دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
یکی گل در این نغز گلزار نیستکه چیننده را زآن دو صد خار نیستمنه دل بر آوای نرم جهانجهان را چو گفتار، کردار نیست
ساقی بیا و درگه میخانه باز کنمطرب تو نیز پردهی مستانه ساز کنطرز غزل رها کن و حکمت طراز باش بشنو ز من حقایق و ترک مجاز کن
ای کرده گم طریق عقیق و مقام حیّ در قید حیرتی که ره ذی سَلَم کجاستچشم از جهنده برق یمانی مکن فرازتا آیدت پدید که ورد حشم کجاست
ناسپاسی بین که چون پاکی گرفتراه ناصافی و ناپاکی گرفتهر چه صیقل روی او را صاف کردخاک اندر دیدهی انصاف کرد
میان تیر و طیری در پریدنفتاد اندر هوایی گفتگوییبه مرغک گفت تیر تیزپروازچرا چون من به آسانی نپویی
هر در که بر فساد شود باز، بسته بِهْدستی که دست خلق نگیرد، شکسته بِهْپایی که در طریق وفا، کند می رودآن پای پایدار به زنجیر، بسته بِهْ
یچ کس پرده ز اسرار قضا نگشایدآری این عقده به جز لطف خدا نگشایدگر صبا باد دو صد چین کند از زلف بتان یک خم از طرّهی آن زلف دوتا نگشاید
در استقبال از شعر معروف میزرا حبیب الله مجتهد خراسانی دل فدای حسن یکتا کن کمال این است و بسدیده محو روی زیبا کن کمال این است و بسسرّ پنهان را که جویی در زمین و آسمان در درون خویش پیدا کن کمال این است و بس
از نقش ریا چهرهی تزویر فروشویزین پس ز پی عشق بتی ماهجبین باشاز صومعه بیرون شو در میکده بنشینیک چند چنان بودی و یک چند چنین باش
به بند زلف تو دل مبتلای خویشتن استکه مرغ هرزه به دام از هوای خویشتن استدر این چمن گل و خار ار قرین یکدگرندعجب مدار که هر یک به جای خویشتن است
در این منزلگه دیوان، دلا تا کی تن آسایی؟دمی از خواب غفلت سر برآر، ای گنج شیداییپی مال و زر دنیا، گروهی روز و شب تازاننهشان از آز آسایش، نهشان از حرص بینایی
هشدار! که آواره زِمقصد نَشَویدر فکر و عقیده ات مردّد نشویهر دوره و درس، آزمونی دارددر دور عمل بکوش، تا رد نشوی
قورباغههای مستسرشار از شادی و خیالروی دو پا نشستهشکسته، شکسته میخواننداین جا بهشت ماستاین جا بهشت برین است
در دیاری که هنر خوارتر از خاکِ ره استبشکن این گوهر با خاک برابر شده را!ای خوش آنان که چو خفتند ز خاطر بردندرنج این غمکدهی بی در و پیکر شده را
مزن به خواب خودت را، صدا صدای اذان استمبین سیاهی شب را، ببین سپیدهدمان استمباد اسیر سکوت و سکون شب شده باشیکه زندگی هیجان و حیات در ضربان است
از وضو با خون ِ دل این "گونه" گل انداخته...خنده ی مستانه ی این زخم ها از باده نیستساده از این کوچه ها ، این نام ها رد می شویمرد شدن از معبر خون شهیدان ساده نیست
تو راز بزم مستان را چه دانیتو سّر می پرستان را چه دانیتو را با جسم خاکی هست صد کاررموز باطن جان را چه دانی