دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
طاقت دمسردی دوران ندارم همچو گل در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو از سر جولانگه کون و مکان برخاستم
سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
خطّ نگه نویسد حال درون ما را در چشم خود نهانیم، ما را تو میشناسی لببسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیمهم پیر و هم جوانیم، ما را تو میشناسی
نمیکنم دل ازین عرصهٔ شقایقفام کنار لالهرخان آشیانه میسازمدر آستان به خون خفتگان وادی عشق برون ز عالم اسباب خانه میسازم
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
کجا برم - که مثل تو - اینقدر منو تحویل بگیرناونا که خوب - شناختنت - از پیش تو جایی نمیرنبه حق الحسین / بحق الحسن / الهی العفوبه داغ دل / شه بی کفن / الهی العفو
خوش اومدی امیدم خوش اومدی خرابهلبای تو پر از خون چشای من پر آبهخوش اومدی باباکنج ویرونسرای من
یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن ظلمتسرای جان مرا غرق نور کن پیمانهٔ وجود مرا کز هوا پر است یارب تهی ز بادۀ کبر و غرور کن
حاجتی نیست که آزار دهد کس ما رااینکه زندانی خاکیم همین بس ما راچشم پوشیدم از این باغ خزاندیده چنان که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را
دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد
خوش آن گروه که در بزم روزگار چو شمع گداختند و دل دیگران نیازردند!سبکروان ره عشق، دور غفلت را گذشت عمر شمردند و عمر نشمردند
زندگی بیغم نمیخواهم غمی باید مرا تاب تنهایی ندارم همدمی باید مرا کس نمیخواند مرا در مجلس عيش و سرور چون مصیبتنامه، بزم ماتمی باید مرا
افتاده دلم در هوس سوختن امشب ای شمع بده نوبت خود را به من امشب از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش در خلوت خود، ساختهام انجمن امشب
تا که ره بر درگه آل پیمبر یافتم هرچه گم کردم بههر درگاه از این در یافتم آنچه اسکندر ز فیض چشمۀ حیوان نیافت من ز خاک آستان آل حیدر یافتم
ما الفت از این خاک سرانجام گسستیم بار سفر خویش از این غمکده بستیم جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم زان گام نخستین که در این خانه نشستیم
گر بپرسد ز تو آن کیست که مدحش همهجا این همه ولوله و هلهله و غوغا کردپاسخش گوی که دُخت علی آن شیر خداست آنكه رادی و شهامت به صف هیجا کرد
عاشق حق گشتن البتّه نه کاری هست سهل عشق حق آن را سزد کاو سر به روی دار داشت قفل این معنی بهدست آن کسی مفتوح شد کاو چو زینب بهر خود فرمانده و سالار داشت
تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است دانشسرای مکتب اولاد آدم است از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
ای هموطنان هموطنان هموطنان کو؟ ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟ از بس که فزون گشت به ما درد نهانی در سینه نفس تنگ شده همنفسان کو؟
بهانه چند نماییم بیسوادی خلق؟ تمام مفسده در باسواد مینگرمبیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم امور جمله به وفق مراد مینگرم
بر نسل جوان شرم است، چون شیخ تظاهرها اصلاح وطن خواهی، اصلاح بطون باید «بلخی» چه عجب پندی زاخبار دول خواندیم هر کاخ ستم آخر ویران و نگون باید
عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی که جمال و مال و شهرت نبُود کمال برخیز
میرسد از هر طرف بانگ و خروش وطن کاش حقیقت بُود این همه جوش وطن بسکه بیاراستیم چهره به سامان غیر از در و دیوار دل رفت نقوش وطن
امروز که بزم طرب و وجد، مهیّاست میلاد حسینبن علی زادهٔ زهراست مرآت خداوند که از عیب مبرّاست انوار خدا از رخ زیباش هویداست آن نور که بیرون بُود از حدّ تشکّل
در غدیر خم پیمبر بازوی حیدر گرفت باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت بازوی حیدر که بازوی خدایی بود چون زیر بازوی خدایی را پیمبر برگرفت
بیرون سر از دریچهٔ عقل آور بنگر فضای عالم اعلی را بر طور نفس، موسی عقل آور تا گوش عشق بشنود آوا را
سرمایهای برای بشر غیر کار نیستجز مرد کار در دو جهان کامکار نیستدنیا چو کارخانه بشر کارگر در او چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست
روایت شد که روزی در مدینهیکی سائل ندا میزد ز سینهکه من هستم گرسنه، نان دهیدملباسی بر تن عریان دهیدم
پس خوشا آنکس که در سختی و غم خود را نباختبر امید روز بهتر، باز کوشیدن گرفتدر زمستان برد هجران را به پایان و بهاربار دیگر همچو سرو ناز بالیدن گرفت
در راه دوست باختن جانم آرزوست جان باختن به جلوهٔ جانانم آرزوستهرچند قامتم خم و نیرو شدهست کمبا دشمنان ستیزه بدین سانم آرزوست
دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوزز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوزشب و روز از سر زلف تو سخنها گفتیمغصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز
من آبروی خود به کفی نان نمیدهممن اختیار خویش به دونان نمیدهمآزادی و قناعت و درس و کتاب راای مدعی به ملک سلیمان نمیدهم
ای در صدف خلقت، ارزندهترین گوهرای در فلک رفعت، رخشندهترین اخترطوبای ولایت را افراشتهتر غُصنیهم نخلهٔ عصمت را شادابترینی بر
ای چرخ ستمگر جفاکاروی سفلهنواز دانشآزارای افعی سرسپید پیچانوی عقرب دمسیاه جرّار
گر بر سرم آیی شبی، ای شاه خوبان از کرمو آنگاه بینم روی تو، از دل رود این بار غمگر بر گدایان از نظر، لطفی نمایی بیشترای پادشاه بحر و بر، کی گردد از قدر تو کم
ای بر فراز رتبهگه امکانتركيب از ملائک اوخشیجانبالای نه رواق زبرجد نیستاعجوبهای به مثل تو ای انسان
هر کو مرا شناخته دانستهستکز بندگان شاه خراسانماو مهتر و امیر گهربخش استمن بنده و «ادیب» ثناخوانم
سلطان مؤيّد ز سما مهدی موعودمرآت جمال ازل و شاهد و مشهودکو بر سر این خلق بود سایهٔ معبودبنمود جهان روشن از مولد مسعوددر وقت سحرگاه شب نیمهٔ شعبان
فطرس، سلام ما برسان چون که بگذریبر تربت مطهّر سلطان كربلااین چند بیت تحفهٔ مور است و «آیتی»کآورده است نزد سلیمان کربلا
آنکه دادهست بدو آن همه زیبایی راکاش میداد به من لطف شکیبایی رامونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهاییستدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
ای صبا احوال من در کوی جانان بازگویمحنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگویتا دهی تسکینِ دل رفتی بهزودی بازگردداستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی
ما به دربار رضا با غم و آه آمدهایمبا پریشانی و با حال تباه آمدهایماز پی معذرت و عفو گناه آمدهایم«ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایماز بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم»
عزيزا خدایت اگر داد تمکینبرو طوس پابوس شاه سلاطینبگو با تضرع به آهنگ شیرینسلام على آل طه و یاسینسلام على آل خيرالنبيين
طوس حریم حرم کبریاستمدفن پاک شه پاکان رضاستکعبه اگر خانهٔ آب و گل استطوس رضا كعبهٔ جان و دل است
گر تو خواهی دلا رضای رضاپای بگذار جای پای رضاچون رضای رضا، رضای خداستكن طلب دائماً رضای رضا
به گوش هوش شنیدیم دوش این آوازکه غیر دوست نباشد به جز تصور و آزبصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببندکه چشم دل شودت باز و کشف گردد راز
گفتم اگرم وصل تو دور است و محال استقربان دو چشم تو شوم غنج و دلال استگیسوی تو و روی تو را چون که بدیدمگفتم که کمندی است که بر دور هلال است
گردش گیتی اگر به کین تو برخاستجای نگهدار و تند باش چو الوندنیک و بد روزگار جمله سرآیدچند کنی با حکیم چون و چرا چند؟
ای روشن از فروغ رخت چشم انس و جانوِ ای شهریار مُلک یقین خسرو زمانای نور دیدهٔ من و ای یار مهربانبرخیز و می به ساغر عشقم بریز هانکامروز مست باده شوم از خُم غدیر
ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برشجلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرشگرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاکخوش بود چون هست در کوی محبت بسترش