شعر عارفانه
سیدعلی حسینی خامنه ای

چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم  

طاقت دم‌سردی دوران ندارم همچو گل  
در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم  

آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو  
از سر جولان‌گه کون و مکان برخاستم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

خورشید من برآی که وقت دمیدن است  

سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی  
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است  

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو  
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

سیدعلی حسینی خامنه ای

با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی  

خطّ نگه نویسد حال درون ما را 
در چشم خود نهانیم، ما را تو می‌شناسی 

لب‌بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می‌شناسی  

سیدعلی حسینی خامنه ای

ز پاره‌های دل من شلمچه رنگین است  

نمی‌کنم دل ازین عرصهٔ شقایق‌فام  
کنار لاله‌رخان آشیانه می‌سازم

در آستان به خون خفتگان وادی عشق  
برون ز عالم اسباب خانه می‌سازم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

دلبستۀ یاران خراسانی خویشم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

هرکه از راه خطا رفت به منزل نرسد 

دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم 
بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد 

هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا 
که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

افتاده دلم در هوس سوختن امشب  
ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش  
در خلوت خود، ساخته‌ام انجمن امشب 

محمدباقر ساعدی خراسانی

خطبه‌هایش کاخ بیدادان چو کوخی برفکند / قصیده مدح حضرت زینب سلام الله علیها

عاشق حق گشتن البتّه نه کاری هست سهل 
عشق حق آن را سزد کاو سر به روی دار داشت 

قفل این معنی به‌دست آن کسی مفتوح شد 
کاو چو زینب بهر خود فرمانده و سالار داشت 

حمیدرضا فاضلی

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت...

هر لحظه اسیر چشم زیبای کسی
مجنون کسی بودم و لیلای کسی

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت
من آمده بودم به تماشای کسی...

حمیدرضا فاضلی

با عشق نشستم؛ بی‌بال پریدم

در چه‌چه بلبل، در خامشی گل
واگویه‌ی رازی است؛ از باد شنیدم

واگویه‌ی رازی است؛ نازی و نیازی است
گفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم

حمیدرضا فاضلی

از حال و روز غاده  خبر داری؟

از غصه‌های ساده خبر داری؟
از حال این پیاده خبر داری؟

از دردِ خیره ماندنِ بی‌پایان
بر دوردست جاده خبر داری؟

حمیدرضا فاضلی

غروب

به من گفت: باران
چکیدم میان صدایش
به من گفت: گلدان
پر از گل شدم در هوایش

سید علی نقی امین

شام است بی‌فروغ رُخت روز زندگی  

  
باد صبا به دوست بری گر پیام ما  
گوی از چه روی برده‌ای از یاد نام ما  

افکنده‌ای اگر چه مرا از نظر ولی  
دادی به دست عشق تو اول زمام ما  

سیدمرتضی رضوی نژاد (عارف بجنوردی)

غصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز

دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوز
ز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوز

شب و روز از سر زلف تو سخن‌ها گفتیم
غصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

دانش آن است که راهی به حقیقت ببری

آن‌که داده‌ست بدو آن همه زیبایی را
کاش می‌داد به من لطف شکیبایی را

مونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهایی‌ست
دوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را

شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی

ای صبا احوال من در کوی جانان بازگوی

ای صبا احوال من در کوی جانان بازگوی
محنت هجرانِ بلبل در گلستان بازگوی

تا دهی تسکینِ دل رفتی به‌زودی بازگرد
داستان دلنواز از شاه خوبان بازگوی

سیدکاظم بلبل

عجب بدر شب قدری که از انظار پنهانی

تو ای سرو سهی قامت، که از نسرین بدن داری
ز گل نازک‌تری یارب، که از گل پیرهن داری 

برای هرکسی از تاب کاکل دام افکندی
به پای هر دلی از طره ی گیسو رسن داری 

عبدالحسین فنودی

به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسد

به مسافران دیار غم اگر از وطن خبری رسد
بود آنچنان که حیات جان، به مریض محتضری رسد

همه شب دو دست دعای من، سوی آسمان که ز لطف حق
مگر این شبان فراق راه ز پی دعا سحری رسد

محمدباقر آیتی بیرجندی

تمام خوبی خوبان دلیل خوبی اوست

نگار برقع نوری کشیده بر رویش
که چشم غیرر نبیند سیاهی مویش

صراح و ساغر و ساقی ز خمّ او مستند
خم و پیاله و یَم، جملگی نم از جویش

میرزا نصرالله تربتی

من شدم دلبر و دلبر من و آسوده شدیم

دوش وقت سحر از باده ی دوشین سرمست
که به بر بود مرا مغبچه ی باده پرست

عقلم از طره ی او طائر افتاده به دام
دلم از جلوه ی او ماهی افتاده به شست

سید محمدباقر سجادی (رکن الاسلام)

جز از جمال تو باید که دیده بردوزند 

چو عاشقان به سر زلف یار پیوستند
ز هر چه در همه آفاق بود بگسستند 

چه ساحری تو ندانم که عارفان از می
به دور جام نگاه تو توبه بشکستند

علی اکبر نوقانی

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی

امروز امیر در میخانه تویی تو

امروز امیر در میخانه تویی تو
فریادرس نالهٔ مستانه تویی تو

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو

سید ابوالمجد طباطبایی

ماه من خور  نیست امّا آفتابی دیگر است

ماه من خور  نیست امّا آفتابی دیگر است
نور او بر روی او هم چون حجابی دیگر است

کسب نور از خور کند مه، خور ز ماه روی او
کسب او کسبی دگر، وین اکتسابی دیگر است

سید بهاءالدین رضوی خوانساری (جهدی)

چند رباعی 2

ای پادشه کون و مکان ادرکنی!
ای طائر عنقای جهان، ادرکنی!

ای باخبر از راز جهان دل من
یا حضرت صاحب الزمان ادرکنی

سیدعلی حسینی خامنه ای

صبح است جانا شوری به پا کن

غزلی تازه منتشر شده از رهبر حکیم انقلاب اسلامی

با شب‌ستیزان دل همنوا کن
صبح است جانا شوری به پا کن

از ساغرِ صبح جان می‌تَراود
جامی به دست آر کامی روا کن

ملاعباس ناسخ

هر کس که با خیال تو یک دم به سر بَرَد

هر کس که با خیال تو یک دم به سر بَرَد
بوی بهشت از نفسش می‌توان شنید

زکریا اخلاقی

یا رب! مباد بی غزل عاشقی شبی

ما را خوش است سیر سکوتی که پیش روست
گشت و گذار در ملکوتی که پیش روست

بر گیسوی تغزل ما شانه می کشد
شیوایی دو دست قنوتی که پیش روست

محمدعلی حزین لاهیجی

ای سر زلف دل آویز! شکستت مرساد

گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوش
می‌کنم خاطر خود را به تمنّای تو خوش

وعده امروز، به فردای قیامت دادی
روزگار دل ما در غم فردای تو خوش

محمدعلی حزین لاهیجی

آن دیده که حیران تماشای تو باشد

خوش آن که دلم آینه سیمای تو باشد
در خلوت اندیشه، همین جای تو باشد

فردوس بَرَد رشک بر آن سینه‌ی گرمی 
کآتشکده ی حسن دل آرای تو باشد

محمدعلی حزین لاهیجی

چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن را

چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن را
در کام ورع ریخت میِ ‌توبه شکن را

تا نام شب وصل تو آمد به زبانم
چون شمع لبم می‌مکد از ذوق دهن را

محمدعلی حزین لاهیجی

تب و تاب دل ما تشنه‌کامان را چه می‌دانی؟


مرا آزاد می‌سازد ز دام دل‌تپیدن‌ها 
جنون گر وسعتی بخشد به صحرای رمیدن‌ها

به‌خاک‌افتاده‌ی ضعفم، چو نقش پا در این وادی
زمین‌گیر غبار خاطرم، از آرمیدن‌ها

میرداماد (میر محمدباقر حسینی استرآبادی)

ادامه مشرق الانوار/ نعت و مناقب رسول الله و ائمه اطهار علیهم السلام

شاه رُسل خواجهی این چار سوی
ساخته از خاک قدم آبروی

آب رخ عقل نم جوی او
هر دو جهان تعبیه در کوی او

میرداماد (میر محمدباقر حسینی استرآبادی)

ادامه مشرق الانوار/ توحیدی

مناجات اول

ای خرد از حلقه به گوشان تو
خُلق خوش از عطرفروشان تو!

ای ز تو این گوی گربیان چرخ
گوی شده پیش تو چوگان چرخ!

میرداماد (میر محمدباقر حسینی استرآبادی)

مشرق الانوار در جواب مخزن الاسرار

بسم ‌الله الرحمن الرحیم
فاتحه‌ی مُصحَفِ امّید و بیم

نامه که آراسته چون جان بُوَد
حمد خدا زینت عنوان بُوَد

ملا محمدسعید (اشرف) مازندرانی

ساقی‌نامه‌ی اشرف مازندرانی

دلا مژده بادت که نوروز شد
چو می‌ بوی گل عشرت اندوز شد

بهار آمد و یافت عالم فرح
چمن گشت لبریز گل چون قدح

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

نماز عاشقان باشد، همه مستی و بی‌هوشی

نماز عاشقان باشد، همه مستی و بی‌هوشی
حضورش: غیبت از خود، ذکر: از عالم فراموشی

قیام: استادگی از جان، قعود: افتادگی از پا
اذان: فریاد از دست خود و تعقیب: خاموشی!

ملا عبدالرزاق لاهیجی (فیاض)

گزیده ساقی نامه ملاعبدالرزاق لاهیجی

گل خم، گل ساغر او می کند
صراحی و جام و سبو می کند

برآرنده‌ی تاک از گلشن اوست
فروزنده‌ی باده‌ی روشن اوست

محمدبن ابراهیم شیرازی (ملاصدرا)

آنان که ره دوست گزیدند همه

آنان که ره دوست گزیدند همه
در کوی شهادت آرمیدند همه

در معرکه‌ی دو کون، فتح از عشق است 
هر چند سپاه او شهیدند همه 
 

محمدبن ابراهیم شیرازی (ملاصدرا)

فرازی از ساقی نامه ملاصدرا

می‌شناسم خالقی را کاوست هست
این دگرها نیستند و اوست هست

آن خداوندی که قیوم است و حی
آن که پاکی وقف شد بر ذات وی

شیخ بهایی

ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانی

ساقیا! بده جامی، زآن شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آن‌چنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

سید ابوطالب میرفندرسکی

کمانی که زه کرده ابروی تو

شبِ عنبرین بوست، یا موی تو؟
درخشنده ماه است، یا روی تو

چه دل‌ها که از غمزه‌ دوزد به تیر
کمانی که زه کرده ابروی تو

سید ابوطالب میرفندرسکی

ساقی نامه

ثنا ایزدی را که از نور پاک
شراب روان ریخت در جام خاک

شفق، دوری از ساغر مشفقش
فلک، دودی از مجمر قدرتش

سلطان محمد استرآبادی (صدقی)

ساقی نامه1

خوشا حال مستی که منصوروار
میسر شدش مستی پایدار

ز جام پیاپی که ساقیش داد
نه از دست رفت و نه از پا فتاد

علی اکبر همدانی (مظهر)

دل را، که زد؟ که برد؟ ببینید کار کیست!

این باغ بوالعجب اثر نوبهار کیست؟
این گلشن طرب، ثمر شاخسار کیست؟

از یک نظر چو مهر به دل جا گرفت و رفت
این ماه پاره روشنی روزگار کیست؟

علی اکبر همدانی (مظهر)

زآن که دوست می‌دارد، دوست چشم گریان را

گر شبی برافشانی، زلف عنبرافشان را 
صبح را به رشک آری، تا دَرَد گریبان را

دیدم از سر زلف و لعل نوشخند تو
در گلوی اهریمن، خاتم سلیمان را

علی اکبر همدانی (مظهر)

گفتا به راه دوست ز جان می‌توان گذشت 

گفتم کمان کشیدی و تیرت ز جان گذشت
گفتا به راه دوست ز جان می‌توان گذشت 

آن مومیان، به موی و میانم اسیر کرد
عمرم به مویه موی ز موی و میان گذشت

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس 

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس 
خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

سنگ دل را سرمه کن در آسیای درد و رنج
دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس

اسماعیل خائف شیرازی

پندارمت که روز و شبم در برابری

از بس که در برابر چشمم مصوّری 
پندارمت که روز و شبم در برابری

بر عاشقت شکایت هجران حرام هست
هر جا که دیده باز کند تو مصوّری

حبیب الله شریف کاشانی

ولا را با بلا انباز کردند

دل عاشق همیشه غرق خون است
نمی دانی که سوز عشق چون است

چو کار آفرینش ساز کردند
ولا را با بلا انباز کردند

صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها