مواعظ
میرزا مصطفی سجادی سرابی

ای برگرفته دامن دنیا را  

بیرون سر از دریچهٔ عقل آور  
بنگر فضای عالم اعلی را  

بر طور نفس، موسی عقل آور 
تا گوش عشق بشنود آوا را 

میرزا مصطفی سجادی سرابی

رو کار کن که بهتر از آن افتخار نیست  

سرمایه‌ای برای بشر غیر کار نیست
جز مرد کار در دو جهان کامکار نیست

دنیا چو کارخانه بشر کارگر در او  
چیزی به غیر کار در اینجا به کار نیست  

حسینعلی راشد تربتی

گه چنین و گه چنان این است اوضاع جهان

پس خوشا آن‌کس که در سختی و غم خود را نباخت
بر امید روز بهتر، باز کوشیدن گرفت

در زمستان برد هجران را به پایان و بهار
بار دیگر همچو سرو ناز بالیدن گرفت

سیدحسن تهامی

عشق از من و هرچه خواهی از تو

ای چرخ ستمگر جفاکار
وی سفله‌نواز دانش‌آزار

ای افعی سرسپید پیچان
وی عقرب دم‌سیاه جرّار

محمدرضا قدسی تربتی

نیم از فرشته، نیم دگر حیوان

ای بر فراز رتبه‌گه امکان
تركيب از ملائک اوخشیجان

بالای نه رواق زبرجد نیست
اعجوبه‌ای به مثل تو ای انسان

علی اکبر مروج خراسانی

پای بگذار جای پای رضا

گر تو خواهی دلا رضای رضا
پای بگذار جای پای رضا

چون رضای رضا، رضای خداست
كن طلب دائماً رضای رضا

مصطفی قائمی نیشابوری

بصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببند

به گوش هوش شنیدیم دوش این آواز
که غیر دوست نباشد به جز تصور و آز

بصیرت ار طلبی چشم حرص و آز ببند
که چشم دل شودت باز و کشف گردد راز

محمدحسن خراسانی (ادیب هروی)

از دو کس ای نور چشم سخت بپرهیز

گردش گیتی اگر به کین تو برخاست
جای نگه‌دار و تند باش چو الوند

نیک و بد روزگار جمله سرآید
چند کنی با حکیم چون و چرا چند؟

شیخ محمدکاظم تهرانیان

به روزی که عید است غره مشو


بگردی جهان را سراسر اگر
نیابی دلی را که بی غم بوَد


به روزی که عید است غره مشو
که فرداش بی شک محرّم بود

شیخ محمدکاظم تهرانیان

هر کسی را که عقل و ایمان است

هر کسی را که عقل و ایمان است
خالی از های و هوی و افغان است


او چو بحر  است و دیگران جویند
بحر آرام و جوی نالان است

شیخ محمدکاظم تهرانیان

به علم زاده ی آدم مکرم است و شریف

هزار شکر سزد ذات پاک یزدان را
که کرده مفتخر از نور علم انسان را

به علم زاده ی آدم مکرم است و شریف
به دیو و دد چه شرف مردمان نادان را

ملاهادی بیرجندی

ای پسر ترک کار نتوان کرد

ای پسر ترک کار نتوان کرد
ناز بر روزگار نتوان کرد

چاره ی کار روزگار دژم
جز به نیروی کارر نتوان کرد

شیخ علی اکبر هراتی

هیچ می دانی که ما را نیست در دنیا وطن؟

ای به غربت ماندگان ای از وطن آوارگان
ای به غفلت خفتگان اندر قفای کاروان

هیچ می دانی که ما را نیست در دنیا وطن؟
هیچ می دانی دوامی نیست ما را در جهان؟

عباس منزوی تهرانی

سه رباعی

دانی که چرا نام علی گشته علی؟
وین نام به او داده خدای ازلی
چون مرتبه‌ی عُلوّ خود در او دید
فرمود به پیغمبر خود ناد علی 

سیدعلی حسینی خامنه ای

صبح است جانا شوری به پا کن

غزلی تازه منتشر شده از رهبر حکیم انقلاب اسلامی

با شب‌ستیزان دل همنوا کن
صبح است جانا شوری به پا کن

از ساغرِ صبح جان می‌تَراود
جامی به دست آر کامی روا کن

میرزا ابوالحسن طباطبایی

چاهی‌ست طمع، ژرف که قعرش نه پدید است

من دوست همی خواهم، نه جنّت و فردوس
الحمد که با همّت کوتاه نباشم...


