صمدا حمد تو گویم که تو خلاّق جهانی
احد بی عدد و واحد بی مثل و نشانی
احد فرد توانای توانبخش حکیمی
که گر از سنگ به صد رنگ گل آری بتوانی
تو برآرندهٔ نه طاق سماوات علایی
تو فروزندهٔ هفت اختر آیات روانی
تو نگارندهٔ نقش صورات همه خلقی
تو برآرندهٔ حاجات دعای همگانی
تو دهی نعمت و نقمت، تو دهی عزت و ذلت
تو دهی زحمت و راحت، تو بخوانی تو برانی
فاطر ارض و سما مخترع نور و ضیایی
ملکالعرش علا مالک ملک دو جهانی
مشعلافروز شب و روز به بزم من و مایی
محفلآرای بد و نیک جحیمی و جنانی
تو به دور آور هنگامه ی هر صیف و شتایی
تو پدیدآور هر فصل بهاری و خزانی
تو محیطی نه محاطی تو مطاعی نه مطیعی
تو مریدی و مرادی تو معینی و معانی
تو سمیعی تو بصیری، تو علیمی و خبیری
تو قدیمی، تو قدیری، تو امینی تو امانی
تو خداوند مکینی، تو خداوند مکانی
تو خداوند زمینی تو خداوند زمانی
به تفکر تو نگنجی، به تصور تو نیایی
به تو مخلوق نماند، تو به مخلوق نمانی
به یقیناً که تویی عالِم و عالَم همه دانی
به حقیقت که تویی باقی و عالم همه فانی
همه در جنب تو خُردند چه دنیا و چه عقبی
تو به جنبیت مجموعهٔ کونین کلانی
به تو قائم همه هستی چه بلندی و چه پستی
نه تو را سستی و مستی نه تو را سود و زیانی
نه تو را پشت و پناهی، نه تو را فوج و سپاهی
نه تو را دستی و پایی، نه تو را جسمی و جانی
نه تو را گوشی و چشمی، نه تو را غیظی و خشمی
نه تو را لحمی و عظمی، نه تو را کام و زبانی
نه تو را عرضی و طولی، نه تو را عمقی و قطری
نه تو را هیئت و شکلی، نه تو را روح و روانی
نه تو را ذوق و زوالی، نه تو را فوت و ملالی
نه تو را ماهی و سالی، نه تو را هفته و آنی
نه تو را اصلی و نسلی، نه تو را قطعی و وصلی
به تو را جنسی و فصلی، نه تو را منبع و کانی
بهحقیقت که خدایی و خدایی به تو زیبد
که نبودهست و نباشد به تو همتایی و ثانی
نه به عرشی، نه به فرشی، نه به لوحی، نه به کرسی
نه به شرقی، نه به غربی، نه کناری، نه میانی
به خود از جنس هواجس به بد و نیک نبینی
به خود از نوع نواقص به کم و کیف ندانی
بری از هیئت و شکل و عرض و جوهر و جسمی
غنی از غفلت و سهو و حدث و وهم و گمانی
قادر لميزلی، لایق هرگونه کمالی
ملک بیبدلی درخور هر شوکت و شأنی
تو بدانی که چهسان جان به تن خاک درآری
تو توانی که گُل از صخرهٔ سما بدمانی
مور و مار و ملخ و مرغ هوا ماهی دریا
همه گویند ثنایت به زبانی که تو دانی
همه را هست تو سازی، همه را نیست تو سازی
همه را جان تو ببخشی، همه را جان تو ستانی
به همه عیب تو پوشی، همه را جرم تو بخشی
به همه خلق تو روزی، به شب و روز رسانی
شنوای سخنان همه خلقی به حقیقت
شنوایانِ جهان را سخنان میشنوانی
همه محکوم به حکمت چه بلندی و چه پستی
همه معلوم به علمت چه عیانی چه نهانی
«بلبل» از دفتر گل حرف وفا میکند اظهار
به امیدی که زند با تو شبی دم به فغانی1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، صص 225-223