باز اندر سر مرا افتاده سودای دگر
گشته زنجیر دلم زلف سمنسای دگر
آری آری عاشقم بر ماهسیمای دگر
موسی مصر غمم کو طور سینای دگر؟
تا روم بیرون ازین صحرا به صحرای دگر
خاک غربت هر غریبی را که دامنگیر شد
رشته طول امل بر گردنش زنجير شد
باز غم را عاقبت مرغ دلش نخجیر شد
تشنهکام عشق، سیراب از دم شمشیر شد
آب این سرچشمه میریزد ز دریای دگر
درخور همت نباشد هر جوان نورسی
بوی هر گل برنمیآید ز هر خار و خسی
عرصهٔ سیمرغ کی گردد مقام کرکسی
مرد این دریای پهناور نباشد هرکسی
شقّ رود نیل خواهد دست موسای دگر
دیدهٔ خونبار میخواهد دل آشفته را
تا کند پر از نسیم آن غنچهٔ نشکفته را
سینهٔ پر از صدف شاید دُر ناسفته را
رهرو هشیار میباید حریف خفته را
ورنه دارد این بیابان جاده بر جای دگر
از بن غفلت مخواه از بتّهٔ غم توشهای
بگذر از دنیا و مافیها، درآ در گوشهای
خرمن عمرت تلف شد دست زن بر خوشهای
تا به چنگ آری مگر از بهر عقبا توشهای
کز پی دنیای ادنا، هست دنیای دگر
از غم روز قیامت یک نفس غافل مباش
بر زمین و مزرع دل تخم نادانی مپاش
دین به دنیای دنی مفروش بر کسب معاش
از برای روز آینده تو کمتر کن تلاش
حيف باشد آدمی را فکر و سودای دگر
آن خداوندی که از ابر، آب نیسان آفرید
پیش از خلق خلایق، جان انسان آفرید
روزیِ هرروزه را بس سخت و آسان آفرید
بعد از آن از جوهر گل، نسل انسان آفرید
گر تو انسانی تو را باید سر و پای دگر
دیدهای کو؟ تا ز کحل معرفت بینا شود
تا دلش آسوده از آلایش دنیا شود
از نسیم صبح صادق غنچهٔ گل وا شود
راستی را پیشه کن تا منطقت گویا شود
زانک دارد بلبل این باغ آوای دگر
چشم عبرت برگشا ای خواجه از روی تمیز
بر گل روی ندامت شبنم اشکی بریز
جای شادی نیست این دنیای فانی ای عزیز!
از برای وحشت فردای روز رستخیز
دست زن امروز بر دامان مولای دگر!
سرو بستان امامت، وارث پیغمبری
شاه اقلیم سعادت ماه اوج سروری
آسمانِ داد و دانش، بدر برج مهتری
صدر سادات حسینی، دُرّ درج عسکری
مهدی هادی امام عالم آرای دگر
ای ردای کبریایی بر قد قدر تو چُست
تارک فخر تو را تاج «تبارک» شد درست
تاج شاهی بر تو چون زیبنده آمد از نخست
عالم و آدم به قرب حق، تقرّب از تو جست
انبیا را بود از عشق تو غوغای دگر
ای طبیب عافیت! بر درد، درمانی فرست
بی سر و سامانی ما را تو سامانی فرست
جسم و جان افسرده شد، ما را ز نو جانی فرست
نفس کافرکیش را توقیع فرمانى فرست
کز سر اخلاص پردازد به سودای دگر
ای کریم بندهپرور، ای انیس جسم و جان
ای شهنشاه دو گیتی، ای امام انس و جان
برگشا دست دعا بر خالق پیر و جوان
تا فرو ریزد ز اعجاز تو بر اهل جهان
از سر خوان کرامت، منّ و سلوای دگر
ای به رخ انداخته از كاكل مشکین نقاب
تا به کی داری به زیر میغ پنهان آفتاب
زآتش هجران، دل احباب يارب شد كباب
بیش از این ای آفتاب معدلت رخ بر متاب
تا کند بلبل به چشم دل تماشای دگر 1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، صص 229-227