرق خواهد کرد

ما پای کار حیدر و فرزند زهراییم
پشت سر مولایمان تا قدس می‌آییم

جواد محمدزمانی

چنان زنیم که راه فرار نشناسد

هلا زقدرت و شوکت به خویش می بالیم
دوباره بینی تان را به خاک می مالیم

بگو که همچو علی تیغ خشم ما دودم است
همیشه شیعه مولا مدافع حرم است

سید علیرضا شفیعی

عید آمده از راه؟ چه عیدی؟ چه بهاری؟

ای کاش بیایی و در این وسعت تاریک 
ای سال نو آیینه در آیینه بکاری

در راه سواری‌ست... خوشا آینهٔ ما
برخیزد اگر از دل این جاده غباری... 

سیدعلی حسینی خامنه ای

چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم  

طاقت دم‌سردی دوران ندارم همچو گل  
در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم  

آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو  
از سر جولان‌گه کون و مکان برخاستم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

خورشید من برآی که وقت دمیدن است  

سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی  
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است  

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو  
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

سیدعلی حسینی خامنه ای

با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی  

خطّ نگه نویسد حال درون ما را 
در چشم خود نهانیم، ما را تو می‌شناسی 

لب‌بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می‌شناسی  

سیدعلی حسینی خامنه ای

ز پاره‌های دل من شلمچه رنگین است  

نمی‌کنم دل ازین عرصهٔ شقایق‌فام  
کنار لاله‌رخان آشیانه می‌سازم

در آستان به خون خفتگان وادی عشق  
برون ز عالم اسباب خانه می‌سازم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

دلبستۀ یاران خراسانی خویشم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 

سیدحجت هاشمی خراسانی

حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی 

حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی 
شکر خدا كه خاک مرا کرده از ولا 

روح و تنم به آب محبت عجین نمود 
زین رو رخم منور و جان گشته باصفا 

جواد محمدزمانی

غروب ضاحیه، گلدسته‌ها، فریاد حزن‌آلود

غروب ضاحیه، گلدسته‌ها، فریاد حزن‌آلود
چه آشوبی‌ست اینجا لحظۀ سرخ اذان بی تو

ابومهدی، هنیّه، حاج قاسم، مغنیه، چمران
نمی‌شد جمع آن‌ها جمع سید! بی‌گمان بی تو

حسین فتحی

دوباره سر به زیر اومد، عبد فراری/ زمزمه، مناجات

کجا برم - که مثل تو - اینقدر منو تحویل بگیرن
اونا که خوب - شناختنت - از پیش تو جایی نمیرن
به حق الحسین / بحق الحسن / الهی العفو
به داغ دل / شه بی کفن / الهی العفو

مهدی شریفی

لبای تو پر از خون چشای من پر آبه

خوش اومدی امیدم خوش اومدی خرابه
لبای تو پر از خون چشای من پر آبه
خوش اومدی بابا
کنج ویرونسرای من

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن 

یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن 
ظلمت‌سرای جان مرا غرق نور کن 

پیمانهٔ وجود مرا کز هوا پر است 
یارب تهی ز بادۀ کبر و غرور کن

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

جز تو یارب به کسی نیست مرا روی امید 

حاجتی نیست که آزار دهد کس ما را
اینکه زندانی خاکیم همین بس ما را

چشم پوشیدم از این باغ خزان‌دیده چنان 
که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

هرکه از راه خطا رفت به منزل نرسد 

دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم 
بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد 

هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا 
که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

«سهی» به یاد سفر باش و توشه‌ای برگیر 

خوش آن گروه که در بزم روزگار چو شمع 
گداختند و دل دیگران نیازردند!

سبک‌روان ره عشق، دور غفلت را 
گذشت عمر شمردند و عمر نشمردند 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

زندگی بی‌غم نمی‌خواهم غمی باید مرا  


زندگی بی‌غم نمی‌خواهم غمی باید مرا  
تاب تنهایی ندارم همدمی باید مرا  

کس نمی‌خواند مرا در مجلس عيش و سرور  
چون مصیبت‌نامه، بزم ماتمی باید مرا  

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

افتاده دلم در هوس سوختن امشب  
ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش  
در خلوت خود، ساخته‌ام انجمن امشب 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

یک نفس رو بر نخواهم تافت زین دارالامان / قصیده ی رضوی

تا که ره بر درگه آل پیمبر یافتم 
هرچه گم کردم به‌هر درگاه از این در یافتم 

آنچه اسکندر ز فیض چشمۀ حیوان نیافت 
من ز خاک آستان آل حیدر یافتم 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

رفتیم سرانجام و دلی را نشکستیم

ما الفت از این خاک سرانجام گسستیم 
بار سفر خویش از این غمکده بستیم 

جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم 
زان گام نخستین که در این خانه نشستیم

محمدباقر ساعدی خراسانی

زآتش عشق تو هر لحظه دلم می‌سوزد / مدح حضرت زینب سلام الله علیها

گر بپرسد ز تو آن کیست که مدحش همه‌جا 
این همه ولوله و هلهله و غوغا کرد

پاسخش گوی که دُخت علی آن شیر خداست 
آن‌كه رادی و شهامت به صف هیجا کرد 

محمدباقر ساعدی خراسانی

خطبه‌هایش کاخ بیدادان چو کوخی برفکند / قصیده مدح حضرت زینب سلام الله علیها

عاشق حق گشتن البتّه نه کاری هست سهل 
عشق حق آن را سزد کاو سر به روی دار داشت 

قفل این معنی به‌دست آن کسی مفتوح شد 
کاو چو زینب بهر خود فرمانده و سالار داشت 

چگونه گم نکند کفر دست و پایش را؟
علی گلی حسین آبادی

چگونه گم نکند کفر دست و پایش را؟

خلیج فارس گره کرده موجهایش را
رسانده است به گوش جهان صدایش را

اقامه بسته وطن مثل سروهای رشید
شنیده هیبت تکبیر مقتدایش را

رهبر ما تا که لب تر کرد، آوردیم‌ جان
علی مقدم

رهبر ما تا که لب تر کرد، آوردیم‌ جان

شعر علی مقدم درباره حضور دشمن شکن مردم در 47 سالگی پیروزی انقلاب و لبیک به دعوت مقام معظم رهبری برای مایوس کردن دشمنان
چشم وا کن، اندکی از این فراوان را ببین
این حضور و اقتدار اهل ایران را ببین 

رهبر ما تا که لب تر کرد، آوردیم‌ جان
محشری بر پا شد از مردم، فراخوان را ببین 

حمیدرضا فاضلی

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت...

هر لحظه اسیر چشم زیبای کسی
مجنون کسی بودم و لیلای کسی

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت
من آمده بودم به تماشای کسی...

حمیدرضا فاضلی

ماه مبارک

چقدر عاشق هم بودیم
و عشق، هر دوی ما را جسورتر می‌خواست 
و عشق هر دوی ما را
                -برای جمعه‌ی آخر-
                            صبورتر می‌خواست...

حمیدرضا فاضلی

با عشق نشستم؛ بی‌بال پریدم

در چه‌چه بلبل، در خامشی گل
واگویه‌ی رازی است؛ از باد شنیدم

واگویه‌ی رازی است؛ نازی و نیازی است
گفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم

حمیدرضا فاضلی

از حال و روز غاده  خبر داری؟

از غصه‌های ساده خبر داری؟
از حال این پیاده خبر داری؟

از دردِ خیره ماندنِ بی‌پایان
بر دوردست جاده خبر داری؟

حمیدرضا فاضلی

غروب

به من گفت: باران
چکیدم میان صدایش
به من گفت: گلدان
پر از گل شدم در هوایش

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است  

تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است  
دانشسرای مکتب اولاد آدم است  

از خیمه‌گاه سوخته تا ساحل فرات  
تعلیم‌گاه رهبر خلق دو عالم است  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

ای زابل من رستم و آن گرز گران کو؟ 


ای هم‌وطنان هم‌وطنان هم‌وطنان کو؟  
ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟  

از بس که فزون گشت به ما درد نهانی  
در سینه نفس تنگ شده هم‌نفسان کو؟

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

به‌نام صلح به اسباب جنگ می‌کوشند 

بهانه چند نماییم بی‌سوادی خلق؟  
تمام مفسده در باسواد می‌نگرم

بیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم  
امور جمله به وفق مراد می‌نگرم  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

اصلاح وطن خواهی، اصلاح بطون باید  

بر نسل جوان شرم است، چون شیخ تظاهرها  
اصلاح وطن خواهی، اصلاح بطون باید  

«بلخی» چه عجب پندی زاخبار دول خواندیم  
هر کاخ ستم آخر ویران و نگون باید

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

به خیال خام هرگز نرسیده کس به منزل  

عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی  
به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز  

به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی  
که جمال و مال و شهرت نبُود کمال برخیز  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

خواهر افغان! بگو ناخن رنگ از کجاست؟  

می‌رسد از هر طرف بانگ و خروش وطن  
کاش حقیقت بُود این همه جوش وطن  

بسکه بیاراستیم چهره به سامان غیر  
از در و دیوار دل رفت نقوش وطن

سید علی نقی امین

شام است بی‌فروغ رُخت روز زندگی  

  
باد صبا به دوست بری گر پیام ما  
گوی از چه روی برده‌ای از یاد نام ما  

افکنده‌ای اگر چه مرا از نظر ولی  
دادی به دست عشق تو اول زمام ما  

سید علی نقی امین

به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش  


به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش  
من از جهان گذرم لیک پایدار تو باش  

چو پیر می‌شوم ای عکس در سرای فریب  
ز نوجوانی‌ام ای عکس یادگار تو باش  

صفحه 1 از 10ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها