میرسد از هر طرف بانگ و خروش وطن
کاش حقیقت بُود این همه جوش وطن
بسکه بیاراستیم چهره به سامان غیر
از در و دیوار دل رفت نقوش وطن
نعمت آزادگی کی رسدش کز هوس
حلقهٔ تقلید کرد زینت گوش وطن
کهنهٔ بیگانگان رونق بازار ماست
زآنکه نگردیدهایم پارچهپوش وطن
خواهر افغان! بگو ناخن رنگ از کجاست؟
وحشت ازین وحشت است بهر وحوش وطن
نیک اگر بنگریم زین همه کردار زشت
گو که سند میدهیم بهر فروش وطن
ترسمت ای جان شوی خانه بهدوش جهان
این همه قرض ار نهیم بار بهدوش وطن
غلهٔ انبارها مایهٔ امید نیست
باید از اول نمود چارهٔ موش وطن
چند بر این زندگی نام ترقّی دهیم؟
پاک نشد یک قدم کوچه ز لوش وطن
فاش بگو «بلخيا»! فكرت یک نان شام
از سر ملت ربود فکرت و هوش وطن