دفتر شعر
سیدروح الله مؤید

چهل روز است بی تاب اند مادر های مینابی

چهل روز است خوابیده در آغوش زمین، جانم
سرود غم برای دخترم آهسته می خوانم

چهل روز است در هجر رخش آتش به جان دارم
فغان دارم فغان دارم فغان دارم فغان دارم

علی گلی حسین آبادی

فقط یک یاعلی مانده‌ست تا صبحی که می‌گویند

خیابان‌ها شبستانند و ما عابدترین مردم
خدا دین خودش را زنده کرده با همین مردم

خدا مبعوث کرده جمعی از پیغمبرانش را
چه اعجاز خروشانی‌ست در فریاد این مردم

مهدی پرنیان

که رأی ما به جمهوری اسلامی فقط آری‌ست

میان شعلۀ نامردمی ایمان نخواهد سوخت
بگو ای بی‌وطن‌ها پرچم ایران نخواهد سوخت

و ما جان بر کفانِ تحت امر مقتدا هستیم
 پس از سیدعلی‌ سرباز سیدمجتبی هستیم

جواد محمدزمانی

«وَاجتَباکُم بِقُدرَتِه» یعنی  مجتبی قدرت از خدا دارد

«وَاجتَباکُم بِقُدرَتِه» یعنی 
مجتبی قدرت از خدا دارد
اوست فرماندهی که مثل علی
از قوی پنجگان قوا دارد

ُسیدابوالقاسم حسینی (ژرفا)

ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم

گو باد صبا را که به میناب گذر کن!
بر تربت آن دخترکان دُرِّ تَر افشان

نوروز! تو همواره غزلخوانِ امیدی
بشتاب و بر این مزرعه بذرِ ظفر افشان

سیدمحمد بابامیری

قومی که پای دین خدا جان گذاشته

در چله‌ی کمان خودش فاتح و عماد
پیکانِ آتشین و فروزان گذاشته

آتش گشوده‌ است به سوی حرامیان
پای دفاع از وطنش جان گذاشته

سیدعلی حسینی خامنه ای

چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم  

طاقت دم‌سردی دوران ندارم همچو گل  
در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم  

آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو  
از سر جولان‌گه کون و مکان برخاستم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

خورشید من برآی که وقت دمیدن است  

سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی  
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است  

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو  
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

سیدعلی حسینی خامنه ای

با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی  

خطّ نگه نویسد حال درون ما را 
در چشم خود نهانیم، ما را تو می‌شناسی 

لب‌بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو می‌شناسی  

سیدعلی حسینی خامنه ای

ز پاره‌های دل من شلمچه رنگین است  

نمی‌کنم دل ازین عرصهٔ شقایق‌فام  
کنار لاله‌رخان آشیانه می‌سازم

در آستان به خون خفتگان وادی عشق  
برون ز عالم اسباب خانه می‌سازم  

سیدعلی حسینی خامنه ای

دلبستۀ یاران خراسانی خویشم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 

سیدحجت هاشمی خراسانی

حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی 

حمد خدا که داده مرا مهر مرتضی 
شکر خدا كه خاک مرا کرده از ولا 

روح و تنم به آب محبت عجین نمود 
زین رو رخم منور و جان گشته باصفا 

جواد محمدزمانی

غروب ضاحیه، گلدسته‌ها، فریاد حزن‌آلود

غروب ضاحیه، گلدسته‌ها، فریاد حزن‌آلود
چه آشوبی‌ست اینجا لحظۀ سرخ اذان بی تو

ابومهدی، هنیّه، حاج قاسم، مغنیه، چمران
نمی‌شد جمع آن‌ها جمع سید! بی‌گمان بی تو

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن 

یارب مرا ز وسوسۀ نفس دور کن 
ظلمت‌سرای جان مرا غرق نور کن 

پیمانهٔ وجود مرا کز هوا پر است 
یارب تهی ز بادۀ کبر و غرور کن

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

جز تو یارب به کسی نیست مرا روی امید 

حاجتی نیست که آزار دهد کس ما را
اینکه زندانی خاکیم همین بس ما را

چشم پوشیدم از این باغ خزان‌دیده چنان 
که نه با گل سر و کار است و نه با خس ما را

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

هرکه از راه خطا رفت به منزل نرسد 

دست کوتاه شهیدان تو در محشر هم 
بیم آن است که بر دامن قاتل نرسد 

هوس سوختن آنقدر بود شمع مرا 
که بسوزد به ره از شوق و به محفل نرسد 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

«سهی» به یاد سفر باش و توشه‌ای برگیر 

خوش آن گروه که در بزم روزگار چو شمع 
گداختند و دل دیگران نیازردند!

سبک‌روان ره عشق، دور غفلت را 
گذشت عمر شمردند و عمر نشمردند 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

زندگی بی‌غم نمی‌خواهم غمی باید مرا  


زندگی بی‌غم نمی‌خواهم غمی باید مرا  
تاب تنهایی ندارم همدمی باید مرا  

کس نمی‌خواند مرا در مجلس عيش و سرور  
چون مصیبت‌نامه، بزم ماتمی باید مرا  

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

افتاده دلم در هوس سوختن امشب  
ای شمع بده نوبت خود را به من امشب  

از درد و غم و بیم و پریشانی و تشویش  
در خلوت خود، ساخته‌ام انجمن امشب 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

یک نفس رو بر نخواهم تافت زین دارالامان / قصیده ی رضوی

تا که ره بر درگه آل پیمبر یافتم 
هرچه گم کردم به‌هر درگاه از این در یافتم 

آنچه اسکندر ز فیض چشمۀ حیوان نیافت 
من ز خاک آستان آل حیدر یافتم 

ذبیح الله صاحبکار دولت آبادی

رفتیم سرانجام و دلی را نشکستیم

ما الفت از این خاک سرانجام گسستیم 
بار سفر خویش از این غمکده بستیم 

جز بانگ رحیل از در و بامش نشنیدیم 
زان گام نخستین که در این خانه نشستیم

محمدباقر ساعدی خراسانی

زآتش عشق تو هر لحظه دلم می‌سوزد / مدح حضرت زینب سلام الله علیها

گر بپرسد ز تو آن کیست که مدحش همه‌جا 
این همه ولوله و هلهله و غوغا کرد

پاسخش گوی که دُخت علی آن شیر خداست 
آن‌كه رادی و شهامت به صف هیجا کرد 

محمدباقر ساعدی خراسانی

خطبه‌هایش کاخ بیدادان چو کوخی برفکند / قصیده مدح حضرت زینب سلام الله علیها

عاشق حق گشتن البتّه نه کاری هست سهل 
عشق حق آن را سزد کاو سر به روی دار داشت 

قفل این معنی به‌دست آن کسی مفتوح شد 
کاو چو زینب بهر خود فرمانده و سالار داشت 

چگونه گم نکند کفر دست و پایش را؟
علی گلی حسین آبادی

چگونه گم نکند کفر دست و پایش را؟

خلیج فارس گره کرده موجهایش را
رسانده است به گوش جهان صدایش را

اقامه بسته وطن مثل سروهای رشید
شنیده هیبت تکبیر مقتدایش را

رهبر ما تا که لب تر کرد، آوردیم‌ جان
علی مقدم

رهبر ما تا که لب تر کرد، آوردیم‌ جان

شعر علی مقدم درباره حضور دشمن شکن مردم در 47 سالگی پیروزی انقلاب و لبیک به دعوت مقام معظم رهبری برای مایوس کردن دشمنان
چشم وا کن، اندکی از این فراوان را ببین
این حضور و اقتدار اهل ایران را ببین 

رهبر ما تا که لب تر کرد، آوردیم‌ جان
محشری بر پا شد از مردم، فراخوان را ببین 

حمیدرضا فاضلی

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت...

هر لحظه اسیر چشم زیبای کسی
مجنون کسی بودم و لیلای کسی

در آمد و رفت جلوه‌ها یادم رفت
من آمده بودم به تماشای کسی...

حمیدرضا فاضلی

ماه مبارک

چقدر عاشق هم بودیم
و عشق، هر دوی ما را جسورتر می‌خواست 
و عشق هر دوی ما را
                -برای جمعه‌ی آخر-
                            صبورتر می‌خواست...

حمیدرضا فاضلی

با عشق نشستم؛ بی‌بال پریدم

در چه‌چه بلبل، در خامشی گل
واگویه‌ی رازی است؛ از باد شنیدم

واگویه‌ی رازی است؛ نازی و نیازی است
گفتند و نخواندم؛ دیدند و ندیدم

حمیدرضا فاضلی

از حال و روز غاده  خبر داری؟

از غصه‌های ساده خبر داری؟
از حال این پیاده خبر داری؟

از دردِ خیره ماندنِ بی‌پایان
بر دوردست جاده خبر داری؟

حمیدرضا فاضلی

غروب

به من گفت: باران
چکیدم میان صدایش
به من گفت: گلدان
پر از گل شدم در هوایش

سید علی نقی امین

شام است بی‌فروغ رُخت روز زندگی  

  
باد صبا به دوست بری گر پیام ما  
گوی از چه روی برده‌ای از یاد نام ما  

افکنده‌ای اگر چه مرا از نظر ولی  
دادی به دست عشق تو اول زمام ما  

سید علی نقی امین

به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش  


به عکس عمر من ای عکس برقرار تو باش  
من از جهان گذرم لیک پایدار تو باش  

چو پیر می‌شوم ای عکس در سرای فریب  
ز نوجوانی‌ام ای عکس یادگار تو باش  

محمدحسین انصاری نژاد

بر قبله‌ی فرنگ، نمازش شروع شد

بیانیه ی جدید"میرفتنه!"مرابه یادآتش افروزی هایش درسال ۸۸انداخت وقصیده ای که درهمان ایام،حرامش کردم..

محو کدام منظره‌ی رنگ‌رنگ بود
او را بهار گمشده، باغ فرنگ بود

حسینعلی راشد تربتی

گه چنین و گه چنان این است اوضاع جهان

پس خوشا آن‌کس که در سختی و غم خود را نباخت
بر امید روز بهتر، باز کوشیدن گرفت

در زمستان برد هجران را به پایان و بهار
بار دیگر همچو سرو ناز بالیدن گرفت

علی مقدم

خواهی که راه گم نکنی، ماه را ببین

آری قسم به نصر که نزدیک قله ایم
بانگ بلند سوره کوتاه را ببین 

نزدیک قله ایم برادر شتاب کن
دل بد مدار، آخر این راه را ببین

عبدالله واعظ یزدی

با آب مهر آل علی شد عجین گلم

من آبروی خود به کفی نان نمی‌دهم
من اختیار خویش به دونان نمی‌دهم

آزادی و قناعت و درس و کتاب را
ای مدعی به ملک سلیمان نمی‌دهم

محمدرضا قدسی تربتی

تا کی در این سرّ حجاب، ای خسرو مالک‌رقاب

گر بر سرم آیی شبی، ای شاه خوبان از کرم
و آنگاه بینم روی تو، از دل رود این بار غم

گر بر گدایان از نظر، لطفی نمایی بیشتر
ای پادشاه بحر و بر، کی گردد از قدر تو کم

محمدرضا قدسی تربتی

نیم از فرشته، نیم دگر حیوان

ای بر فراز رتبه‌گه امکان
تركيب از ملائک اوخشیجان

بالای نه رواق زبرجد نیست
اعجوبه‌ای به مثل تو ای انسان

علی اکبر مروج خراسانی

ما به دربار رضا با غم و آه آمده‌ایم

ما به دربار رضا با غم و آه آمده‌ایم
با پریشانی و با حال تباه آمده‌ایم
از پی معذرت و عفو گناه آمده‌ایم
«ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم»

علی اکبر مروج خراسانی

برو طوس پابوس شاه سلاطین

عزيزا خدایت اگر داد تمکین
برو طوس پابوس شاه سلاطین
بگو با تضرع به آهنگ شیرین
سلام على آل طه و یاسین
سلام على آل خيرالنبيين

علی اکبر مروج خراسانی

طوس رضا كعبهٔ جان و دل است

طوس حریم حرم کبریاست
مدفن پاک شه پاکان رضاست

کعبه اگر خانهٔ آب و گل است
طوس رضا كعبهٔ جان و دل است

علی اکبر مروج خراسانی

پای بگذار جای پای رضا

گر تو خواهی دلا رضای رضا
پای بگذار جای پای رضا

چون رضای رضا، رضای خداست
كن طلب دائماً رضای رضا

مصطفی قائمی نیشابوری

بصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببند

به گوش هوش شنیدیم دوش این آواز
که غیر دوست نباشد به جز تصور و آز

بصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببند
که چشم دل شودت باز و کشف گردد راز

سیدعبدالله حسینی

روزگار فخیم فقه

این شعر را در سال ۱۳۶۶ بعد از انتشار منشور روحانیت توسط حضرت امام سرودم. آنروز ها اگرچه توسط طلاب جوان حوزه بسیار مورد استقبال قرار گرفت اما برخی از اعاظم حوزه بر من شوریدند و شهریه مرا قطع کردند و از مدرسه ای که درآن ساکن بودم عذرم را خواستند.  اما وقتی شعر بدست حضرت امام رسید و بعد از قرائت شعر توسط مرحوم توسلی پیام دادند که روح القدس بر زبان شما جاری کرده است، دلم آرام گرفت. 

سیدعلی حسینی خامنه ای

صبح است جانا شوری به پا کن

غزلی تازه منتشر شده از رهبر حکیم انقلاب اسلامی

با شب‌ستیزان دل همنوا کن
صبح است جانا شوری به پا کن

از ساغرِ صبح جان می‌تَراود
جامی به دست آر کامی روا کن

سید سلمان علوی

تاریخ یک تقابل سیال است در لحظه‌ای به وسعت عاشورا

از پشت ذوالجناح... معاذالله... در هرم اشک‌های رسول الله 
این صورت خداست که می‌افتاد؟! یا خلسه سجود نهایی بود

ای وارث قیام، جزاک الله، صمصام انتقام، جزاک الله
شاید تمام روضه همین باشد: بغض حسین «کاش بیایی» بود

تو جان ما شدی و زندگی چه دلخواه است
علی گلی حسین آبادی

تو جان ما شدی و زندگی چه دلخواه است

وطن همیشه مرید نگاه نافذ توست
که جز نگاه تو هر جاده‌ای به بیراهه‌ست

عبای توست در این برهه مثل کشتی نوح
که در تلاطم دنیا همیشه با ما هست

فاطمه معصومه شریف

ما همزبانیم ! ما هم صداییم!

انا فتحنا! پیروز ماییم!
کابوس شیطان! خشم خداییم 

الله اکبر ! الله اکبر
ما همزبانیم ! ما هم صداییم!

فاطمه زاهدمقدم

 تا حال من خوب است حال زندگی خوب است

 سجاده ام پهن است یک گوشه
 تا حال من خوب است حال زندگی خوب است
آرامش این خانه یعنی من
دور از هیاهوی مجازی باشم این شب ها

امروز خبر زنده‌تر از دیروز ست
محمد مهدی خانمحمدی

امروز خبر زنده‌تر از دیروز ست

این‌ست خبر، بی‌خبران گوش شوید
از صفحه‌ی تاریخ فراموش شوید


امروز خبر زنده‌تر از دیروز ست
این خطبه‌ی زینب‌ست، خاموش شوید

صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها