ز عصای قال بگذر به قدوم حال برخیز
که به کاروان رسیدن نبود محال برخیز
به خیال خام هرگز نرسیده کس به منزل
تو بسوز پختهتر شو ز چنان خیال برخیز
اگرت هوای کام است بشتاب نیم گام است
ستم فراق تا کی؟ ز پی وصال برخیز
تو اگر دوام خواهی ز وفا بنوش جامی
به شکوه عشق و مستی نرسد زوال برخیز
بنگر که مرغ دانش به فلک گشود شهپر
تو که شاهباز بودی بگشای بال برخیز
عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی
به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز
به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی
که جمال و مال و شهرت نبود کمال برخیز
نبُود به مرد مشکل ز حرام درگذشتن
تو به پاس بینوایان ز سر حلال برخیز
شده عمرها که بر ما ز رقیب طعن باقیست
بزدا ز روی ملّت نم انفعال برخيز
به نخست رجم باید ز حریم محتسب را
بشکاف از قیامی دل ماه و سال برخیز
ز یکی بلا چو رستی ز دگر بلا بیندیش
به هزار قید و شرط است کمک شمال برخیز
چو حجاب عیب و زشتی به جز از هنر نباشد
تو هم ای خجسته خواهر! به صف رجال برخیز
به خوشی ز هیچ قومی نشدهست جهل زایل
به سلاح علم و دانش ز ره جدال برخیز
مدد مسیح همّت چو روان فزاست «بلخی»!
به عظام مرده بر گو، ز سیاه چال برخیز