دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن ظلمتسرای جان مرا غرق نور کن پیمانهٔ وجود مرا کز هوا پر است یارب تهی ز بادۀ کبر و غرور کن
حاجتی نیست که آزار دهد کس ما رااینکه زندانی خاکیم همین بس ما راچشم پوشیدم از این باغ خزاندیده چنان که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را
دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد
خوش آن گروه که در بزم روزگار چو شمع گداختند و دل دیگران نیازردند!سبکروان ره عشق، دور غفلت را گذشت عمر شمردند و عمر نشمردند
ما الفت از این خاک سرانجام گسستیم بار سفر خویش از این غمکده بستیم جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم زان گام نخستین که در این خانه نشستیم
ای هموطنان هموطنان هموطنان کو؟ ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟ از بس که فزون گشت به ما درد نهانی در سینه نفس تنگ شده همنفسان کو؟
بهانه چند نماییم بیسوادی خلق؟ تمام مفسده در باسواد مینگرمبیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم امور جمله به وفق مراد مینگرم
بر نسل جوان شرم است، چون شیخ تظاهرها اصلاح وطن خواهی، اصلاح بطون باید «بلخی» چه عجب پندی زاخبار دول خواندیم هر کاخ ستم آخر ویران و نگون باید
عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی که جمال و مال و شهرت نبُود کمال برخیز
به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش من از جهان گذرم لیک پایدار تو باش چو پیر میشوم ای عکس در سرای فریب ز نوجوانیام ای عکس یادگار تو باش
بیرون سر از دریچهٔ عقل آور بنگر فضای عالم اعلی را بر طور نفس، موسی عقل آور تا گوش عشق بشنود آوا را
سرمایهای برای بشر غیر کار نیستجز مرد کار در دو جهان کامکار نیستدنیا چو کارخانه بشر کارگر در او چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست
پس خوشا آنکس که در سختی و غم خود را نباختبر امید روز بهتر، باز کوشیدن گرفتدر زمستان برد هجران را به پایان و بهاربار دیگر همچو سرو ناز بالیدن گرفت
ای چرخ ستمگر جفاکاروی سفلهنواز دانشآزارای افعی سرسپید پیچانوی عقرب دمسیاه جرّار
ای بر فراز رتبهگه امکانتركيب از ملائک اوخشیجانبالای نه رواق زبرجد نیستاعجوبهای به مثل تو ای انسان
گر تو خواهی دلا رضای رضاپای بگذار جای پای رضاچون رضای رضا، رضای خداستكن طلب دائماً رضای رضا
به گوش هوش شنیدیم دوش این آوازکه غیر دوست نباشد به جز تصور و آزبصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببندکه چشم دل شودت باز و کشف گردد راز
گردش گیتی اگر به کین تو برخاستجای نگهدار و تند باش چو الوندنیک و بد روزگار جمله سرآیدچند کنی با حکیم چون و چرا چند؟
بگردی جهان را سراسر اگرنیابی دلی را که بی غم بوَدبه روزی که عید است غره مشوکه فرداش بی شک محرّم بود
هر کسی را که عقل و ایمان استخالی از های و هوی و افغان استاو چو بحر است و دیگران جویندبحر آرام و جوی نالان است
هزار شکر سزد ذات پاک یزدان راکه کرده مفتخر از نور علم انسان رابه علم زاده ی آدم مکرم است و شریفبه دیو و دد چه شرف مردمان نادان را
ای پسر ترک کار نتوان کردناز بر روزگار نتوان کردچاره ی کار روزگار دژمجز به نیروی کارر نتوان کرد
ای به غربت ماندگان ای از وطن آوارگانای به غفلت خفتگان اندر قفای کاروانهیچ می دانی که ما را نیست در دنیا وطن؟هیچ می دانی دوامی نیست ما را در جهان؟
دانی که چرا نام علی گشته علی؟وین نام به او داده خدای ازلیچون مرتبهی عُلوّ خود در او دیدفرمود به پیغمبر خود ناد علی
غزلی تازه منتشر شده از رهبر حکیم انقلاب اسلامیبا شبستیزان دل همنوا کنصبح است جانا شوری به پا کناز ساغرِ صبح جان میتَراودجامی به دست آر کامی روا کن
من دوست همی خواهم، نه جنّت و فردوسالحمد که با همّت کوتاه نباشم...من کسب شرف کردهام از درگه آن دوست چون بندهی آن سدره و درگاه نباشم؟
رهنمایم علی ست در دو جهانجز ویام هیچ رهنمایی نیستجز ولای علی که کیش من استدر ضمیرم دگر ولایی نیست
تا کی ز غمش چو شمع گریان باشمدر آتش عشق او فروزان باشمتا چند در انتظار او آینهوارسر تا به قدم، دیدهی حیران باشم
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیمانیس جان غم فرسودهی بیمار هم باشیمشب آید شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیمشود چون روز، دست و پای هم در کار هم باشیم
با همه نیرنگ، تا کی گفتگوی سادگی؟خودفروشی چند، با این دعوی آزادگی؟خاکساران را، در آن درگاه، قرب دیگر استسجدهگاه خلق شد، سجّاده از افتادگی
هم چو ناخن، شده خم بر در سلطان تا کی؟در گشاد گرهِ جبههی دربان تا کی؟زآب روی و مژهی تر، ز تذلّل پی نانآب و جاروب کشی بر در دونان تا کی؟
نماز عاشقان باشد، همه مستی و بیهوشیحضورش: غیبت از خود، ذکر: از عالم فراموشیقیام: استادگی از جان، قعود: افتادگی از پااذان: فریاد از دست خود و تعقیب: خاموشی!
گاهی سری به خاطر غمناک میکشی دامان حسن خویش، بر این خاک میکشیپنداشتم که سایهی نخل بلند توستآن طرّهی سیاه که بر خاک می کشی
هستیم خسته، مرهم لطفی، ترحّمی!گشتیم سرمه، گوشهی چشم، عنایتی!با خویش، ما حساب به وصل تو میکنیمپیش تو بگذرد اگر از ما حکایتی
یارب ز چرک مال جهان، بخش نفرتمزآلایش تعلّق آن ده طهارتماز دست رفت پای، بده دست و پای سعیتن گشت هم چو سرمه، بده چشم عبرتم
مژده باد ای دل، که اینک میرسد ماه صیامدارد از حق بهر امّید گنهکاران پیاموه چه مه! شویندهی عصیان خلق از نامههاوه چه مه! خواهندهی عذر گناه خاص و عام
هرگز به جهان کار کجان راست نیایدتیری که بُوَد کج، به نشان راست نیایداز فیض خموشی، بشنو مدح خموشیتعریف خموشی به زبان راست نیاید
ای ذلیل آرزوها، با دو صد عیب چنینچون توانی گشت در درگاه عزّت ارجمند؟نشنوند اهل زمان گر شعر «واعظ»، دور نیستزآن که شعر خال و خط خواهند، این پند است پند!
ز پرگویی زبان کس را وبال دین و جان گرددسخن گر بر زبان یک نقطه افزاید، زیان گرددامانتدار حرف خود، مگردان سادهلوحان رانفس در خانهی آیینه، نتواند نهان گردد
دل با توکّل است، گرَم کیسه بیزر است گر دست مفلس است، ولی دل توانگر استباشد توانگری نه همین جمع ملک و مالبر دادن است هر که توانا، توانگر است
به آشوب جهان هر کس که تن درداد، فارغ شدز سیل تندی توسن، چه پروا خانهی زین را؟گذشتن از بر بدطینتان، بدطینتی آردگذار از شورهزاران، شور سازد آب شیرین را
پرآبله شد چو خوشه هر چند کفمیک دانه نشد حاصل از این نُه صدفمباطن همه ناکامی و ظاهر همه کاملبتشنه و سیراب، چو درّ نجفم
هر شام و سحر ملائک علیینآیند به طرف حرم خلد برینمقراض به احتیاط زن، ای خادمترسم بِبُری، شهپر جبریل امین
ای دل! همه دردی، ز کجا میآییاز کوی کدام دلربا میآییای گَرد! ز کوی کیستی؟ راست بگوبسیار به چشمم آشنا میآیی!
با هر خسی ز روی هوا دوستی مداربا هر کسی ز سادهدلی راز خود مگویبا مردم مزوّر بداصل بدگهردر کوی مردمی ز پی دوستی مپوی
صبا مگر ز سرِ کویِ یار می گذردبه هر طرف که چنین مشگبار می گذردکنون که موسمِ عید است و بادِ نوروزیبه طرفِ باغ و لبِ جویبار می گذرد
بنده گر سر بر آستان باشدبِهْ اگر سر بر آسمان باشدیک نفس با رضای حق بودن بهتر از عمر جاودان باشد
به گیتی بهتر از دانشوری نیست به جز دانش به گیتی مهتری نیستسری سخت و دلی سُتوار بایدکه کار دین و دانش سرسری نیست
می زدن در بزم نادانان ز نادانی بُوَدبا گران جانان سخن گفتن گران جانی بودراح ریحانی به جز با یار روحانی منوشاین سخن بشنو که از اسرار روحانی بود
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بسسنگ دل را سرمه کن در آسیای درد و رنجدیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس