دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
ای کاش بیایی و در این وسعت تاریک ای سال نو آیینه در آیینه بکاریدر راه سواریست... خوشا آینهٔ مابرخیزد اگر از دل این جاده غباری...
حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی شکر خدا كه خاک مرا کرده از ولا روح و تنم به آب محبت عجین نمود زین رو رخم منور و جان گشته باصفا
کجا برم - که مثل تو - اینقدر منو تحویل بگیرناونا که خوب - شناختنت - از پیش تو جایی نمیرنبه حق الحسین / بحق الحسن / الهی العفوبه داغ دل / شه بی کفن / الهی العفو
خوش اومدی امیدم خوش اومدی خرابهلبای تو پر از خون چشای من پر آبهخوش اومدی باباکنج ویرونسرای من
تا که ره بر درگه آل پیمبر یافتم هرچه گم کردم بههر درگاه از این در یافتم آنچه اسکندر ز فیض چشمۀ حیوان نیافت من ز خاک آستان آل حیدر یافتم
گر بپرسد ز تو آن کیست که مدحش همهجا این همه ولوله و هلهله و غوغا کردپاسخش گوی که دُخت علی آن شیر خداست آنكه رادی و شهامت به صف هیجا کرد
عاشق حق گشتن البتّه نه کاری هست سهل عشق حق آن را سزد کاو سر به روی دار داشت قفل این معنی بهدست آن کسی مفتوح شد کاو چو زینب بهر خود فرمانده و سالار داشت
تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است دانشسرای مکتب اولاد آدم است از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
امروز که بزم طرب و وجد، مهیّاست میلاد حسینبن علی زادهٔ زهراست مرآت خداوند که از عیب مبرّاست انوار خدا از رخ زیباش هویداست آن نور که بیرون بُود از حدّ تشکّل
در غدیر خم پیمبر بازوی حیدر گرفت باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت بازوی حیدر که بازوی خدایی بود چون زیر بازوی خدایی را پیمبر برگرفت
روایت شد که روزی در مدینهیکی سائل ندا میزد ز سینهکه من هستم گرسنه، نان دهیدملباسی بر تن عریان دهیدم
در راه دوست باختن جانم آرزوست جان باختن به جلوهٔ جانانم آرزوستهرچند قامتم خم و نیرو شدهست کمبا دشمنان ستیزه بدین سانم آرزوست
ای در صدف خلقت، ارزندهترین گوهرای در فلک رفعت، رخشندهترین اخترطوبای ولایت را افراشتهتر غُصنیهم نخلهٔ عصمت را شادابترینی بر
ای چرخ ستمگر جفاکاروی سفلهنواز دانشآزارای افعی سرسپید پیچانوی عقرب دمسیاه جرّار
گر بر سرم آیی شبی، ای شاه خوبان از کرمو آنگاه بینم روی تو، از دل رود این بار غمگر بر گدایان از نظر، لطفی نمایی بیشترای پادشاه بحر و بر، کی گردد از قدر تو کم
هر کو مرا شناخته دانستهستکز بندگان شاه خراسانماو مهتر و امیر گهربخش استمن بنده و «ادیب» ثناخوانم
سلطان مؤيّد ز سما مهدی موعودمرآت جمال ازل و شاهد و مشهودکو بر سر این خلق بود سایهٔ معبودبنمود جهان روشن از مولد مسعوددر وقت سحرگاه شب نیمهٔ شعبان
فطرس، سلام ما برسان چون که بگذریبر تربت مطهّر سلطان كربلااین چند بیت تحفهٔ مور است و «آیتی»کآورده است نزد سلیمان کربلا
ما به دربار رضا با غم و آه آمدهایمبا پریشانی و با حال تباه آمدهایماز پی معذرت و عفو گناه آمدهایم«ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایماز بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم»
عزيزا خدایت اگر داد تمکینبرو طوس پابوس شاه سلاطینبگو با تضرع به آهنگ شیرینسلام على آل طه و یاسینسلام على آل خيرالنبيين
طوس حریم حرم کبریاستمدفن پاک شه پاکان رضاستکعبه اگر خانهٔ آب و گل استطوس رضا كعبهٔ جان و دل است
گر تو خواهی دلا رضای رضاپای بگذار جای پای رضاچون رضای رضا، رضای خداستكن طلب دائماً رضای رضا
ای روشن از فروغ رخت چشم انس و جانوِ ای شهریار مُلک یقین خسرو زمانای نور دیدهٔ من و ای یار مهربانبرخیز و می به ساغر عشقم بریز هانکامروز مست باده شوم از خُم غدیر
ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برشجلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرشگرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاکخوش بود چون هست در کوی محبت بسترش
رخ ماه بنیهاشم ز بُرج خیمه چون سر زدفروغ عارض او طعنهها بر مهر خاور زدچنان از غربت سلطان دین سر تا به پا میسوختکه دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد
سرو بستان امامت، وارث پیغمبریشاه اقلیم سعادت ماه اوج سروریآسمانِ داد و دانش، بدر برج مهتریصدر سادات حسینی، دُرّ درج عسکریمهدی هادی امام عالم آرای دگر
ای از سخنت گنج گهر دُرج دهنهااز وصف تو لبریز شکر ظرف سخنها گودال دل از گوهر حمد تو لبالباز نیشکر نام تو پر، چاه ذقنها
بزم آراي قضا در كربلاچون صلا زد عاشقان را بر بلاتشنگان باده ي جام الستآن بلا جويان مست مي پرست
ای آه، ره به ناله ده ای ناله ره به آهکافتاده راه دختر زهرا به قتلگاهدر بر کشید پیکر پاک برادرشوز دل کشید ناله ی جاانسوز وااخاه
آن حرف ندا که گفت یونسدر ظلمت بحر، یاعلی بودآن کس که به دستش از دل حوتذوالنون بشد رها، علی بود
ای به غربت ماندگان ای از وطن آوارگانای به غفلت خفتگان اندر قفای کاروانهیچ می دانی که ما را نیست در دنیا وطن؟هیچ می دانی دوامی نیست ما را در جهان؟
درای کاروانی سخت با سوز و گداز آیدچو آه آتشینی کز دل پرغصّه باز آیدگمانم کاروانی از وطن آواره گردیدهکه آواز جرس با نالههای جانگداز آید
شمسِ منیر مشرقین، نفس زکیة الحسین إذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْنه یاور و نه محرمی، زخم تنش نه مرهمیإذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ
که من از ازل مست حیدر شدمفدای علی و پیمبر شدمبگویم همه دم به صوت جلیعلی یاعلی یاعلی یاعلی
چو میدان شد تهی از یاور عشقچو داور گشت یکتاداور عشق
پس از قتل برادر، آن شه جودبیامد سوی خرگه بهر بدرودفرود آمد ز اسب آن عشق چالاکدرِ پرده سرا بنشست بر خاک
سوی خرگاه شد سالار با شاهکه بدرود آورد با لشکر آهپس از بدورد اطفال جگرریشطلب کردند آب از ساقی خویش
چو بگذشتند شیران حجازیعلی را شد هوای تیغ بازیز صف آمد برون آن شاه صفدرستاده در بر سالار محشر...
ای سکه سروری به نامت وی برتر از انبیا مقامت خورشید که نورپاش گردون یک پرتو جلوه تمامت داروی روان خستگان است آن شهد شفا که در پیامت قدر همه گفته ُ ها لطفی که نهفته در کالمت
دلها دارد رو به سوی توجانها دارد عطر و بوی توتا چشمۀ باغ حق شویخون میجوشد از گلوی تو
توی قلب من غصه و روی لبم آههنجوای دلم این شبا، با رسول اللههشکایت از بیمهریِ اُمَّتِ گمراهه
بیقرارم و بیتاب، مثل تشنه دور از آبامسالم ما رو کربلا ببر یا مسبب الاسباببا اینکه سخته زندگی برامونعاشق باید امیدشو نبازهاگه که راه کربلا رو بستنغصهنخور خدا وسیلهسازه
اون روزی که سحرش میایغروبشم چه غروبیهوقتی میاد اسم تو میگمدنیا هنوز جای خوبیه
با پدر و با مادرم با عروسکام اومدم حرمسلام مهربون عزیز دلم قربونت برم
ای پادشه کون و مکان ادرکنی!ای طائر عنقای جهان، ادرکنی!ای باخبر از راز جهان دل منیا حضرت صاحب الزمان ادرکنی
دانی که چرا نام علی گشته علی؟وین نام به او داده خدای ازلیچون مرتبهی عُلوّ خود در او دیدفرمود به پیغمبر خود ناد علی
درد بی درمان ما کی قابل درمان شودکی مبدّل بر وصالت حالت هجران شوددوستان را جان به لب آمد شها از انتظارکی نمایان آن رخ هم چون مه تابان شود
هر لحظه کند جلوهی دیگر رخ دلدارپیداست ولی کو به جهان دیده ی دیدارتا سرمهی وحدت نکشی بر بصر خویشبیپرده تجلّی نکند از در و دیوار
ای دست ما و دامنت ای دست کردگاردستی به دادخواهی ما زآستین برآردر انتقام خون شهیدان کربلاچشم امید ما نَبُوَد جز به ذوالفقار
این مشیّد بارگاه از بس فرح افزاستیآفرینش را ز خاکش دیدگان بیناستیگنبد گردون شکوهش بس که میبخشد ضیامهر رخشان در برش چون ذرّه ناپیداستی