به من گفت: باران
چکیدم میان صدایش
به من گفت: گلدان
پر از گل شدم در هوایش
به من گفت: پاییز...
«چرا چشمت از غصه لبریز...؟»
و من ناگهان بوی گلپونههای بهاری
گل خندهای گشتم آرام و جاری...
به من گفت: عاشق
غروب از صدایش تراوید...
به من گفت: دریا...
و آرامش از ساحل چشمهایش
به طوفان دنیام پاشید
نگاهش
شب ساکت پرشکوهی
صدایش، طنینِ به جا مانده در یاد کوهی...