رواق شعر
سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است  

تأسیس کربلا، نه فقط بهر ماتم است  
دانشسرای مکتب اولاد آدم است  

از خیمه‌گاه سوخته تا ساحل فرات  
تعلیم‌گاه رهبر خلق دو عالم است  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

ای زابل من رستم و آن گرز گران کو؟ 


ای هم‌وطنان هم‌وطنان هم‌وطنان کو؟  
ای اهل دلان اهل دلان اهل دلان کو؟  

از بس که فزون گشت به ما درد نهانی  
در سینه نفس تنگ شده هم‌نفسان کو؟

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

به‌نام صلح به اسباب جنگ می‌کوشند 

بهانه چند نماییم بی‌سوادی خلق؟  
تمام مفسده در باسواد می‌نگرم

بیا بیا همه اعضای یک بدن باشیم  
امور جمله به وفق مراد می‌نگرم  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

اصلاح وطن خواهی، اصلاح بطون باید  

بر نسل جوان شرم است، چون شیخ تظاهرها  
اصلاح وطن خواهی، اصلاح بطون باید  

«بلخی» چه عجب پندی زاخبار دول خواندیم  
هر کاخ ستم آخر ویران و نگون باید

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

به خیال خام هرگز نرسیده کس به منزل  

عجب است زان توکل که تو بار خلق باشی  
به قفای سعی و کوشش بود اتکال برخیز  

به طریق رادمردان قدمی بنه به مردی  
که جمال و مال و شهرت نبُود کمال برخیز  

سید اسماعیل بلخی (علامه شهید بلخی)

خواهر افغان! بگو ناخن رنگ از کجاست؟  

می‌رسد از هر طرف بانگ و خروش وطن  
کاش حقیقت بُود این همه جوش وطن  

بسکه بیاراستیم چهره به سامان غیر  
از در و دیوار دل رفت نقوش وطن

سیدجلال مدرس یزدی

افلاک چو گردی‌ست که برخاست ز کویت  / میلاد امام حسین علیه السلام

امروز که بزم طرب و وجد، مهیّاست  
میلاد حسین‌بن علی زادهٔ زهراست  
مرآت خداوند که از عیب مبرّاست  
انوار خدا از رخ زیباش هویداست  
آن نور که بیرون بُود از حدّ تشکّل

میرزا مصطفی سجادی سرابی

باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت/ غدیریه

در غدیر خم پیمبر بازوی حیدر گرفت  
باز بازوی پیمبر قوتی دیگر گرفت  

بازوی حیدر که بازوی خدایی بود چون  
زیر بازوی خدایی را پیمبر برگرفت  

میرزا مصطفی سجادی سرابی

ای برگرفته دامن دنیا را  

بیرون سر از دریچهٔ عقل آور  
بنگر فضای عالم اعلی را  

بر طور نفس، موسی عقل آور 
تا گوش عشق بشنود آوا را 

میرزا مصطفی سجادی سرابی

رو کار کن که بهتر از آن افتخار نیست  

سرمایه‌ای برای بشر غیر کار نیست
جز مرد کار در دو جهان کامکار نیست

دنیا چو کارخانه بشر کارگر در او  
چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست  

محمدتقی بهلول

منظومه گردنبند بخشیدن حضرت زهرا سلام الله علیها

روایت شد که روزی در مدینه
یکی سائل ندا می‌زد ز سینه

که من هستم گرسنه، نان دهیدم
لباسی بر تن عریان دهیدم

سیدمرتضی رضوی نژاد (عارف بجنوردی)

در راه دوست باختن جانم آرزوست  / حبیب ابن مظاهر علیه السلام

در راه دوست باختن جانم آرزوست  
 جان باختن به جلوهٔ جانانم آرزوست

هرچند قامتم خم و نیرو شده‌ست کم
با دشمنان ستیزه بدین سانم آرزوست

سیدمرتضی رضوی نژاد (عارف بجنوردی)

غصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز

دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوز
ز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوز

شب و روز از سر زلف تو سخن‌ها گفتیم
غصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز

سیدحسن تهامی

دل را جگر آن نیست، تا شرح غمش گویم

ای در صدف خلقت، ارزنده‌ترین گوهر
ای در فلک رفعت، رخشنده‌ترین اختر

طوبای ولایت را افراشته‌تر غُصنی
هم نخلهٔ عصمت را شاداب‌ترینی بر

سیدحسن تهامی

عشق از من و هرچه خواهی از تو

ای چرخ ستمگر جفاکار
وی سفله‌نواز دانش‌آزار

ای افعی سرسپید پیچان
وی عقرب دم‌سیاه جرّار

محمدتقی نیشابوری (ادیب نیشابوری)

کز بندگان شاه خراسانم

هر کو مرا شناخته دانسته‌ست
کز بندگان شاه خراسانم

او مهتر و امیر گهربخش است
من بنده و «ادیب» ثناخوانم

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

برخیز که جان منتظران را به لب آمد/ نیمه شعبان

سلطان مؤيّد ز سما مهدی موعود
مرآت جمال ازل و شاهد و مشهود
کو بر سر این خلق بود سایهٔ معبود
بنمود جهان روشن از مولد مسعود
در وقت سحرگاه شب نیمهٔ شعبان

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

روزی که جان دهیم به یاد تو جان دهیم

فطرس، سلام ما برسان چون که بگذری
بر تربت مطهّر سلطان كربلا

این چند بیت تحفهٔ مور است و «آیتی»
کآورده است نزد سلیمان کربلا

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

دانش آن است که راهی به حقیقت ببری

آن‌که داده‌ست بدو آن همه زیبایی را
کاش می‌داد به من لطف شکیبایی را

مونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهایی‌ست
دوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

ای صبا احوال من در کوی جانان بازگوی

ای صبا احوال من در کوی جانان بازگوی
محنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگوی

تا دهی تسکینِ دل رفتی به‌زودی بازگرد
داستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی

شیخ محمدحسن آیتی بیرجندی

تیری زده‌ای بر جگرم از صف مژگان

گفتم اگرم وصل تو دور است و محال است
قربان دو چشم تو شوم غنج و دلال است

گیسوی تو و روی تو را چون که بدیدم
گفتم که کمندی است که بر دور هلال است

محمدحسن خراسانی (ادیب هروی)

از دو کس ای نور چشم سخت بپرهیز

گردش گیتی اگر به کین تو برخاست
جای نگه‌دار و تند باش چو الوند

نیک و بد روزگار جمله سرآید
چند کنی با حکیم چون و چرا چند؟

اسماعیل نجومیان

ای روشن از فروغ رخت چشم انس و جان/ غدیریه

ای روشن از فروغ رخت چشم انس و جان
وِ ای شهریار مُلک یقین خسرو زمان
ای نور دیدهٔ من و ای یار مهربان
برخیز و می به ساغر عشقم بریز هان
کامروز مست باده شوم از خُم غدیر

اسماعیل نجومیان

ناگهان تیر سه‌پهلو سوی اصغر شد رها


ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برش
جلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرش

گرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاک
خوش بود چون هست در کوی محبت بسترش

اسماعیل نجومیان

روان شد سوی شط و حمله‌ور گردید بر دشمن

رخ ماه بنی‌هاشم ز بُرج خیمه چون سر زد
فروغ عارض او طعنه‌ها بر مهر خاور زد

چنان از غربت سلطان دین سر تا به پا می‌سوخت
که دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد

سیدکاظم بلبل

ای طبیب عافیت! بر درد، درمانی فرست

سرو بستان امامت، وارث پیغمبری
شاه اقلیم سعادت ماه اوج سروری
آسمانِ داد و دانش، بدر برج مهتری
صدر سادات حسینی، دُرّ درج عسکری
مهدی هادی امام عالم آرای دگر 

سیدکاظم بلبل

ای از سخنت گنج گهر دُرج دهن‌ها


ای از سخنت گنج گهر دُرج دهن‌ها
از وصف تو لبریز شکر ظرف سخن‌ها 

گودال دل از گوهر حمد تو لبالب
از نیشکر نام تو پر، چاه ذقن‌ها 

سیدکاظم بلبل

قصیده توحیدیه

صمدا حمد تو گویم که تو خلاّق جهانی
احد بی عدد و واحد بی مثل و نشانی 

احد فرد توانای توان‌بخش حکیمی
که گر از سنگ به صد رنگ گل آری بتوانی 

سیدکاظم بلبل

عجب بدر شب قدری که از انظار پنهانی

تو ای سرو سهی قامت، که از نسرین بدن داری
ز گل نازک‌تری یارب، که از گل پیرهن داری 

برای هرکسی از تاب کاکل دام افکندی
به پای هر دلی از طره ی گیسو رسن داری 

اسماعیل سالک

استقبال از مستزداد میرزاده عشقی

به دنبال تصویب قانون نظام وظیفه عمومی در زمان رضاشاه، اولین کمیسیون سربازگیری در سال 1312 ش در خوسف دایر شد.
سالک این شعر را در پی سوءاستفاده و ظلم های مسئولان این کمیسیون سرود و به صورت شب نامه منتشر کرد

عبدالسلام تربتی

منظومه عاشورایی

بزم آراي قضا در كربلا
چون صلا زد عاشقان را بر بلا

تشنگان باده ي جام الست
آن بلا جويان مست مي پرست

محمد نهاوندی

بندی از یک ترکیب بند عاشورایی

ای آه، ره به ناله ده ای ناله ره به آه
کافتاده راه دختر زهرا به قتلگاه

در بر کشید پیکر پاک برادرش
وز دل کشید ناله ی جاانسوز وااخاه

عبدالحسین فنودی

به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسد

به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسد
بود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسد

همه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حق
مگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد

عبدالحسین فنودی

ای شیخ دل نهادن بر رنگ و بو چه حاصل؟


پنهان به سینه دارم پیوسته راز خود را
وز دل خبر نسازم جز دلنواز خود را

چون شمع اشک ریزم از آتش فراقش
پنهان چگونه سازم سوز و گداز خود را؟

میر سیدحسن سبزواری (امین الشریعه)

ز دیدن رخش اشکم ز دیده ریزان است

خدای را صنما ظلم و جور تا کی و چند
بر این ستم زده کاو مبتلا به هجران است

نمای رحم به "بلبل" که در فراق تو گل
ز شام تا به سحر از غمت در افغان است

شیخ محمدکاظم تهرانیان

به روزی که عید است غره مشو


بگردی جهان را سراسر اگر
نیابی دلی را که بی غم بوَد


به روزی که عید است غره مشو
که فرداش بی شک محرّم بود

شیخ محمدکاظم تهرانیان

هر کسی را که عقل و ایمان است

هر کسی را که عقل و ایمان است
خالی از های و هوی و افغان است


او چو بحر  است و دیگران جویند
بحر آرام و جوی نالان است

شیخ محمدکاظم تهرانیان

به علم زاده ی آدم مکرم است و شریف

هزار شکر سزد ذات پاک یزدان را
که کرده مفتخر از نور علم انسان را

به علم زاده ی آدم مکرم است و شریف
به دیو و دد چه شرف مردمان نادان را

ملاهادی بیرجندی

ای پسر ترک کار نتوان کرد

ای پسر ترک کار نتوان کرد
ناز بر روزگار نتوان کرد

چاره ی کار روزگار دژم
جز به نیروی کارر نتوان کرد

محمدباقر آیتی بیرجندی

تمام خوبی خوبان دلیل خوبی اوست

نگار برقع نوری کشیده بر رویش
که چشم غیرر نبیند سیاهی مویش

صراح و ساغر و ساقی ز خمّ او مستند
خم و پیاله و یَم، جملگی نم از جویش

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی

آنجا که عقاب پر بریزد از پشِه ی لاغری چه خیزد/ ترکیب بند علوی

آن حرف ندا که گفت یونس
در ظلمت بحر، یاعلی بود

آن کس که به دستش از دل حوت
ذوالنون بشد رها، علی بود

سید احمد پیشاوری (ادیب پیشاوری)

هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما 

همچو فرهاد بُوَد کوه کنی پیشه ی ما
کوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ما

شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری
همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما

سید احمد پیشاوری (ادیب پیشاوری)

تو را خاک ایران همی مادر است

منم پور ایران و بر مام خویش 
مرا غیرت آید ز اندازه بیش

به بیگانه نفروشم این مام را
کجا زشت و ننگین کنم نام را

شیخ علی اکبر هراتی

هیچ می دانی که ما را نیست در دنیا وطن؟

ای به غربت ماندگان ای از وطن آوارگان
ای به غفلت خفتگان اندر قفای کاروان

هیچ می دانی که ما را نیست در دنیا وطن؟
هیچ می دانی دوامی نیست ما را در جهان؟

میرزا محمدکاظم صبوری (ملک الشعرای صبوری)

ترکیب بند عاشوریی

درای کاروانی سخت با سوز و گداز آید
چو آه آتشینی کز دل پرغصّه باز آید

گمانم کاروانی از وطن آواره گردیده‌
که آواز جرس با ناله‌های جانگداز آید

مهدی واعظ (شیخ مهدی کبیر)

تا صبح در دو دیده ی من ره نیافت خواب

دیشب به یاد زلف تو ای رشک آفتاب
تا صبح در دو دیده ی من ره نیافت خواب

چون زلف بی قرار تو ای شهسوار حسن
دل در درون سینه ندارد قرار و تاب

میرزا نصرالله تربتی

من شدم دلبر و دلبر من و آسوده شدیم

دوش وقت سحر از باده ی دوشین سرمست
که به بر بود مرا مغبچه ی باده پرست

عقلم از طره ی او طائر افتاده به دام
دلم از جلوه ی او ماهی افتاده به شست

ملامحمدحسن خوانساری (جناب)

از معدود ابیات باقیمانده از مثنوی انتقادی فقد الاسلام


مردکی گرجی به پیرامون دشت
دلخوش و خندان به راهی می‌گذشت

ملاعلی فاخر مازندرانی

بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ

شمسِ منیر مشرقین، نفس زکیة الحسین 
إذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ  بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ

نه یاور و نه محرمی، زخم تنش نه مرهمی
إذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ  بِأيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ

محمدعلی آیتی بروجردی

سرو و بالای تو و دست دعا جمله بلند


چشم من، بخت تو و روز سفیدند همه
دیده‌ی چرخ کجا دیده چو بخت تو سفید

بخت من، زلف تو و شب همه ظلمانی لیک
کی سکندر ظلماتی چو دو زلف تو بدید؟

صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها