سیدعلی حسینی خامنه ای

چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم  

از سر جان بهر پیوند کسان برخاستم  
چون الف در وصل دل‌ها از میان برخاستم  

واژگون هرچند جام روزی‌ام چون لاله بود  
از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم  

بزم هستی فرضی از مهر فروزان تو بود  
همچو شبنم چهره چون کردی عیان برخاستم  

همچو بلبل با گران‌جانان ندارم الفتی  
طوطیان چون لب گشودند از میان برخاستم  

از لگدکوب حوادث عمر دیگر یافتم  
چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم  

طاقت دم‌سردی دوران ندارم همچو گل  
در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم  

آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو  
از سر جولان‌گه کون و مکان برخاستم  

صحبت شوریده‌حالان مایهٔ شوریدگی‌ست  
با «امین» هر گه نشستم بی‌امان برخاستم  
 

7
| | |
تاریخ انتشار: 7 اسفند 1404
| 0 رای

نظرات

  • نظرات ارسالی پس از تایید منتشر خواهد شد
  • پیام‌های حاوی توهین و تهمت منتشر نمی‌شود