دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
خیابانها شبستانند و ما عابدترین مردمخدا دین خودش را زنده کرده با همین مردمخدا مبعوث کرده جمعی از پیغمبرانش راچه اعجاز خروشانیست در فریاد این مردم
در خشابش استقامت بودجامهی رزمش شهامت بودوقت جنگیدن یقین دارمموجها همسنگرش بودندآسمان آغوش وا کرد وناگهان او را صدا کرد وپر کشید از خاک آنکس کهابرها بال و پرش بودند
به جرئت علوی شان، به خاتم یمنی شان شکسته اند به غیرت، طلسم اهرمنی را کجا ز جنگ هراسد؟ کجا ز مرگ بترسد؟ کسی که داشته باور "فمن یمت یرنی" را
گو باد صبا را که به میناب گذر کن!بر تربت آن دخترکان دُرِّ تَر افشاننوروز! تو همواره غزلخوانِ امیدیبشتاب و بر این مزرعه بذرِ ظفر افشان
در چلهی کمان خودش فاتح و عمادپیکانِ آتشین و فروزان گذاشتهآتش گشوده است به سوی حرامیانپای دفاع از وطنش جان گذاشته
ای کاش بیایی و در این وسعت تاریک ای سال نو آیینه در آیینه بکاریدر راه سواریست... خوشا آینهٔ مابرخیزد اگر از دل این جاده غباری...
طاقت دمسردی دوران ندارم همچو گل در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو از سر جولانگه کون و مکان برخاستم
سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
خطّ نگه نویسد حال درون ما را در چشم خود نهانیم، ما را تو میشناسی لببسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیمهم پیر و هم جوانیم، ما را تو میشناسی
نمیکنم دل ازین عرصهٔ شقایقفام کنار لالهرخان آشیانه میسازمدر آستان به خون خفتگان وادی عشق برون ز عالم اسباب خانه میسازم
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی شکر خدا كه خاک مرا کرده از ولا روح و تنم به آب محبت عجین نمود زین رو رخم منور و جان گشته باصفا
غروب ضاحیه، گلدستهها، فریاد حزنآلودچه آشوبیست اینجا لحظۀ سرخ اذان بی توابومهدی، هنیّه، حاج قاسم، مغنیه، چمراننمیشد جمع آنها جمع سید! بیگمان بی تو
یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن ظلمتسرای جان مرا غرق نور کن پیمانهٔ وجود مرا کز هوا پر است یارب تهی ز بادۀ کبر و غرور کن
حاجتی نیست که آزار دهد کس ما رااینکه زندانی خاکیم همین بس ما راچشم پوشیدم از این باغ خزاندیده چنان که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را
دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد
خوش آن گروه که در بزم روزگار چو شمع گداختند و دل دیگران نیازردند!سبکروان ره عشق، دور غفلت را گذشت عمر شمردند و عمر نشمردند
زندگی بیغم نمیخواهم غمی باید مرا تاب تنهایی ندارم همدمی باید مرا کس نمیخواند مرا در مجلس عيش و سرور چون مصیبتنامه، بزم ماتمی باید مرا
افتاده دلم در هوس سوختن امشب ای شمع بده نوبت خود را به من امشب از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش در خلوت خود، ساختهام انجمن امشب
ما الفت از این خاک سرانجام گسستیم بار سفر خویش از این غمکده بستیم جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم زان گام نخستین که در این خانه نشستیم
خلیج فارس گره کرده موجهایش رارسانده است به گوش جهان صدایش رااقامه بسته وطن مثل سروهای رشیدشنیده هیبت تکبیر مقتدایش را
در چهچه بلبل، در خامشی گلواگویهی رازی است؛ از باد شنیدمواگویهی رازی است؛ نازی و نیازی استگفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم
از غصههای ساده خبر داری؟از حال این پیاده خبر داری؟از دردِ خیره ماندنِ بیپایانبر دوردست جاده خبر داری؟
تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است دانشسرای مکتب اولاد آدم است از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
ای هموطنان هموطنان هموطنان کو؟ ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟ از بس که فزون گشت به ما درد نهانی در سینه نفس تنگ شده همنفسان کو؟
بهانه چند نماییم بیسوادی خلق؟ تمام مفسده در باسواد مینگرمبیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم امور جمله به وفق مراد مینگرم
عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی که جمال و مال و شهرت نبُود کمال برخیز
میرسد از هر طرف بانگ و خروش وطن کاش حقیقت بُود این همه جوش وطن بسکه بیاراستیم چهره به سامان غیر از در و دیوار دل رفت نقوش وطن
باد صبا به دوست بری گر پیام ما گوی از چه روی بردهای از یاد نام ما افکندهای اگر چه مرا از نظر ولی دادی به دست عشق تو اول زمام ما
به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش من از جهان گذرم لیک پایدار تو باش چو پیر میشوم ای عکس در سرای فریب ز نوجوانیام ای عکس یادگار تو باش
در غدیر خم پیمبر بازوی حیدر گرفت باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت بازوی حیدر که بازوی خدایی بود چون زیر بازوی خدایی را پیمبر برگرفت
بیرون سر از دریچهٔ عقل آور بنگر فضای عالم اعلی را بر طور نفس، موسی عقل آور تا گوش عشق بشنود آوا را
سرمایهای برای بشر غیر کار نیستجز مرد کار در دو جهان کامکار نیستدنیا چو کارخانه بشر کارگر در او چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست
پس خوشا آنکس که در سختی و غم خود را نباختبر امید روز بهتر، باز کوشیدن گرفتدر زمستان برد هجران را به پایان و بهاربار دیگر همچو سرو ناز بالیدن گرفت
در راه دوست باختن جانم آرزوست جان باختن به جلوهٔ جانانم آرزوستهرچند قامتم خم و نیرو شدهست کمبا دشمنان ستیزه بدین سانم آرزوست
دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوزز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوزشب و روز از سر زلف تو سخنها گفتیمغصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز
من آبروی خود به کفی نان نمیدهممن اختیار خویش به دونان نمیدهمآزادی و قناعت و درس و کتاب راای مدعی به ملک سلیمان نمیدهم
گر بر سرم آیی شبی، ای شاه خوبان از کرمو آنگاه بینم روی تو، از دل رود این بار غمگر بر گدایان از نظر، لطفی نمایی بیشترای پادشاه بحر و بر، کی گردد از قدر تو کم
ای بر فراز رتبهگه امکانتركيب از ملائک اوخشیجانبالای نه رواق زبرجد نیستاعجوبهای به مثل تو ای انسان
هر کو مرا شناخته دانستهستکز بندگان شاه خراسانماو مهتر و امیر گهربخش استمن بنده و «ادیب» ثناخوانم
فطرس، سلام ما برسان چون که بگذریبر تربت مطهّر سلطان كربلااین چند بیت تحفهٔ مور است و «آیتی»کآورده است نزد سلیمان کربلا
آنکه دادهست بدو آن همه زیبایی راکاش میداد به من لطف شکیبایی رامونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهاییستدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
ای صبا احوال من در کوی جانان بازگویمحنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگویتا دهی تسکینِ دل رفتی بهزودی بازگردداستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی
گر تو خواهی دلا رضای رضاپای بگذار جای پای رضاچون رضای رضا، رضای خداستكن طلب دائماً رضای رضا
گفتم اگرم وصل تو دور است و محال استقربان دو چشم تو شوم غنج و دلال استگیسوی تو و روی تو را چون که بدیدمگفتم که کمندی است که بر دور هلال است
گردش گیتی اگر به کین تو برخاستجای نگهدار و تند باش چو الوندنیک و بد روزگار جمله سرآیدچند کنی با حکیم چون و چرا چند؟
ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برشجلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرشگرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاکخوش بود چون هست در کوی محبت بسترش
رخ ماه بنیهاشم ز بُرج خیمه چون سر زدفروغ عارض او طعنهها بر مهر خاور زدچنان از غربت سلطان دین سر تا به پا میسوختکه دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد
به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسدبود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسدهمه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حقمگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد
پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود راوز دل خبر نسازم جز دلنواز خود راچون شمع اشک ریزم از آتش فراقشپنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