دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
زلف سمنسای دوست بر کف باد صباستیا به گریبان صبح نافهی مشک ختاستمهر برآمد به کوه با مه کنعان ز چاهفجر دمید از افق با بت فرّخ لقاست
ما شیفتهی روی تو از روز الستیمآشفته چو مویت ز ازل بوده و هستیمپیش شه حسن تو و بر خاک ره عشقسر در کف خود هشته، ستادیم و نشستیم
چاره ندارم مگر سوی تو رو آورمزآن که نباشد مرا، جز تو خدای دگردرد فراقت گرفت، از دل من صبر و تابغیر وصالت مرا، نیست دوای دگر
تا نَکهت تو در ورق گل نهادهاندشوری ز ناله در سر بلبل نهادهاندتا ریختند سیم ذقن را ز سیم نابسیماب در بنای تحمل نهادهاند
عاکفان حرمت قبلهی اهل کرمندواقف از نکتهی سربستهی لوح و قلمندخاکساران تو ماه فلک ملک حدوثجان نثاران تو شاه ملکوت قِدَمند
اگر به شرط مروت وفا توانی کرد گذر به صفحهی اهل صفا توانی کردبه همت ار بروی برتر از نشیمن خاکبه زیر سایه هزاران هما توانی کرد
تجلی کرد یارم تا که گیتی را بیارایدولی چون نیک دیدم خویشتن را خواست بنمایدبه جز آیینهی رویش نبیند روی نیکویشکه آن زیبنده صورت را جز این معنی نمیشاید
گهی به کعبهی جانان سفر توانی کرد که در منای وفا ترک سر توانی کرد به راه عشق توانی که رهسپر گردی اگر که سینهی خود را سپر توانی کرد
ساقیا پر کن ز وحدت جام ماتا شود عیش جهان بر کام ماآتشین آبی فشان بر زنگ تنتن بسوزد جان بماند بیوطن
باز ناقوس اناالحق برملا باید زدنکوس وحدت بر سر دارالفنا باید زدنبر نهاد آخشیجی آستین باید فشاندبر سرشت اسطقسّی پشت پا باید زدن
کشور فقر و فنا، عرصهی شاه دگر استنظم این ملک، به نیرو و سپاه دیگر استآسمانیست خرابات مغان را ای دلکه در او روشنی اختر و ماه دگر است
هست گیسوی تو در دست پریشانی چندبُوَد این سلسله را، سلسله جنبانی چنددوش در انجمنی بود سخن زآن سر زلفجمع بودند در آن حلقه، پریشانی چند
کسی که گفت به گل نسبتیست روی تو رافزود قدر گل و کاست آبروی تو راز پند من عرقت بر رخ است نی ز رقیبرقیب، روی تو خواهد، من آبروی تو را
بی خبر هرگز مپندارم ز درد اشتیاقزین نمد ما هم به سر روزی کلاهی داشتیمگرچه با ما بوده دائم بر سر جور و عتابلیک فیض عفو او را گاه گاهی داشتیم
به شهر عشق نه روز و نه هفته است و نه سالیچه در گذشت زمان نیست غیر خواب و خیالیبیار ساقی از آن می که پیر باده فروششنهفته در خم یا شیشه یا سبو دو سه سالی
خیال توبه کردم دی ز مستیولی از توبه نی از میپرستیبیا ساقی بده می تا بشویمز لوح خودپرستی نقش هستی
ای عهد شکسته و جفا کردهما را به فراق مبتلا کردهای داده به دست مدعی دامانپیراهن صبر من قبا کرده
هان ای مغنّی صبح شد برخیز و چنگی ساز کنناخن بر اندامش بزن وز خواب، چشمش باز کنبرخاست مرغ صبح خوان برداشت نوبت را فغاناز خواب مستی خیز هان برگ صبوحی ساز کن
همه روزه بر سر کشور دلم از بتان حشمی رسدچه رسد به ملک خراب اگر حشمی ز محتشمی رسد؟شودم جراحت سینه بِه، ز عنایت تو اگر به مندو سه قطره مُشک تر ای صنم ز ترشح قلمی رسد
ما را به یک کرشمه ز اهل نیاز کردپس پرده برگرفت و به ما نیز ناز کردتا شاه ما ز کشور ما رخت بست و رفتخیل بلا به کشور دل ترک تاز کرد
روزی که کلک تقدیر در پنجهی قضا بودبر لوح آفرینش غم سرنوشت ما بودزآن پیش تر که نوشد خضر آب زندگانیما را خیال لعلت سرمایهی بقا بود
گر گنج غمت در دل ویرانه نمیشدویرانه مقام من دیوانه نمیشدشه کاش خراج از ده ویرانه نمیخواستیا ملک دلم کاش که ویرانه نمیشد
ای کرده گم طریق عقیق و مقام حیّ در قید حیرتی که ره ذی سَلَم کجاستچشم از جهنده برق یمانی مکن فرازتا آیدت پدید که ورد حشم کجاست
سحر به بوی نسیمت به مژده جان سپرماگر امان دهد امشب فراق تا سحرمچو بگذری قدمی بر دو چشم من بگذار قیاس کن که منت از شمار خاک درم
چه خوش گوید آن دردمندی که گویدعجب طبعم این بیت را میپسندد:«چرا دست یازم؟ چرا پای کوبم؟مرا دوست بی دست و پا میپسندد»
تیر اگر به دل زند، غمزهی چشم مست اوپای کشان به سر روم، بوسه زنم به دست اوجان سپرم به پای او سر فکنم به جان و دلتیغ ز ابر ار کشد، هندوی نیم مست او
صیقلی شد چو ز انوار رُخت، سینهی ماعکس رخسار تو افتاد در آیینهی ماسرّ دیباچهی هستی شنو از ما که بُوَدلوح محفوظ حقایق به جهان سینهی ما
در استقبال از شعر معروف میزرا حبیب الله مجتهد خراسانی دل فدای حسن یکتا کن کمال این است و بسدیده محو روی زیبا کن کمال این است و بسسرّ پنهان را که جویی در زمین و آسمان در درون خویش پیدا کن کمال این است و بس
زآتشی کآثار غیریّت بسوختبودِ موجودات دود آمد فقطداد عالم را وجود محض خودبلکه از خود محض جود آمد فقط
ساقی بهار آمد بیار آن آب آتش رنگ راتا خاک هستی در دهم بر باد، نام و ننگ رازآن می که مستی آوَرَد، از نیست هستی آوردبر عقل پستی آورد، شیدا کند فرهنگ را
مپرس از من حدیث کفر و دین راکه من مستم ندانم آن و این راز کفر و دین گذر کن تا ببینیبرون زین هر دو یار نازنین را
پیش او که خواهد برد شرح زاری ما را؟کآن قرار دل داند بی قراری ما راما که از غم عشقش جان ودل ز کف دادیم بعد از این که خواهد کرد غمگساری ما را؟
دارد آن لحظه فراغ از غم عالم، دل ماکه سر کوی خرابات بُوَد منزل مابوی حسرت شنود تا ابد ار بوید کسزآن گیاهی که پس از مرگ دمد از گل ما
ای نام تو کلید فتوحات جان ما وی یاد تو توان تن ناتوان مارازت چو جان نهفته به دل داشتم همیعشقت فکند پرده ز راز نهان ما
ای جان حزین، تا کی مانی تو در این تن ها؟چون شد که شدی تنها، آوارهی موطَنها؟ ای طائر روحانی، وی مرغ گلستانیزین گلخن جسمانی رو جانب گلشنها
در گوش دلم میرسد از عالم بالاکز غیر تبرّا کن و با عشق تولّاای عقل به کُنهش نبری ره به دلایلتا دم نزنی بیهُده ای قطره ز دریا
مرا پیمانه پر گشتهست و او پیمانه میریزدبه ساغر، ساقی امشب بادهی مستانه میریزدبیا زاهد به خاک پاک میخانه تیمّم کنریا را آبرو اینجا به یک پیمانه میریزد
هزار مدعیام گر ز پیش و پس باشداگر تو یار منی مدعی چه کس باشددر آن مقام که سیمرغ را بسوزد بالکجا مجال پرافشانی مگس باشد
به بند زلف تو دل مبتلای خویشتن استکه مرغ هرزه به دام از هوای خویشتن استدر این چمن گل و خار ار قرین یکدگرندعجب مدار که هر یک به جای خویشتن است
من ز خود چیزی نی و نی داشتمآن چهام انداختی برداشتمحرف من حرف تو ای شهزادهام هر چه را شه داده، آن را زادهام
تا کی ز غمت ناله و فریاد توان کرد؟زافتاده به کنج قفسی، یاد توان کردآغوش و کنار از تو نداریم توقّعاز نیم نگاهی دل ما، شاد توان کرد
زاهد از باده فروشان بگذر، دین مفروشخرده بینهاست در این حلقه و رندانی چندنه در اختر حرکت بود، نه در قطب سکونگر نبودی به زمین، خاک نشینانی چند
الهی بر دلم ابواب تسلیم و رضا بگشابه روی ما، دری از رحمت بیمنتها بگشارهی ما را به سوی کعبهی صدق و صفا بنمادری ما را به صوب گلشن فقر و فنا بگشا
ای به ره جستجوی، نعره زنان دوست دوستگر به حرم ور به دیر، کیست جز او؟ اوست، اوستپرده ندارد جمال، غیر صفات جلالنیست بر این رخ نقاب، نیست بر این مغز، پوست
دیشب وصال طلعت جان شد میسّرمیعنی که نقش روی تو آمد مصوّرمدارم ز خاک بوس تو با مهر همسریهر چند در هوای تو از ذرّه کمترم
بدین دردم طبیبی مبتلا کردکه درد هر دو عالم را دوا کردخوشا حال کسی کاندر ره عشقسری در باخت یا جانی فدا کرد
تاراج کنی تا کی ای مغ بچه ایمانها؟کافر تو چه میخواهی از جان مسلمانها؟ای خضر مبارک پی، بنمای به من راهیسرگشته چنین تا کی مانم به بیابانها؟
نه من دل شده این بادیه تنها رفتمبهر دل، در پی غارتگر دلها رفتمذره سان از افق غیب به اقصای شهودبه هواداری آن مهر دل آرا رفتم
شورِ ما را ميزند هر تشنه کامي گوش کن!حلقِ اسماعيل هم با العطشها همصداستايها العشاق! آب آوردهام غسلي کنيدشامِ عاشوراست امشب، مقصد بعدي مناست
روز روشن دیدم و روی توام آمد به یادظلمت شب آمد و موی توام آمد به یادقامت سروی لب جویی بدیدم دلفریبواندر آن دم قدّ دلجوی توام آمد به یاد