در این دفتر گزیده ای از اشعار کاربردی قدما و یا معاصرین حوزوی و غیر حوزوی، که سروده هایشان می تواند مورد استفاده مبلغین و حوزویان قرار گیرد منتشر خواهد شد
در غدیر خم پیمبر بازوی حیدر گرفت باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت بازوی حیدر که بازوی خدایی بود چون زیر بازوی خدایی را پیمبر برگرفت
بیرون سر از دریچهٔ عقل آور بنگر فضای عالم اعلی را بر طور نفس، موسی عقل آور تا گوش عشق بشنود آوا را
سرمایهای برای بشر غیر کار نیستجز مرد کار در دو جهان کامکار نیستدنیا چو کارخانه بشر کارگر در او چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست
روایت شد که روزی در مدینهیکی سائل ندا میزد ز سینهکه من هستم گرسنه، نان دهیدملباسی بر تن عریان دهیدم
در راه دوست باختن جانم آرزوست جان باختن به جلوهٔ جانانم آرزوستهرچند قامتم خم و نیرو شدهست کمبا دشمنان ستیزه بدین سانم آرزوست
دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوزز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوزشب و روز از سر زلف تو سخنها گفتیمغصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز
ای در صدف خلقت، ارزندهترین گوهرای در فلک رفعت، رخشندهترین اخترطوبای ولایت را افراشتهتر غُصنیهم نخلهٔ عصمت را شادابترینی بر
ای چرخ ستمگر جفاکاروی سفلهنواز دانشآزارای افعی سرسپید پیچانوی عقرب دمسیاه جرّار
هر کو مرا شناخته دانستهستکز بندگان شاه خراسانماو مهتر و امیر گهربخش استمن بنده و «ادیب» ثناخوانم
سلطان مؤيّد ز سما مهدی موعودمرآت جمال ازل و شاهد و مشهودکو بر سر این خلق بود سایهٔ معبودبنمود جهان روشن از مولد مسعوددر وقت سحرگاه شب نیمهٔ شعبان
فطرس، سلام ما برسان چون که بگذریبر تربت مطهّر سلطان كربلااین چند بیت تحفهٔ مور است و «آیتی»کآورده است نزد سلیمان کربلا
آنکه دادهست بدو آن همه زیبایی راکاش میداد به من لطف شکیبایی رامونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهاییستدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
ای صبا احوال من در کوی جانان بازگویمحنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگویتا دهی تسکینِ دل رفتی بهزودی بازگردداستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی
گفتم اگرم وصل تو دور است و محال استقربان دو چشم تو شوم غنج و دلال استگیسوی تو و روی تو را چون که بدیدمگفتم که کمندی است که بر دور هلال است
گردش گیتی اگر به کین تو برخاستجای نگهدار و تند باش چو الوندنیک و بد روزگار جمله سرآیدچند کنی با حکیم چون و چرا چند؟
ای روشن از فروغ رخت چشم انس و جانوِ ای شهریار مُلک یقین خسرو زمانای نور دیدهٔ من و ای یار مهربانبرخیز و می به ساغر عشقم بریز هانکامروز مست باده شوم از خُم غدیر
ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برشجلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرشگرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاکخوش بود چون هست در کوی محبت بسترش
رخ ماه بنیهاشم ز بُرج خیمه چون سر زدفروغ عارض او طعنهها بر مهر خاور زدچنان از غربت سلطان دین سر تا به پا میسوختکه دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد
سرو بستان امامت، وارث پیغمبریشاه اقلیم سعادت ماه اوج سروریآسمانِ داد و دانش، بدر برج مهتریصدر سادات حسینی، دُرّ درج عسکریمهدی هادی امام عالم آرای دگر
ای از سخنت گنج گهر دُرج دهنهااز وصف تو لبریز شکر ظرف سخنها گودال دل از گوهر حمد تو لبالباز نیشکر نام تو پر، چاه ذقنها
صمدا حمد تو گویم که تو خلاّق جهانیاحد بی عدد و واحد بی مثل و نشانی احد فرد توانای توانبخش حکیمیکه گر از سنگ به صد رنگ گل آری بتوانی
تو ای سرو سهی قامت، که از نسرین بدن داریز گل نازکتری یارب، که از گل پیرهن داری برای هرکسی از تاب کاکل دام افکندیبه پای هر دلی از طره ی گیسو رسن داری
به دنبال تصویب قانون نظام وظیفه عمومی در زمان رضاشاه، اولین کمیسیون سربازگیری در سال 1312 ش در خوسف دایر شد.سالک این شعر را در پی سوءاستفاده و ظلم های مسئولان این کمیسیون سرود و به صورت شب نامه منتشر کرد
بزم آراي قضا در كربلاچون صلا زد عاشقان را بر بلاتشنگان باده ي جام الستآن بلا جويان مست مي پرست
ای آه، ره به ناله ده ای ناله ره به آهکافتاده راه دختر زهرا به قتلگاهدر بر کشید پیکر پاک برادرشوز دل کشید ناله ی جاانسوز وااخاه
به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسدبود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسدهمه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حقمگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد
پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود راوز دل خبر نسازم جز دلنواز خود راچون شمع اشک ریزم از آتش فراقشپنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟
خدای را صنما ظلم و جور تا کی و چندبر این ستم زده کاو مبتلا به هجران استنمای رحم به "بلبل" که در فراق تو گلز شام تا به سحر از غمت در افغان است
بگردی جهان را سراسر اگرنیابی دلی را که بی غم بوَدبه روزی که عید است غره مشوکه فرداش بی شک محرّم بود
هر کسی را که عقل و ایمان استخالی از های و هوی و افغان استاو چو بحر است و دیگران جویندبحر آرام و جوی نالان است
هزار شکر سزد ذات پاک یزدان راکه کرده مفتخر از نور علم انسان رابه علم زاده ی آدم مکرم است و شریفبه دیو و دد چه شرف مردمان نادان را
ای پسر ترک کار نتوان کردناز بر روزگار نتوان کردچاره ی کار روزگار دژمجز به نیروی کارر نتوان کرد
نگار برقع نوری کشیده بر رویشکه چشم غیرر نبیند سیاهی مویشصراح و ساغر و ساقی ز خمّ او مستندخم و پیاله و یَم، جملگی نم از جویش
آن حرف ندا که گفت یونسدر ظلمت بحر، یاعلی بودآن کس که به دستش از دل حوتذوالنون بشد رها، علی بود
همچو فرهاد بُوَد کوه کنی پیشه ی ماکوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ماشور شیرین ز بس آراست ره جلوه گریهمه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما
منم پور ایران و بر مام خویش مرا غیرت آید ز اندازه بیشبه بیگانه نفروشم این مام راکجا زشت و ننگین کنم نام را
ای به غربت ماندگان ای از وطن آوارگانای به غفلت خفتگان اندر قفای کاروانهیچ می دانی که ما را نیست در دنیا وطن؟هیچ می دانی دوامی نیست ما را در جهان؟
درای کاروانی سخت با سوز و گداز آیدچو آه آتشینی کز دل پرغصّه باز آیدگمانم کاروانی از وطن آواره گردیدهکه آواز جرس با نالههای جانگداز آید
دیشب به یاد زلف تو ای رشک آفتابتا صبح در دو دیده ی من ره نیافت خوابچون زلف بی قرار تو ای شهسوار حسندل در درون سینه ندارد قرار و تاب
دوش وقت سحر از باده ی دوشین سرمستکه به بر بود مرا مغبچه ی باده پرستعقلم از طره ی او طائر افتاده به دامدلم از جلوه ی او ماهی افتاده به شست
مردکی گرجی به پیرامون دشتدلخوش و خندان به راهی میگذشت
شمسِ منیر مشرقین، نفس زکیة الحسین إذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْنه یاور و نه محرمی، زخم تنش نه مرهمیإذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ
چشم من، بخت تو و روز سفیدند همهدیدهی چرخ کجا دیده چو بخت تو سفیدبخت من، زلف تو و شب همه ظلمانی لیککی سکندر ظلماتی چو دو زلف تو بدید؟
شمس و مریخ کوکب من و یاراوست سلطان و من غلام درمهر چه خواهم وصال او جویمدر نظر بنگرم که دورترم
چو میدان شد تهی از یاور عشقچو داور گشت یکتاداور عشق
پس از قتل برادر، آن شه جودبیامد سوی خرگه بهر بدرودفرود آمد ز اسب آن عشق چالاکدرِ پرده سرا بنشست بر خاک
سوی خرگاه شد سالار با شاهکه بدرود آورد با لشکر آهپس از بدورد اطفال جگرریشطلب کردند آب از ساقی خویش
چو بگذشتند شیران حجازیعلی را شد هوای تیغ بازیز صف آمد برون آن شاه صفدرستاده در بر سالار محشر...
چو عاشقان به سر زلف یار پیوستندز هر چه در همه آفاق بود بگسستند چه ساحری تو ندانم که عارفان از میبه دور جام نگاه تو توبه بشکستند
مرا از دست شد زیبانگاریبهشتی طلعتی خرّم بهاریبهشتی کآدمش نادیده در خواببهاری کز گلشن نارسته خاری