ما الفت از این خاک سرانجام گسستیم
بار سفر خویش از این غمکده بستیم
جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم
زان گام نخستین که در این خانه نشستیم
ساقی به من سوخته حاصل چه دهی می؟
دست دگران گیر که ما رفته ز دستیم
زان پیش که هر رشتهٔ ما بگسلد از هم
ما رشته ی پیوند ز هر چیز گسستیم
نه بهرهای از عقل گرفتیم و نه از عشق
ما بر در میخانه نه هوشیار و نه مستیم
سخت است بریدن ز جهان خلق جهان را
ما خاکنشینان جهان خاکپرستیم
کس دعوی آزادگی از ما نپذیرد
تا بندۀ هر سفلهای از همّت پستیم
یک عمر «سهی» گرچه شکستند دل ما
رفتیم سرانجام و دلی را نشکستیم