سیدعلی حسینی خامنه ای

خورشید من برآی که وقت دمیدن است  

دل را ز بیخودی سر از خود رمیدن است  
جان را هوای از قفس تن پریدن است  

از بیم مرگ نیست که سر داده‌ام فغان  
بانگ جرس به شوق به منزل رسیدن است  

دستم نمی‌رسد که دل از سینه برکنم  
باری علاج شکر گریبان دریدن است  

شامم سیه‌تر است ز گیسوی سرکشت  
خورشید من برآی که وقت دمیدن است  

سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی  
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است  

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو  
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی‌کنم  
تقدير غصهٔ دل من ناشنیدن است  

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا  
روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است 

12
| | |
تاریخ انتشار: 7 اسفند 1404
| 0 رای

نظرات

  • نظرات ارسالی پس از تایید منتشر خواهد شد
  • پیام‌های حاوی توهین و تهمت منتشر نمی‌شود