سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

ای زابل من رستم و آن گرز گران کو؟ 


ای هم‌وطنان هم‌وطنان هم‌وطنان کو؟  
ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟  

از بس که فزون گشت به ما درد نهانی  
در سینه نفس تنگ شده هم‌نفسان کو؟  

شد بلبل دل‌، خسته ز پرواز و چنین گفت  
آثار چمن هست ولی سرو روان کو؟  

ای مادر ما ای وطن آیا که عقیمی؟!  
آن روز که می‌زادی تو شیران ژیان کو؟  

اولاد تو امروز چرا بزدل و ترسوست؟ 
ای زابل من رستم و آن گرز گران کو؟ 

گفتم به رفیقی که بُود باغ وطن سبز 
گفتاکه بلی هست ولی حاصل آن کو؟ 

گفتم علفش بهر چرای رمه کافی‌ست 
گفتا که در این گله به جز گرگ شبان کو؟ 

گفتم که چرا گله ز گرگان نرهانند؟ 
گفتا که همان حوصله و تاب و توان کو؟ 

گفتم که مگر مفتی و ملا نبُود؟ گفت، 
جز مشت خر مفتخور و رشوه‌ستان کو؟ 

گفتم که بیا تا که ره چاره بسنجیم 
گفتا که در این راه دسپلین و پلان کو؟ 

گفتم که دسپلین و پلان نزد جوانان 
گفتا که جوان هست ولی فکر جوان کو؟ 

آن جمع که امروز جوان جلوه نمایند 
در فکرتشان جز هوس گودی‌پران کو؟ 

اطلاق جوان بهر چنین قوم نشاید 
برگو چو زنان پودر و سرخاب زنان کو؟ 

گفتم که ز شورا و وکیلان خبری هست؟ 
گفتا که بگو طایفۀ روزچلان کو؟ 

در جلسۀ شورا نبود غیر ستایش 
آن کو به غم خلق کند آه و فغان کو؟ 

پرسیدمش ارباب جراید به چه فکرند؟ 
گفتاکه چه پرسی که فلان کو و فلان کو؟ 

از حالت این ملت افسرده چه گویم؟ 
جز خواب گران خواب گران خواب گران کو؟ 

«ابلخی»! شده کوکوی تو بسیار، ز خود گو 
جز گوشۀ محبس ز توام نام و نشان کو؟1

 

1.سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، صص 471 و 472
 

10
| | |
تاریخ انتشار: 18 بهمن 1404
| 0 رای

نظرات

  • نظرات ارسالی پس از تایید منتشر خواهد شد
  • پیام‌های حاوی توهین و تهمت منتشر نمی‌شود

بیشتر بخوانیم