مواعظ
سید احمد پیشاوری (ادیب پیشاوری)

متاع مرا کس خریدار نیست 

یکی گل در این نغز گلزار نیست
که چیننده را زآن دو صد خار نیست

منه دل بر آوای نرم جهان
جهان را چو گفتار، کردار نیست

سید احمد پیشاوری (ادیب پیشاوری)

در پیش دوست آن چه توانی نیاز کن

ساقی بیا و درگه میخانه باز کن
مطرب تو نیز پرده‌ی مستانه ساز کن

طرز غزل رها کن و حکمت طراز باش 
بشنو ز من حقایق و ترک مجاز کن

سید احمد پیشاوری (ادیب پیشاوری)

برتر ز نیستی و ز هستی‌ست پایه‌ام

ای کرده گم طریق عقیق و مقام حیّ 
در قید حیرتی که ره ذی سَلَم  کجاست

چشم از جهنده برق یمانی مکن فراز
تا آیدت پدید که ورد حشم کجاست

ملاهادی بیرجندی

مناظره ی درخت و هیزم شکن

ناسپاسی بین که چون پاکی گرفت
راه ناصافی و ناپاکی گرفت

هر چه صیقل روی او را صاف کرد
خاک اندر دیده‌ی انصاف کرد

ملاهادی بیرجندی

مناظره ی تیر و طیر

میان تیر و طیری در پریدن
فتاد اندر هوایی گفتگویی

به مرغک گفت تیر تیزپرواز
چرا چون من به آسانی نپویی

شیخ محمود فرساد اردکانی

هر در که بر فساد شود باز، بسته بِهْ

هر در که بر فساد شود باز، بسته بِهْ
دستی که دست خلق نگیرد، شکسته بِهْ

پایی که در طریق وفا، کند می رود
آن پای پایدار به زنجیر، بسته بِهْ

مهدی الهی قمشه ای

هیچ کس پرده ز اسرار قضا نگشاید

یچ کس پرده ز اسرار قضا نگشاید
آری این عقده به جز لطف خدا نگشاید

گر صبا باد دو صد چین کند از زلف بتان 
یک خم از طرّه‌ی آن زلف دوتا نگشاید

مهدی الهی قمشه ای

دل فدای حسن یکتا کن کمال این است و بس

در استقبال از شعر معروف میزرا حبیب الله مجتهد خراسانی

دل فدای حسن یکتا کن کمال این است و بس
دیده محو روی زیبا کن کمال این است و بس

سرّ پنهان را که جویی در زمین و آسمان 
در درون خویش پیدا کن کمال این است و بس

ابوالحسن میرزا قاجار (شیخ الرئیس)

از نقش ریا چهره‌ی تزویر فروشوی

از نقش ریا چهره‌ی تزویر فروشوی
زین پس ز پی عشق بتی ماه‌جبین باش

از صومعه بیرون شو در میکده بنشین
یک چند چنان بودی و یک چند چنین باش

سید عبدالرحیم سبزواری (عبرت)

که شیخ صومعه خود مبتلای خویشتن است

به بند زلف تو دل مبتلای خویشتن است
که مرغ هرزه به دام از هوای خویشتن است

در این چمن گل و خار ار قرین یکدگرند
عجب مدار که هر یک به جای خویشتن است

محمدحسن نطنزی (عبدعلی نطنزی)

خوشا گنج قناعت، ملک فقر و کنج تنهایی

در این منزلگه دیوان، دلا تا کی تن آسایی؟
دمی از خواب غفلت سر برآر، ای گنج شیدایی

پی مال و زر دنیا، گروهی روز و شب تازان
نه‌شان از آز آسایش، نه‌شان از حرص بینایی

جواد محدثی

با پُست و مقام، خویش را گم نکید

هشدار! که آواره زِمقصد نَشَوی
در فکر و عقیده ات مردّد نشوی

هر دوره و درس، آزمونی دارد
در دور عمل بکوش، تا رد نشوی

علی صفائی حائری

این آسمان را، چه وسعت سرخی است

قورباغه‌های مست
سرشار از شادی و خیال
روی دو پا نشسته
شکسته، شکسته می‌خوانند
این جا بهشت ماست
این جا بهشت برین است

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

دل ز تکرار شب و روز گرفته‌ست مرا

در دیاری که هنر خوارتر از خاکِ ره است
بشکن این گوهر با خاک برابر شده را!

ای خوش آنان که چو خفتند ز خاطر بردند
رنج این غمکده‌ی بی در و پیکر شده را

راضیه جبه داری

مبین سیاهی شب را، ببین سپیده‌دمان است

مزن به خواب خودت را، صدا صدای اذان است
مبین سیاهی شب را، ببین سپیده‌دمان است

مباد اسیر سکوت و سکون شب شده باشی
که زندگی هیجان و حیات در ضربان است

حسین مؤدب

ما اگر گمگشته ی راهیم عیب از جاده نیست

از وضو با خون ِ دل این "گونه" گل انداخته...
خنده ی مستانه ی این زخم ها از باده نیست

ساده از این کوچه ها ، این نام ها رد می شویم
رد شدن از معبر خون شهیدان ساده نیست

حسین انصاریان

حدیث عشق بازان را چه دانی

تو راز بزم مستان را چه دانی
تو سّر می پرستان را چه دانی

تو را با جسم خاکی هست صد کار
رموز باطن جان را چه دانی

صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها