زندگی بیغم نمیخواهم غمی باید مرا
تاب تنهایی ندارم همدمی باید مرا
کس نمیخواند مرا در مجلس عيش و سرور
چون مصیبتنامه، بزم ماتمی باید مرا
همتی ای دیدهٔ گریان، که از دامن چو گل
تا بشویم گرد عصیان، شبنمی باید مرا
ساحت این خاکدانم درخور پرواز نیست
با صفا چون عالم جان عالمی باید مرا
دل اگر بر عهد ساقی بستهام، عيبم مكن
دردمندم، همدم عیسیدمی باید مرا
چند در دریای غم سرگشته گردم چون حباب؟
تا به کام دل بیاسایم دمی باید مرا!
دست دل از دامن غم برنمیدارم «سهی»
درد دل را با که گویم، محرمی باید مرا