غزل
علی گلی حسین آبادی

فقط یک یاعلی مانده‌ست تا صبحی که می‌گویند

خیابان‌ها شبستانند و ما عابدترین مردم
خدا دین خودش را زنده کرده با همین مردم

خدا مبعوث کرده جمعی از پیغمبرانش را
چه اعجاز خروشانی‌ست در فریاد این مردم

علی گلی حسین آبادی

چیست نامش؟ شیر تنگستان/ تقدیم به شهید تنگسیری

در خشابش استقامت بود
جامه‌ی رزمش شهامت بود
وقت جنگیدن یقین دارم
موج‌ها هم‌سنگرش بودند

آسمان آغوش وا کرد و
ناگهان او را صدا کرد و
پر کشید از خاک آنکس که
ابرها بال و پرش بودند

علی مقدم

بنازم این جگر و جرئت مثل زدنی را / تقدیم به یمنِ قهرمان

به جرئت علوی شان، به خاتم یمنی شان 
شکسته اند به غیرت، طلسم اهرمنی را 

کجا ز جنگ هراسد؟ کجا ز مرگ بترسد؟ 
کسی که داشته باور "فمن یمت یرنی" را

ُسیدابوالقاسم حسینی (ژرفا)

ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم

گو باد صبا را که به میناب گذر کن!
بر تربت آن دخترکان دُرِّ تَر افشان

نوروز! تو همواره غزلخوانِ امیدی
بشتاب و بر این مزرعه بذرِ ظفر افشان

سیدمحمد بابامیری

قومی که پای دین خدا جان گذاشته

در چله‌ی کمان خودش فاتح و عماد
پیکانِ آتشین و فروزان گذاشته

آتش گشوده‌ است به سوی حرامیان
پای دفاع از وطنش جان گذاشته

سید علیرضا شفیعی

عید آمده از راه؟ چه عیدی؟ چه بهاری؟

ای کاش بیایی و در این وسعت تاریک 
ای سال نو آیینه در آیینه بکاری

در راه سواری‌ست... خوشا آینهٔ ما
برخیزد اگر از دل این جاده غباری... 

سیدعلی حسینی خامنه ای

چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم  

طاقت دم‌سردی دوران ندارم همچو گل  
در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم  

آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو  
از سر جولان‌گه کون و مکان برخاستم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

خورشید من برآی که وقت دمیدن است  

سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی  
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است  

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو  
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

سیدعلی حسینی خامنه ای

با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی  

خطّ نگه نویسد حال درون ما را 
در چشم خود نهانیم، ما را تو می‌شناسی 

لب‌بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می‌شناسی  

سیدعلی حسینی خامنه ای

ز پاره‌های دل من شلمچه رنگین است  

نمی‌کنم دل ازین عرصهٔ شقایق‌فام  
کنار لاله‌رخان آشیانه می‌سازم

در آستان به خون خفتگان وادی عشق  
برون ز عالم اسباب خانه می‌سازم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

دلبستۀ یاران خراسانی خویشم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 

سیدحجت هاشمی خراسانی

حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی 

حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی 
شکر خدا كه خاک مرا کرده از ولا 

روح و تنم به آب محبت عجین نمود 
زین رو رخم منور و جان گشته باصفا 

جواد محمدزمانی

غروب ضاحیه، گلدسته‌ها، فریاد حزن‌آلود

غروب ضاحیه، گلدسته‌ها، فریاد حزن‌آلود
چه آشوبی‌ست اینجا لحظۀ سرخ اذان بی تو

ابومهدی، هنیّه، حاج قاسم، مغنیه، چمران
نمی‌شد جمع آن‌ها جمع سید! بی‌گمان بی تو

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن 

یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن 
ظلمت‌سرای جان مرا غرق نور کن 

پیمانهٔ وجود مرا کز هوا پر است 
یارب تهی ز بادۀ کبر و غرور کن

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

جز تو یارب به کسی نیست مرا روی امید 

حاجتی نیست که آزار دهد کس ما را
اینکه زندانی خاکیم همین بس ما را

چشم پوشیدم از این باغ خزان‌دیده چنان 
که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

هرکه از راه خطا رفت به منزل نرسد 

دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم 
بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد 

هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا 
که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

«سهی» به یاد سفر باش و توشه‌ای برگیر 

خوش آن گروه که در بزم روزگار چو شمع 
گداختند و دل دیگران نیازردند!

سبک‌روان ره عشق، دور غفلت را 
گذشت عمر شمردند و عمر نشمردند 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

زندگی بی‌غم نمی‌خواهم غمی باید مرا  


زندگی بی‌غم نمی‌خواهم غمی باید مرا  
تاب تنهایی ندارم همدمی باید مرا  

کس نمی‌خواند مرا در مجلس عيش و سرور  
چون مصیبت‌نامه، بزم ماتمی باید مرا  

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

افتاده دلم در هوس سوختن امشب  
ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش  
در خلوت خود، ساخته‌ام انجمن امشب 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

رفتیم سرانجام و دلی را نشکستیم

ما الفت از این خاک سرانجام گسستیم 
بار سفر خویش از این غمکده بستیم 

جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم 
زان گام نخستین که در این خانه نشستیم

چگونه گم نکند کفر دست و پایش را؟
علی گلی حسین آبادی

چگونه گم نکند کفر دست و پایش را؟

خلیج فارس گره کرده موجهایش را
رسانده است به گوش جهان صدایش را

اقامه بسته وطن مثل سروهای رشید
شنیده هیبت تکبیر مقتدایش را

حمیدرضا فاضلی

با عشق نشستم؛ بی‌بال پریدم

در چه‌چه بلبل، در خامشی گل
واگویه‌ی رازی است؛ از باد شنیدم

واگویه‌ی رازی است؛ نازی و نیازی است
گفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم

حمیدرضا فاضلی

از حال و روز غاده  خبر داری؟

از غصه‌های ساده خبر داری؟
از حال این پیاده خبر داری؟

از دردِ خیره ماندنِ بی‌پایان
بر دوردست جاده خبر داری؟

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است  

تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است  
دانشسرای مکتب اولاد آدم است  

از خیمه‌گاه سوخته تا ساحل فرات  
تعلیم‌گاه رهبر خلق دو عالم است  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

ای زابل من رستم و آن گرز گران کو؟ 


ای هم‌وطنان هم‌وطنان هم‌وطنان کو؟  
ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟  

از بس که فزون گشت به ما درد نهانی  
در سینه نفس تنگ شده هم‌نفسان کو؟

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

به‌نام صلح به اسباب جنگ می‌کوشند 

بهانه چند نماییم بی‌سوادی خلق؟  
تمام مفسده در باسواد می‌نگرم

بیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم  
امور جمله به وفق مراد می‌نگرم  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

به خیال خام هرگز نرسیده کس به منزل  

عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی  
به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز  

به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی  
که جمال و مال و شهرت نبُود کمال برخیز  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

خواهر افغان! بگو ناخن رنگ از کجاست؟  

می‌رسد از هر طرف بانگ و خروش وطن  
کاش حقیقت بُود این همه جوش وطن  

بسکه بیاراستیم چهره به سامان غیر  
از در و دیوار دل رفت نقوش وطن

سید علی نقی امین

شام است بی‌فروغ رُخت روز زندگی  

  
باد صبا به دوست بری گر پیام ما  
گوی از چه روی برده‌ای از یاد نام ما  

افکنده‌ای اگر چه مرا از نظر ولی  
دادی به دست عشق تو اول زمام ما  

سید علی نقی امین

به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش  


به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش  
من از جهان گذرم لیک پایدار تو باش  

چو پیر می‌شوم ای عکس در سرای فریب  
ز نوجوانی‌ام ای عکس یادگار تو باش  

میرزا مصطفی سجادی سرابی

باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت/ غدیریه

در غدیر خم پیمبر بازوی حیدر گرفت  
باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت  

بازوی حیدر که بازوی خدایی بود چون  
زیر بازوی خدایی را پیمبر برگرفت  

میرزا مصطفی سجادی سرابی

ای برگرفته دامن دنیا را  

بیرون سر از دریچهٔ عقل آور  
بنگر فضای عالم اعلی را  

بر طور نفس، موسی عقل آور 
تا گوش عشق بشنود آوا را 

میرزا مصطفی سجادی سرابی

رو کار کن که بهتر از آن افتخار نیست  

سرمایه‌ای برای بشر غیر کار نیست
جز مرد کار در دو جهان کامکار نیست

دنیا چو کارخانه بشر کارگر در او  
چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست  

حسینعلی راشد تربتی

گه چنین و گه چنان این است اوضاع جهان

پس خوشا آن‌کس که در سختی و غم خود را نباخت
بر امید روز بهتر، باز کوشیدن گرفت

در زمستان برد هجران را به پایان و بهار
بار دیگر همچو سرو ناز بالیدن گرفت

سیدمرتضی رضوی نژاد (عارف بجنوردی)

در راه دوست باختن جانم آرزوست  / حبیب ابن مظاهر علیه السلام

در راه دوست باختن جانم آرزوست  
 جان باختن به جلوهٔ جانانم آرزوست

هرچند قامتم خم و نیرو شده‌ست کم
با دشمنان ستیزه بدین سانم آرزوست

سیدمرتضی رضوی نژاد (عارف بجنوردی)

غصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز

دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوز
ز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوز

شب و روز از سر زلف تو سخن‌ها گفتیم
غصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز

عبدالله واعظ یزدی

با آب مهر آل علی شد عجین گلم

من آبروی خود به کفی نان نمی‌دهم
من اختیار خویش به دونان نمی‌دهم

آزادی و قناعت و درس و کتاب را
ای مدعی به ملک سلیمان نمی‌دهم

محمدرضا قدسی تربتی

تا کی در این سرّ حجاب، ای خسرو مالک‌رقاب

گر بر سرم آیی شبی، ای شاه خوبان از کرم
و آنگاه بینم روی تو، از دل رود این بار غم

گر بر گدایان از نظر، لطفی نمایی بیشتر
ای پادشاه بحر و بر، کی گردد از قدر تو کم

محمدرضا قدسی تربتی

نیم از فرشته، نیم دگر حیوان

ای بر فراز رتبه‌گه امکان
تركيب از ملائک اوخشیجان

بالای نه رواق زبرجد نیست
اعجوبه‌ای به مثل تو ای انسان

محمدتقی نیشابوری (ادیب نیشابوری)

کز بندگان شاه خراسانم

هر کو مرا شناخته دانسته‌ست
کز بندگان شاه خراسانم

او مهتر و امیر گهربخش است
من بنده و «ادیب» ثناخوانم

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

روزی که جان دهیم به یاد تو جان دهیم

فطرس، سلام ما برسان چون که بگذری
بر تربت مطهّر سلطان كربلا

این چند بیت تحفهٔ مور است و «آیتی»
کآورده است نزد سلیمان کربلا

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

دانش آن است که راهی به حقیقت ببری

آن‌که داده‌ست بدو آن همه زیبایی را
کاش می‌داد به من لطف شکیبایی را

مونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهایی‌ست
دوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

ای صبا احوال من در کوی جانان بازگوی

ای صبا احوال من در کوی جانان بازگوی
محنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگوی

تا دهی تسکینِ دل رفتی به‌زودی بازگرد
داستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی

علی اکبر مروج خراسانی

پای بگذار جای پای رضا

گر تو خواهی دلا رضای رضا
پای بگذار جای پای رضا

چون رضای رضا، رضای خداست
كن طلب دائماً رضای رضا

شیخ محمدحسن آیتی بیرجندی

تیری زده‌ای بر جگرم از صف مژگان

گفتم اگرم وصل تو دور است و محال است
قربان دو چشم تو شوم غنج و دلال است

گیسوی تو و روی تو را چون که بدیدم
گفتم که کمندی است که بر دور هلال است

محمدحسن خراسانی (ادیب هروی)

از دو کس ای نور چشم سخت بپرهیز

گردش گیتی اگر به کین تو برخاست
جای نگه‌دار و تند باش چو الوند

نیک و بد روزگار جمله سرآید
چند کنی با حکیم چون و چرا چند؟

اسماعیل نجومیان

ناگهان تیر سه‌پهلو سوی اصغر شد رها


ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برش
جلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرش

گرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاک
خوش بود چون هست در کوی محبت بسترش

اسماعیل نجومیان

روان شد سوی شط و حمله‌ور گردید بر دشمن

رخ ماه بنی‌هاشم ز بُرج خیمه چون سر زد
فروغ عارض او طعنه‌ها بر مهر خاور زد

چنان از غربت سلطان دین سر تا به پا می‌سوخت
که دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد

عبدالحسین فنودی

به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسد

به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسد
بود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسد

همه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حق
مگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد

عبدالحسین فنودی

ای شیخ دل نهادن بر رنگ و بو چه حاصل؟


پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را
وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را

چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش
پنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟

صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها