ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

افتاده دلم در هوس سوختن امشب  
ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش  
در خلوت خود، ساخته‌ام انجمن امشب 

غم نیز ز وحشت به دلم پا نگذارد  
گر گویم از این کورهٔ آتش سخن امشب  

هر عضو تنم را خبر از عضو دیگر نیست 
ای وای چه بیگانه‌ام از خویشتن امشب!  

تا گرد غریبی ز رخم اشک بشوید  
شد دامن من پر ز عقیق يمن امشب  

ای شمع تو را درد روان سوز «سهی» نیست  
بر گریهٔ او خندهٔ بی‌جا مزن امشب!   
 

22
| | |
تاریخ انتشار: 30 بهمن 1404
1 | 1 رای

نظرات

  • نظرات ارسالی پس از تایید منتشر خواهد شد
  • پیام‌های حاوی توهین و تهمت منتشر نمی‌شود