شعر عاشقانه
شیخ محمدحسن آیتی بیرجندی

تیری زده‌ای بر جگرم از صف مژگان

گفتم اگرم وصل تو دور است و محال است
قربان دو چشم تو شوم غنج و دلال است

گیسوی تو و روی تو را چون که بدیدم
گفتم که کمندی است که بر دور هلال است

عبدالحسین فنودی

ای شیخ دل نهادن بر رنگ و بو چه حاصل؟


پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را
وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را

چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش
پنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟

میر سیدحسن سبزواری (امین الشریعه)

ز دیدن رخش اشکم ز دیده ریزان است

خدای را صنما ظلم و جور تا کی و چند
بر این ستم زده کاو مبتلا به هجران است

نمای رحم به "بلبل" که در فراق تو گل
ز شام تا به سحر از غمت در افغان است

سید احمد پیشاوری (ادیب پیشاوری)

هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما 

همچو فرهاد بُوَد کوه کنی پیشه ی ما
کوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ما

شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما

مهدی واعظ (شیخ مهدی کبیر)

تا صبح در دو دیده ی من ره نیافت خواب

دیشب به یاد زلف تو ای رشک آفتاب
تا صبح در دو دیده ی من ره نیافت خواب

چون زلف بی قرار تو ای شهسوار حسن
دل در درون سینه ندارد قرار و تاب

میرزا عبدالکریم قمی (کوثر)

خدای را مددی ای دلیل راهِ حرم

فغان که کارِ منِ زار با دل افتاده ست
چو دل نمانده مرا، کار مشکل افتاده ست

خدای را مددی ای دلیل راهِ حرم
که اوّلین قدمم بار در گل افتاده ست

ملا علیرضا تجلی یزدی

از مثنوی معراج الخیال، در صفت معشوق

بر سرم دیگر همای عشق یار
ریخت طرح خارخار از عشق یار

شوق بر گرد دلم پر می‌زند
در طپیدن حلقه بر در می‌زند

محمدتقی نیشابوری (ادیب نیشابوری)

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند
نصیب دشمن ما را، نصیب ما نکند

من و ز کوی تو رفتن؟ زهی خیال محال
که دام زلف تو هرگز مرا رها نکند

محمدتقی نیشابوری (ادیب نیشابوری)

گفت اگر عاشقی بسوز و بساز


دل به زلف تو شد نیامد باز
چه کند خسته بود و راه دراز

چه دل است این دلی که من دارم
هر دمی با غمی بُوَد دمساز

محمدتقی نیشابوری (ادیب نیشابوری)

گیتی ندیده است و نخواهد دید


باز از فراق آن بت نوشادی
چشم من است دجله‌ی بغدادی

خورشید نیکوان و به روی و موی
روز و شب سپندی و خردادی

فصیح الزمان شیرازی

همیشه تنگ دل از روزگار در گله باشد

مرنج از این که دلم از لب تو در گله باشد
کسی که کام ندیده‌ست تنگ حوصله باشد

دهن به شِکوه مکن باز از تو گر گله‌مندم
همیشه تنگ دل از روزگار در گله باشد

فصیح الزمان شیرازی

مژده که یارم ز سفر آمده


مژده که یارم ز سفر آمده
شاخه‌ی امّید ثمر آمده
طالع فرخنده ز در آمده
زیور پاکیزه گهر آمده
گوهر رخشنده‌ی والای من

ابوالحسن میرزا قاجار (شیخ الرئیس)

لب جوی و لب یار و لب جامم هوس است

لب جوی و لب یار و لب جامم هوس است
تا نگویی که از این هر سه کدامم هوس است

جام از باده لبالب چو کنی دور خوش است
ساده‌ای پخته چو شد باده ی جامم هوس است

محمدمحسن سعیدی

صبر بفرما که اتفاق بیفتد

ماه که در منزل محاق بیفتد
بین من و چشم تو فراق بیفتد

ماه، ملاقات گاه هر چه نگاه است
ماه، مبادا که در محاق بیفتد

انسیه سادات هاشمی

هیچ کس هم پی نخواهد برد عاشق بوده ام...

هیچکس هم پی نخواهد برد عاشق بوده ام
چیزی از این خاطرات بی نشان معلوم نیست

زینب مهدی زاده

از کشف تو عاجز مانده ام ...

اگر زمین می خورم
فرو می ریزم
زخم بر می دارم
و یا اگر لبالب از
غروب می شوم و باران،
شاید به خاطر اینست
که از کشف تو
             عاجز مانده ام ...

محمدعلی حزین لاهیجی

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

قاسم اردکانی

گمانم لیله ی قدر است و لیلا تا سحر بیدار

قلم را شستشو دادم میان اشک و خون امشب
زدم دل را به یاد تو به دریای جنون امشب

نوشتم: "با دل و جان از خودم دل کنده ام دیگر"
نوشتم ابتدا انّا الیه راجعون امشب