به گوش هوش شنیدیم دوش این آواز
که غیر دوست نباشد به جز تصور و آز
بصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببند
که چشم دل شودت باز و کشف گردد راز
حبیب تو به تو نزدیکتر ز توست ولیک
هوا و نفس تو ره را نموده دور و دراز
اگر که سالک راهی مپوی جز ره دوست
بر آستانهٔ او آر روی عجز و نیاز
به پای نفس و هوا راه قاف قرب مپوی
به بال فقر و فنا سوی دوست کن پرواز
چو منّ سلوات آماده است در بر دوست
چرا به زحمت و رنجی برای سیر و پیاز
تو را همی طلبد دوست در منای فناش
برای خویش فدا میبری تو ای غماز
سفر همی طلب و از سرای خود به در آی
هر آنکه کرد سفر شد ز دیگران ممتاز
سفر نکرده نبینی به غیر مسکن خویش
که تا به شهر خودی جز خیال نیست حجاز
اگر سفر نکنی همچو جوجه اندر تخم
همی پلاسی باشی ز خود به سوز و گداز
در این طریق اگر سالکی مجرد باش
در این قمار سر و جان و هر چه هست بباز
بشوی لوث تن و جان و نفس و حرص و هوا
فنای طلعت محمود باش همچو ایاز
گذشت عمر و تو در فکر زندگی و حیات
زهی جنون و زهى غفلت و زهی اغماز
اگر که مرد رهی از جهای دهر منال
که مردِ راه نیندیشد از نشیب و فراز
سعادت تو به کسب مقام و مکنت نیست
ز قرب، باب سعادت به روت گردد باز
ز نیک و بد، به بر و قبل و بعد و حال مبین
که جمله وهم و خیال است و اعتبار و مجاز
چو انتهای تو وهم است چیست پس انجام
چو ابتدات خیال است چیست پس آغاز
تو خویش جلوه حقی و در هوا مستور
چو از هوا ببری با حقیقتی دمساز
برید قائمی از هرچه غیر دوست که یافت
برای خدمت خلوتسرای راز جواز1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی صص 302 و 303