ای لعبت شکّرلب و ای شاهد ایران
ای دلبر سیمینبر و ای میر امیران
و از خطّ خطت خطّهٔ دل آمده ویران
لطفی به فقیران کن و رحمی به اسیران
ای رهزن دل آفت جان فتنهٔ ایمان
زلف تو فروریخته چون مشک تتاری
وز خواب بود نرگس چشم تو خماری
دیشب همه شب کرده مگر باده گساری
هان باز به هوش آمد از باد بهاری
برخیز که صبح است و صباحیست درخشان
مرغان سحر نغمهسرا قافیه گویند
گلهای چمن غالیهسا غالیهبویند
اردوی صبا در همهجا در تک و پویند
برخیز که در حسرت آن روی نکویند
در هر گذری دلشدگان واله و حیران
بردار و بکش شانه بر آن زلف مسلسل
تا مشک فرو ریزد از آن گیسوی مرسل
بگشای لب ای مرسل تو آیت منزل
تا قند همی بارد از آن لعل معسّل
واز زلف و لبت مشک و شکر ساز فراوان
یاقوت لبت داده به هر خستهدلی قوت
دل زنده کند بوی خوش و نکهت گیسوت
گیسوت بههرجا دل زاری است کشد سوت
ای لعل لبت برده همی آب ز یاقوت
وای درج دهان تو همه لؤلؤ مرجان
جامی ز می ام درده لبریز و زمینریز
از بادهٔ جمشیدی و پیمانهٔ پرویز
با نغمهٔ ناهیدی و بانگ طربانگیز
بسرای یکی قطعهٔ موزون دلآویز
در مدحت سلطان زمان حجت یزدان
صد شُکر که بشکفت چمنهای امانی
امروز وفا کرد امانی به معانی
دیشب بدرخشید مگر ماه یمانی
کامروز جهان را همه شد نورفشانی
يا أشرقتالارض شد از جلوهٔ سبحان
صد مژده که شد صبح سعادت متنفّس
مهری بدرخشید ز کاخی متقدّس
و آن کاخ که روحالقدسش بود مهندس
القصّه گل مهدوی از دامن نرگس
بشکفت و جهان خُرّم و دهر آمده خندان
سلطان مؤيّد ز سما مهدی موعود
مرآت جمال ازل و شاهد و مشهود
کو بر سر این خلق بود سایهٔ معبود
بنمود جهان روشن از مولد مسعود
در وقت سحرگاه شب نیمهٔ شعبان
برگوی به شاهان به سر افسر مگذارید
افسر ز سر و خاتم از انگشت در آرید
و این تخت و هم این تاج بباید بسپارید
فرمان مگذارید و طغری منگارید
کامد ز پس پرده عیان صاحب فرمان
با موسویان گوی که از هاجر عذراست
با عیسویان گوی که از نسل يشوعاست
با فاطمیان گوی که از زهرهٔ زهراست
با فارسیان گوی که از دودۀ کسراست
از شاه زنان دخت کیان بانوی ایران
با رایت و نصرت بودش همره جبریل
بر مقدم جيش آمده با صور صور سرافیل
جندش به مثل طير و عدو ابرهه و فیل
وَاز موکب او برد برده شرف صاحب انجيل
وَاز مقدم او داده خبر موسی عمران
با دولت او ملک سلیمان بسی اندک
با حشمت او حشمت جم دانی و مندک
آن روز که بر تخت زند تکیه به توشک
از لوح جهان نام شهان جمله شود حکّ
کی جلوه کند شبپره با مهر درخشان؟
آن کیست پیامی ببرد جانب رَضوی
مرکب چون برق و براق شب اسری
چون باد صبا بگذرد از وادی و صحرا
بنویس یکی نامه بدان ساحت اعلی
بر برگ گل از آب طلا با خط ریحان
از هجر تو تاریک جهانی چو شب آمد
برخیز که جان منتظران را به لب آمد
دل خسته و رنجور در این تاب و تب آمد
چشم همه بر راه تو ای بوالهرب آمد
بازآید یوسف مگر از مصر به کنعان
ما مردهٔ بیجان و تو خود روح جهانی
لطفی کن و از لطف ببخشای روانی
فیٔاضی و هم فیضی و هم فیضرسانی
در جام دلم ریز از آن باده که دانی
زآن باده کز آن جام شود روشن و رخشان
یک قطره ز بحر تو بود حکمت ادریس
یک پایه ز قدر تو مثل کرسی بلقیس
بر کرسی تدریس سزد نقطهٔ تقديس
دور تو بود، نی قمر و زهره و برجیس
برخیز و برافراز علم بر سر کیوان
عالم همه سرتاسر پر فتنه و شور است
رایج همهجا روی زمین فسق و فجور است
قرآن شده مهجور و پراکنده امور است
اسلام ضعیف آمده هنگام ظهور است
ماییم پریشان و همه بیسر و سامان
یک مشت مسلمان پریشان سیهروز
هر روز گرفتار بلایی شده جانسوز
برگشته فلک گردش چرخ است غماندوز
از پرده برآور رخت ای ماه دلافروز
کز یمن رکاب تو جهان یابد عمران
تا بر فلک است این همه اشکال و دوایر
سلطان تو رخشنده و برهان تو باهر
یاران تو را نصرت حق یاور و ناصر
مانند کواکب همه تابنده و زاهر
اعدای تو دلمرده و سرگشته و حیران
از فیض شما آب دهد ابر چمن را
واز یمن شما غنچه گشادهست دهن را
در موسقی آموخته بلبل همه فن را
در مدح شما تا که بیاراست سخن را
شد «آیتی» از لطف شما آیت ایران1
1. سبحه صددانه، صص 335- 331