من کسب شرف کرده‌ام از درگه آن دوست 
چون بنده‌ی آن سدره و درگاه نباشم؟

ملا مهرعلی (فدوی) خویی

دور ایام را بقایی نیست

رهنمایم علی ست در دو جهان
جز وی‌ام هیچ رهنمایی نیست

جز ولای علی که کیش من است
در ضمیرم دگر ولایی نیست

شیخ خلیل الله طالقانی

چند رباعی1

تا کی ز غمش چو شمع گریان باشم
در آتش عشق او فروزان باشم
تا چند در انتظار او آینه‌وار
سر تا به قدم، دیده‌ی حیران باشم

ملا محمدمحسن فیض کاشانی

بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم

بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
انیس جان غم فرسوده‌ی بیمار هم باشیم

شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
شود چون روز، دست و پای هم در کار هم باشیم

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

نیست غیر از سرفرازی، حاصل افتادگی!


با همه نیرنگ، تا کی گفتگوی سادگی؟
خودفروشی چند، با این دعوی آزادگی؟

خاکساران را، در آن درگاه، قرب دیگر است
سجده‌گاه خلق شد، سجّاده از افتادگی

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

هم چو ناخن، شده خم بر در سلطان تا کی؟

هم چو ناخن، شده خم بر در سلطان تا کی؟
در گشاد گرهِ جبهه‌ی دربان تا کی؟

زآب روی و مژه‌ی تر، ز تذلّل پی نان
آب و جاروب ‌کشی بر در دونان تا کی؟

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

نماز عاشقان باشد، همه مستی و بی‌هوشی

نماز عاشقان باشد، همه مستی و بی‌هوشی
حضورش: غیبت از خود، ذکر: از عالم فراموشی

قیام: استادگی از جان، قعود: افتادگی از پا
اذان: فریاد از دست خود و تعقیب: خاموشی!

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

بگسل علاقه زین تن ناپاک ای نفس!

گاهی سری به خاطر غمناک می‌کشی 
دامان حسن خویش، بر این خاک می‌کشی

پنداشتم که سایه‌ی نخل بلند توست
آن طرّه‌ی سیاه که بر خاک می کشی

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

صد شکر کز غم تو ندارم شکایتی

هستیم خسته، مرهم لطفی، ترحّمی!
گشتیم سرمه، گوشه‌ی چشم، عنایتی!

با خویش، ما حساب به وصل تو می‌کنیم
پیش تو بگذرد اگر از ما حکایتی

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

اشک ندامتم ده و رنگ خجالتم

یارب ز چرک مال جهان، بخش نفرتم
زآلایش تعلّق آن ده طهارتم

از دست رفت پای، بده دست و پای سعی
تن گشت هم چو سرمه، بده چشم عبرتم

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

مژده باد ای دل، که اینک می‌رسد ماه صیام

مژده باد ای دل، که اینک می‌رسد ماه صیام
دارد از حق بهر امّید گنهکاران پیام

وه چه مه! شوینده‌ی عصیان خلق از نامه‌ها
وه چه مه! خواهنده‌ی عذر گناه خاص و عام

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

تعریف خموشی به زبان راست نیاید

هرگز به جهان کار کجان راست نیاید
تیری که بُوَد کج، به نشان راست نیاید

از فیض خموشی، بشنو مدح خموشی
تعریف خموشی به زبان راست نیاید

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

در ستیز خلق مردی، در جهاد نفس، زن

ای ذلیل آرزوها، با دو صد عیب چنین
چون توانی گشت در درگاه عزّت ارجمند؟

نشنوند اهل زمان گر شعر «واعظ»، دور نیست
زآن که شعر خال و خط خواهند، این پند است پند!

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

سخن ‌گر بر زبان یک نقطه افزاید، زیان گردد1

ز پرگویی زبان کس را وبال دین و جان گردد
سخن ‌گر بر زبان یک نقطه افزاید، زیان گردد

امانت‌دار حرف خود، مگردان ساده‌لوحان را
نفس در خانه‌ی آیینه، نتواند نهان گردد

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

گر دست مفلس است، ولی دل توانگر است


دل با توکّل است، گرَم کیسه بی‌زر است 
گر دست مفلس است، ولی دل توانگر است

باشد توانگری نه همین جمع ملک و مال
بر دادن است هر که توانا، توانگر است

ملا محمدرفیع واعظ قزوینی

به شور عشق، نتوان جمع کردن خواب شیرین را

به آشوب جهان هر کس که تن درداد، فارغ شد
ز سیل تندی توسن، چه پروا خانه‌ی زین را؟

گذشتن از بر بدطینتان، بدطینتی آرد
گذار از شوره‌زاران، شور سازد آب شیرین را

ملا علیرضا تجلی یزدی

چند رباعی

پرآبله شد چو خوشه هر چند کفم
یک دانه نشد حاصل از این نُه صدفم

باطن همه ناکامی و ظاهر همه کام
لبتشنه و سیراب، چو درّ نجفم

شیخ بهایی

چند رباعی از شیخ بهایی

هر شام و سحر ملائک علیین
آیند به طرف حرم خلد برین

مقراض به احتیاط زن، ای خادم
ترسم بِبُری، شهپر جبریل امین

آقا حسین خوانساری (محقق خوانساری)

بسیار به چشمم آشنا می‌آیی!/ چهار رباعی

ای دل! همه دردی، ز کجا می‌آیی
از کوی کدام دلربا می‌آیی

ای گَرد! ز کوی کیستی؟ راست بگو
بسیار به چشمم آشنا می‌آیی!

شیخ الرئیس ابوعلی سینا

با هر خسی ز روی هوا دوستی مدار

با هر خسی ز روی هوا دوستی مدار
با هر کسی ز ساده‌دلی راز خود مگوی

با مردم مزوّر بداصل بدگهر
در کوی مردمی ز پی دوستی مپوی

ملامحمد هیدجی زنجانی

چه سازگار و چه ناسازگار می گذرد

صبا مگر ز سرِ کویِ یار می گذرد
به هر طرف که چنین مشگبار می گذرد

کنون که موسمِ عید است و بادِ نوروزی
به طرفِ باغ و لبِ جویبار می گذرد

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی

هر که از تن بمرد، جان گردد

بنده گر سر بر آستان باشد
بِهْ اگر سر بر آسمان باشد

یک نفس با رضای حق بودن 
بهتر از عمر جاودان باشد

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی

به گیتی بهتر از دانشوری نیست 

به گیتی بهتر از دانشوری نیست 
به جز دانش به گیتی مهتری نیست

سری سخت و دلی سُتوار باید
که کار دین و دانش سرسری نیست

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی

با گران جانان سخن گفتن گران جانی بود

می‌ زدن در بزم نادانان ز نادانی بُوَد
با گران جانان سخن گفتن گران جانی بود

راح ریحانی به جز با یار روحانی منوش
این سخن بشنو که از اسرار روحانی بود

میرزا حبیب الله مجتهد خراسانی

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس 

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس 
خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

سنگ دل را سرمه کن در آسیای درد و رنج
دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس

حبیب الله شریف کاشانی

ولا را با بلا انباز کردند

دل عاشق همیشه غرق خون است
نمی دانی که سوز عشق چون است

چو کار آفرینش ساز کردند
ولا را با بلا انباز کردند

محمد مفید شیرازی

بنگر به این کسان که به گور آرمیده‌اند

بنگر به این کسان که به گور آرمیده‌اند
وز مال و جاه و عزّت دنیا رمیده‌اند

بعضی به روضه‌های جنان کرده‌اند جا
وز دوستان خیال محبّت بریده‌اند

محمدحسین غروی اصفهانی (مفتقر)

دو دیده بر هم و چشم دلی فراهم کن

اگر به شرط مروت وفا توانی کرد 
گذر به صفحه‌ی اهل صفا توانی کرد

به همت ار بروی برتر از نشیمن خاک
به زیر سایه هزاران هما توانی کرد

محمدحسین غروی اصفهانی (مفتقر)

 جدا مشو ز در دوست «مفتقر» هرگز

گهی به کعبه‌ی جانان سفر توانی کرد
 که در منای وفا ترک سر توانی کرد

 به راه عشق توانی که رهسپر گردی
 اگر که سینه‌ی خود را سپر توانی کرد

عبدالحسین شیخ الاسلام عاملی (بهایی)

پیداست که عادت تو باشد احسان 

ای پادشه مملکت هر دو جهان
مقهور تو هر مطیع و هر نافرمان
از مرحمت و عفوِ تو در این عالم
پیداست که عادت تو باشد احسان 

محمدتقی نیشابوری (ادیب نیشابوری)

جلوه‌ی هو در میان جمع ننماید جمال

باز ناقوس اناالحق برملا باید زدن
کوس وحدت بر سر دارالفنا باید زدن

بر نهاد آخشیجی آستین باید فشاند
بر سرشت اسطقسّی پشت پا باید زدن

محمدتقی نیشابوری (ادیب نیشابوری)

دل گواه دگر و دیده گواه دگر است

کشور فقر و فنا، عرصه‌ی شاه دگر است
نظم این ملک، به نیرو و سپاه دیگر است

آسمانی‌ست خرابات مغان را ای دل
که در او روشنی اختر و ماه دگر است

سید عبدالله برهان سبزواری (برهان المحققین)

دو رباعی


از خاک درت آب بقا می‌گیرم
وز زخم تو مرهم و شفا می‌گیرم

آن ملک که شه به زور شمشیر گرفت
من نیز به شمشیر دعا می‌گیرم

سید صدرالدین بلاغی نائینی (صدر بلاغی)

فوتبال

روزی وقت پسین برای رفع ملال
ز شهر بیرون شدم، به صحنه ی فوتبال

شفق برآورده بود، منظره‌ای دلپذیر
که سوی خود می‌کشید چشم و دل اهل حال

سید احمد پیشاوری (ادیب پیشاوری)

زدودم ز دل نقش هر دفتری

خرد چیره بر آرزو داشتم
جهان را به کم مایه بگذاشتم

منش چون گرایید زی رنگ و بوی
لگام تکاورْش برکاشتم

صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها