تا چند تو در حیرتی و فکر و تأمُّل
شد موسم وجد و طرب و وقت گل و مُل
از شوق برون آمده بیپرده رخ گل
مخمور شده نرگس و پیچان شده سنبل
از شور و طرب، نغمهسرا آمده بلبل
برخیز که شد نورفشان عالم امکان
از برج شرف گشت عیان آن مه تابان
گیتی شده از چهر بهشتیش گلستان
از یُمن قدومش دو جهان خرم و خندان
او اصل و جز او، گشت هويدا بتطفُّل
امروز که بزم طرب و وجد، مهیّاست
میلاد حسینبن علی زادهٔ زهراست
مرآت خداوند که از عیب مبرّاست
انوار خدا از رخ زیباش هویداست
آن نور که بیرون بُود از حدّ تشکّل
ای آنکه بُود چشم همه خلق به سویت
هر دیده شود روشن از آن چهر نکویت
انجم همگی جلوهای از پرتو رویت
افلاک چو گردیست که برخاست ز کویت
اشباح و عقولند همه جزء، تویی کلّ
خورشید جهان، مُنْکَسِف از روی منیرش
اسرار نهان، مُنْکَشِف از نور ضمیرش
عقل و فلک و ملک و ملک جمله اسیرش
برتر بود از عرش برین پای سریرش
برتر بودش منزلت از فکر و تعقُّل
ای دست خدا، ابر کرم، بحر عنایت
وى غوثِ وَرى، فخر امم، اصل سخاوت
مفتاح عطا، باب نعم، گنج سعادت
مصباح هُدى، بدر ظُلَم، راه عدالت
راهی که وسط آمده از فرط تعادُل1
1.سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، ص ۴۵۳