حاجتی نیست که آزار دهد کس ما را
اینکه زندانی خاکیم همین بس ما را
چشم پوشیدم از این باغ خزاندیده چنان
که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را
عشق هم رفت، چو شد دور جوانی سپری
به چه خشنود توان کرد از این پس ما را؟
میسپارم سر و جان در قدم قاصد مرگ
اگر از در رسد این پیک مقدس ما را
کس ندیدهست چو من بندۀ بیمقداری
که به هرکس که فروشند، دهد پس ما را
جز تو یارب به کسی نیست مرا روی امید
تو مکن خوار به چشم کس و ناکس ما را
تا غنا در گرو منت خلق است «سهی»،
جامۀ فقر، به از جامۀ اطلس ما را!