دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
طاقت دمسردی دوران ندارم همچو گل در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو از سر جولانگه کون و مکان برخاستم
سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
خطّ نگه نویسد حال درون ما را در چشم خود نهانیم، ما را تو میشناسی لببسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیمهم پیر و هم جوانیم، ما را تو میشناسی
نمیکنم دل ازین عرصهٔ شقایقفام کنار لالهرخان آشیانه میسازمدر آستان به خون خفتگان وادی عشق برون ز عالم اسباب خانه میسازم
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد
افتاده دلم در هوس سوختن امشب ای شمع بده نوبت خود را به من امشب از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش در خلوت خود، ساختهام انجمن امشب
عاشق حق گشتن البتّه نه کاری هست سهل عشق حق آن را سزد کاو سر به روی دار داشت قفل این معنی بهدست آن کسی مفتوح شد کاو چو زینب بهر خود فرمانده و سالار داشت
هر لحظه اسیر چشم زیبای کسیمجنون کسی بودم و لیلای کسیدر آمد و رفت جلوهها یادم رفتمن آمده بودم به تماشای کسی...
در چهچه بلبل، در خامشی گلواگویهی رازی است؛ از باد شنیدمواگویهی رازی است؛ نازی و نیازی استگفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم
از غصههای ساده خبر داری؟از حال این پیاده خبر داری؟از دردِ خیره ماندنِ بیپایانبر دوردست جاده خبر داری؟
به من گفت: بارانچکیدم میان صدایشبه من گفت: گلدانپر از گل شدم در هوایش
باد صبا به دوست بری گر پیام ما گوی از چه روی بردهای از یاد نام ما افکندهای اگر چه مرا از نظر ولی دادی به دست عشق تو اول زمام ما
دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوزز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوزشب و روز از سر زلف تو سخنها گفتیمغصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز
آنکه دادهست بدو آن همه زیبایی راکاش میداد به من لطف شکیبایی رامونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهاییستدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
ای صبا احوال من در کوی جانان بازگویمحنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگویتا دهی تسکینِ دل رفتی بهزودی بازگردداستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی
تو ای سرو سهی قامت، که از نسرین بدن داریز گل نازکتری یارب، که از گل پیرهن داری برای هرکسی از تاب کاکل دام افکندیبه پای هر دلی از طره ی گیسو رسن داری
به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسدبود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسدهمه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حقمگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد
نگار برقع نوری کشیده بر رویشکه چشم غیرر نبیند سیاهی مویشصراح و ساغر و ساقی ز خمّ او مستندخم و پیاله و یَم، جملگی نم از جویش
دوش وقت سحر از باده ی دوشین سرمستکه به بر بود مرا مغبچه ی باده پرستعقلم از طره ی او طائر افتاده به دامدلم از جلوه ی او ماهی افتاده به شست
چو عاشقان به سر زلف یار پیوستندز هر چه در همه آفاق بود بگسستند چه ساحری تو ندانم که عارفان از میبه دور جام نگاه تو توبه بشکستند
افسوس که عمری پی اغیار دویدیماز یار بماندیم و به مقصد نرسیدیمسرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیمجز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
امروز امیر در میخانه تویی توفریادرس نالهٔ مستانه تویی تومرغ دل ما را که به کس رام نگرددآرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو
ماه من خور نیست امّا آفتابی دیگر استنور او بر روی او هم چون حجابی دیگر استکسب نور از خور کند مه، خور ز ماه روی اوکسب او کسبی دگر، وین اکتسابی دیگر است
ای پادشه کون و مکان ادرکنی!ای طائر عنقای جهان، ادرکنی!ای باخبر از راز جهان دل منیا حضرت صاحب الزمان ادرکنی
غزلی تازه منتشر شده از رهبر حکیم انقلاب اسلامیبا شبستیزان دل همنوا کنصبح است جانا شوری به پا کناز ساغرِ صبح جان میتَراودجامی به دست آر کامی روا کن
هر کس که با خیال تو یک دم به سر بَرَدبوی بهشت از نفسش میتوان شنید
ما را خوش است سیر سکوتی که پیش روستگشت و گذار در ملکوتی که پیش روستبر گیسوی تغزل ما شانه می کشدشیوایی دو دست قنوتی که پیش روست
گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوشمیکنم خاطر خود را به تمنّای تو خوشوعده امروز، به فردای قیامت دادیروزگار دل ما در غم فردای تو خوش
خوش آن که دلم آینه سیمای تو باشددر خلوت اندیشه، همین جای تو باشدفردوس بَرَد رشک بر آن سینهی گرمی کآتشکده ی حسن دل آرای تو باشد
چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن رادر کام ورع ریخت میِ توبه شکن راتا نام شب وصل تو آمد به زبانمچون شمع لبم میمکد از ذوق دهن را
مرا آزاد میسازد ز دام دلتپیدنها جنون گر وسعتی بخشد به صحرای رمیدنهابهخاکافتادهی ضعفم، چو نقش پا در این وادیزمینگیر غبار خاطرم، از آرمیدنها
شاه رُسل خواجهی این چار سویساخته از خاک قدم آبرویآب رخ عقل نم جوی اوهر دو جهان تعبیه در کوی او
مناجات اولای خرد از حلقه به گوشان توخُلق خوش از عطرفروشان تو!ای ز تو این گوی گربیان چرخگوی شده پیش تو چوگان چرخ!
بسم الله الرحمن الرحیمفاتحهی مُصحَفِ امّید و بیمنامه که آراسته چون جان بُوَدحمد خدا زینت عنوان بُوَد
دلا مژده بادت که نوروز شدچو می بوی گل عشرت اندوز شدبهار آمد و یافت عالم فرحچمن گشت لبریز گل چون قدح
نماز عاشقان باشد، همه مستی و بیهوشیحضورش: غیبت از خود، ذکر: از عالم فراموشیقیام: استادگی از جان، قعود: افتادگی از پااذان: فریاد از دست خود و تعقیب: خاموشی!
گل خم، گل ساغر او می کندصراحی و جام و سبو می کندبرآرندهی تاک از گلشن اوستفروزندهی بادهی روشن اوست
آنان که ره دوست گزیدند همهدر کوی شهادت آرمیدند همهدر معرکهی دو کون، فتح از عشق است هر چند سپاه او شهیدند همه
میشناسم خالقی را کاوست هستاین دگرها نیستند و اوست هستآن خداوندی که قیوم است و حیآن که پاکی وقف شد بر ذات وی
ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانیتا دمی برآسایم زین حجاب جسمانیبهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان راآنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
شبِ عنبرین بوست، یا موی تو؟درخشنده ماه است، یا روی توچه دلها که از غمزه دوزد به تیرکمانی که زه کرده ابروی تو
ثنا ایزدی را که از نور پاکشراب روان ریخت در جام خاکشفق، دوری از ساغر مشفقشفلک، دودی از مجمر قدرتش
خوشا حال مستی که منصوروارمیسر شدش مستی پایدارز جام پیاپی که ساقیش دادنه از دست رفت و نه از پا فتاد
این باغ بوالعجب اثر نوبهار کیست؟این گلشن طرب، ثمر شاخسار کیست؟از یک نظر چو مهر به دل جا گرفت و رفتاین ماه پاره روشنی روزگار کیست؟
گر شبی برافشانی، زلف عنبرافشان را صبح را به رشک آری، تا دَرَد گریبان رادیدم از سر زلف و لعل نوشخند تودر گلوی اهریمن، خاتم سلیمان را
گفتم کمان کشیدی و تیرت ز جان گذشتگفتا به راه دوست ز جان میتوان گذشت آن مومیان، به موی و میانم اسیر کردعمرم به مویه موی ز موی و میان گذشت
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بسسنگ دل را سرمه کن در آسیای درد و رنجدیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس
از بس که در برابر چشمم مصوّری پندارمت که روز و شبم در برابریبر عاشقت شکایت هجران حرام هستهر جا که دیده باز کند تو مصوّری
دل عاشق همیشه غرق خون استنمی دانی که سوز عشق چون استچو کار آفرینش ساز کردندولا را با بلا انباز کردند