دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است دانشسرای مکتب اولاد آدم است از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
ای هموطنان هموطنان هموطنان کو؟ ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟ از بس که فزون گشت به ما درد نهانی در سینه نفس تنگ شده همنفسان کو؟
بهانه چند نماییم بیسوادی خلق؟ تمام مفسده در باسواد مینگرمبیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم امور جمله به وفق مراد مینگرم
عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی که جمال و مال و شهرت نبُود کمال برخیز
میرسد از هر طرف بانگ و خروش وطن کاش حقیقت بُود این همه جوش وطن بسکه بیاراستیم چهره به سامان غیر از در و دیوار دل رفت نقوش وطن
باد صبا به دوست بری گر پیام ما گوی از چه روی بردهای از یاد نام ما افکندهای اگر چه مرا از نظر ولی دادی به دست عشق تو اول زمام ما
به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش من از جهان گذرم لیک پایدار تو باش چو پیر میشوم ای عکس در سرای فریب ز نوجوانیام ای عکس یادگار تو باش
در غدیر خم پیمبر بازوی حیدر گرفت باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت بازوی حیدر که بازوی خدایی بود چون زیر بازوی خدایی را پیمبر برگرفت
بیرون سر از دریچهٔ عقل آور بنگر فضای عالم اعلی را بر طور نفس، موسی عقل آور تا گوش عشق بشنود آوا را
سرمایهای برای بشر غیر کار نیستجز مرد کار در دو جهان کامکار نیستدنیا چو کارخانه بشر کارگر در او چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست
پس خوشا آنکس که در سختی و غم خود را نباختبر امید روز بهتر، باز کوشیدن گرفتدر زمستان برد هجران را به پایان و بهاربار دیگر همچو سرو ناز بالیدن گرفت
در راه دوست باختن جانم آرزوست جان باختن به جلوهٔ جانانم آرزوستهرچند قامتم خم و نیرو شدهست کمبا دشمنان ستیزه بدین سانم آرزوست
دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوزز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوزشب و روز از سر زلف تو سخنها گفتیمغصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز
من آبروی خود به کفی نان نمیدهممن اختیار خویش به دونان نمیدهمآزادی و قناعت و درس و کتاب راای مدعی به ملک سلیمان نمیدهم
گر بر سرم آیی شبی، ای شاه خوبان از کرمو آنگاه بینم روی تو، از دل رود این بار غمگر بر گدایان از نظر، لطفی نمایی بیشترای پادشاه بحر و بر، کی گردد از قدر تو کم
ای بر فراز رتبهگه امکانتركيب از ملائک اوخشیجانبالای نه رواق زبرجد نیستاعجوبهای به مثل تو ای انسان
هر کو مرا شناخته دانستهستکز بندگان شاه خراسانماو مهتر و امیر گهربخش استمن بنده و «ادیب» ثناخوانم
فطرس، سلام ما برسان چون که بگذریبر تربت مطهّر سلطان كربلااین چند بیت تحفهٔ مور است و «آیتی»کآورده است نزد سلیمان کربلا
آنکه دادهست بدو آن همه زیبایی راکاش میداد به من لطف شکیبایی رامونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهاییستدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
ای صبا احوال من در کوی جانان بازگویمحنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگویتا دهی تسکینِ دل رفتی بهزودی بازگردداستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی
گر تو خواهی دلا رضای رضاپای بگذار جای پای رضاچون رضای رضا، رضای خداستكن طلب دائماً رضای رضا
گفتم اگرم وصل تو دور است و محال استقربان دو چشم تو شوم غنج و دلال استگیسوی تو و روی تو را چون که بدیدمگفتم که کمندی است که بر دور هلال است
گردش گیتی اگر به کین تو برخاستجای نگهدار و تند باش چو الوندنیک و بد روزگار جمله سرآیدچند کنی با حکیم چون و چرا چند؟
ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برشجلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرشگرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاکخوش بود چون هست در کوی محبت بسترش
رخ ماه بنیهاشم ز بُرج خیمه چون سر زدفروغ عارض او طعنهها بر مهر خاور زدچنان از غربت سلطان دین سر تا به پا میسوختکه دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد
به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسدبود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسدهمه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حقمگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد
پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود راوز دل خبر نسازم جز دلنواز خود راچون شمع اشک ریزم از آتش فراقشپنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟
خدای را صنما ظلم و جور تا کی و چندبر این ستم زده کاو مبتلا به هجران استنمای رحم به "بلبل" که در فراق تو گلز شام تا به سحر از غمت در افغان است
هزار شکر سزد ذات پاک یزدان راکه کرده مفتخر از نور علم انسان رابه علم زاده ی آدم مکرم است و شریفبه دیو و دد چه شرف مردمان نادان را
نگار برقع نوری کشیده بر رویشکه چشم غیرر نبیند سیاهی مویشصراح و ساغر و ساقی ز خمّ او مستندخم و پیاله و یَم، جملگی نم از جویش
همچو فرهاد بُوَد کوه کنی پیشه ی ماکوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ماشور شیرین ز بس آراست ره جلوه گریهمه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما
دیشب به یاد زلف تو ای رشک آفتابتا صبح در دو دیده ی من ره نیافت خوابچون زلف بی قرار تو ای شهسوار حسندل در درون سینه ندارد قرار و تاب
دوش وقت سحر از باده ی دوشین سرمستکه به بر بود مرا مغبچه ی باده پرستعقلم از طره ی او طائر افتاده به دامدلم از جلوه ی او ماهی افتاده به شست
شمسِ منیر مشرقین، نفس زکیة الحسین إذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْنه یاور و نه محرمی، زخم تنش نه مرهمیإذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ
چو عاشقان به سر زلف یار پیوستندز هر چه در همه آفاق بود بگسستند چه ساحری تو ندانم که عارفان از میبه دور جام نگاه تو توبه بشکستند
افسوس که عمری پی اغیار دویدیماز یار بماندیم و به مقصد نرسیدیمسرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیمجز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
امروز امیر در میخانه تویی توفریادرس نالهٔ مستانه تویی تومرغ دل ما را که به کس رام نگرددآرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو
ماه من خور نیست امّا آفتابی دیگر استنور او بر روی او هم چون حجابی دیگر استکسب نور از خور کند مه، خور ز ماه روی اوکسب او کسبی دگر، وین اکتسابی دیگر است
درد بی درمان ما کی قابل درمان شودکی مبدّل بر وصالت حالت هجران شوددوستان را جان به لب آمد شها از انتظارکی نمایان آن رخ هم چون مه تابان شود
ای دست ما و دامنت ای دست کردگاردستی به دادخواهی ما زآستین برآردر انتقام خون شهیدان کربلاچشم امید ما نَبُوَد جز به ذوالفقار
غزلی تازه منتشر شده از رهبر حکیم انقلاب اسلامیبا شبستیزان دل همنوا کنصبح است جانا شوری به پا کناز ساغرِ صبح جان میتَراودجامی به دست آر کامی روا کن
برون آ که گردند از لطف و قهرتاسافل اعالی، اعالی اسافلبرون آر تیغی که با یک اشارتجدا سازد از یکدگر حقّ و باطل
فغان که کارِ منِ زار با دل افتاده ستچو دل نمانده مرا، کار مشکل افتاده ستخدای را مددی ای دلیل راهِ حرمکه اوّلین قدمم بار در گل افتاده ست
پخته گشتم تا نهادم پای در دریای عشقاندر آتش اوفتادم تا نهادم پی در آبگر بُوَد در راه وصلش آب و آتش صدهزارافکنم من خویشتن را هی در آتش، هی در آب
گر تو کالای وفا یک عدست هست بیارورنه صد خرمنِ تقوا نخرم من به دو جومیشود چاک، سرِ کوه کن از تیشهی عشقمیبرد کامِ دل از صحبتِ شیرین خسرو
من دوست همی خواهم، نه جنّت و فردوسالحمد که با همّت کوتاه نباشم...من کسب شرف کردهام از درگه آن دوست چون بندهی آن سدره و درگاه نباشم؟
«لا» استعارهای ز جلال محمد است«الاّ» کنایهای ز جمال محمد استاین عین و شین و قاف که عشق است نام آنمحصول میم و حاصل آل محمد است
هر کس که با خیال تو یک دم به سر بَرَدبوی بهشت از نفسش میتوان شنید
از پشت ذوالجناح... معاذالله... در هرم اشکهای رسول الله این صورت خداست که میافتاد؟! یا خلسه سجود نهایی بودای وارث قیام، جزاک الله، صمصام انتقام، جزاک اللهشاید تمام روضه همین باشد: بغض حسین «کاش بیایی» بود
وطن همیشه مرید نگاه نافذ توستکه جز نگاه تو هر جادهای به بیراههستعبای توست در این برهه مثل کشتی نوحکه در تلاطم دنیا همیشه با ما هست