زندگی حوزوی
عبدالله واعظ یزدی

با آب مهر آل علی شد عجین گلم

من آبروی خود به کفی نان نمی‌دهم
من اختیار خویش به دونان نمی‌دهم

آزادی و قناعت و درس و کتاب را
ای مدعی به ملک سلیمان نمی‌دهم

مصطفی قائمی نیشابوری

بصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببند

به گوش هوش شنیدیم دوش این آواز
که غیر دوست نباشد به جز تصور و آز

بصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببند
که چشم دل شودت باز و کشف گردد راز

سیدعبدالله حسینی

روزگار فخیم فقه

این شعر را در سال ۱۳۶۶ بعد از انتشار منشور روحانیت توسط حضرت امام سرودم. آنروز ها اگرچه توسط طلاب جوان حوزه بسیار مورد استقبال قرار گرفت اما برخی از اعاظم حوزه بر من شوریدند و شهریه مرا قطع کردند و از مدرسه ای که درآن ساکن بودم عذرم را خواستند.  اما وقتی شعر بدست حضرت امام رسید و بعد از قرائت شعر توسط مرحوم توسلی پیام دادند که روح القدس بر زبان شما جاری کرده است، دلم آرام گرفت. 

حسین مؤدب

من ایرانی‌ام افتخارم همین که هستم گدای علی شاه دین/ رجز

که من از ازل مست حیدر شدم
فدای علی و پیمبر شدم

بگویم همه دم به صوت جلی
علی یاعلی یاعلی یاعلی

میرزا عبدالکریم قمی (کوثر)

چند رباعی

ای شیخ بدل نگشت از فقه و ز نحو
خواب تو به بیداری و سُکرِ تو به صحو

عارف به حقایق نشوی تا نشود
فقه تو بَدَل به فقر و نحو تو به محو 

سید علیرضا شفیعی

آرامش جادوانه ای باشد و من

بر لب تپش ترانه ای باشد و من
آرامش جادوانه ای باشد و من


از این همه های و هو چه حاصل؟! ای کاش
غوغای کتابخانه ای باشد و من

زکریا اخلاقی

یا رب! مباد بی غزل عاشقی شبی

ما را خوش است سیر سکوتی که پیش روست
گشت و گذار در ملکوتی که پیش روست

بر گیسوی تغزل ما شانه می کشد
شیوایی دو دست قنوتی که پیش روست

میرسید علی رضوی قمی(قدرت)

گویند دری از خلد، بگشوده شود در قم

گویند دری از خلد، بگشوده شود در قم
ما فاتح الابوابیم، ای بخت چه خسبی؟ قم!

مهر من و قهر من هر یک به مقام خود
آن نوش ز سر تا پا وین نیش ز دَم تا دُم

ملامعروف کوکه ای

جامه را گاه کنم پاره گهی می‌دوزم

منم آن شاعر معروف به هر شهر و بلد
مرکز دایره‌ی بخت بد و طالع بد
بر سرم تاخته یک لشکر بی حدّ و عدد
نفراتش همه خونریزتر از ببر و اسد
افسرانش همه داءُالسرطانند و اسد

سید عبدالرحیم سبزواری (عبرت)

که شیخ صومعه خود مبتلای خویشتن است

به بند زلف تو دل مبتلای خویشتن است
که مرغ هرزه به دام از هوای خویشتن است

در این چمن گل و خار ار قرین یکدگرند
عجب مدار که هر یک به جای خویشتن است

جواد محدثی

با پُست و مقام، خویش را گم نکید

هشدار! که آواره زِمقصد نَشَوی
در فکر و عقیده ات مردّد نشوی

هر دوره و درس، آزمونی دارد
در دور عمل بکوش، تا رد نشوی

جواد محدثی

شاعر کجا به عاریت واژه خو کند؟

شاعر کجا به عاریت واژه خو کند؟
وز آب ریخته، طلب آبرو کند

شعر تُهی ز گوهر احساس، باطل است
هرچند از آبشار «صناعت» وضو کند

محمد عابدینی

جسمش امّا در کلاس درس استصحاب بود

حال و روزش بد نبود امّا کمی بی تاب بود
صبح تا شب خیره بر تصویرِ توی قاب بود

شوقِ مشهد در دلش غوغا به پا می کرد و او
عادتش هر شب زیارت نامه قبل از خواب بود

راضیه جبه داری

مبین سیاهی شب را، ببین سپیده‌دمان است

مزن به خواب خودت را، صدا صدای اذان است
مبین سیاهی شب را، ببین سپیده‌دمان است

مباد اسیر سکوت و سکون شب شده باشی
که زندگی هیجان و حیات در ضربان است

زکریا اخلاقی

در حجره های ساحلی جای کسی خالی ست

تقویم ها شاداب، 
وَ لحظه‌های زندگی آن سان که باید بود
و دشت‌های عشق،
در سایه ی سبز وزش های مجدد بود