دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برشجلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرشگرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاکخوش بود چون هست در کوی محبت بسترش
رخ ماه بنیهاشم ز بُرج خیمه چون سر زدفروغ عارض او طعنهها بر مهر خاور زدچنان از غربت سلطان دین سر تا به پا میسوختکه دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد
سرو بستان امامت، وارث پیغمبریشاه اقلیم سعادت ماه اوج سروریآسمانِ داد و دانش، بدر برج مهتریصدر سادات حسینی، دُرّ درج عسکریمهدی هادی امام عالم آرای دگر
ای از سخنت گنج گهر دُرج دهنهااز وصف تو لبریز شکر ظرف سخنها گودال دل از گوهر حمد تو لبالباز نیشکر نام تو پر، چاه ذقنها
صمدا حمد تو گویم که تو خلاّق جهانیاحد بی عدد و واحد بی مثل و نشانی احد فرد توانای توانبخش حکیمیکه گر از سنگ به صد رنگ گل آری بتوانی
تو ای سرو سهی قامت، که از نسرین بدن داریز گل نازکتری یارب، که از گل پیرهن داری برای هرکسی از تاب کاکل دام افکندیبه پای هر دلی از طره ی گیسو رسن داری
به دنبال تصویب قانون نظام وظیفه عمومی در زمان رضاشاه، اولین کمیسیون سربازگیری در سال 1312 ش در خوسف دایر شد.سالک این شعر را در پی سوءاستفاده و ظلم های مسئولان این کمیسیون سرود و به صورت شب نامه منتشر کرد
بزم آراي قضا در كربلاچون صلا زد عاشقان را بر بلاتشنگان باده ي جام الستآن بلا جويان مست مي پرست
ای آه، ره به ناله ده ای ناله ره به آهکافتاده راه دختر زهرا به قتلگاهدر بر کشید پیکر پاک برادرشوز دل کشید ناله ی جاانسوز وااخاه
خدای را صنما ظلم و جور تا کی و چندبر این ستم زده کاو مبتلا به هجران استنمای رحم به "بلبل" که در فراق تو گلز شام تا به سحر از غمت در افغان است
بگردی جهان را سراسر اگرنیابی دلی را که بی غم بوَدبه روزی که عید است غره مشوکه فرداش بی شک محرّم بود
هر کسی را که عقل و ایمان استخالی از های و هوی و افغان استاو چو بحر است و دیگران جویندبحر آرام و جوی نالان است
هزار شکر سزد ذات پاک یزدان راکه کرده مفتخر از نور علم انسان رابه علم زاده ی آدم مکرم است و شریفبه دیو و دد چه شرف مردمان نادان را
نگار برقع نوری کشیده بر رویشکه چشم غیرر نبیند سیاهی مویشصراح و ساغر و ساقی ز خمّ او مستندخم و پیاله و یَم، جملگی نم از جویش
همچو فرهاد بُوَد کوه کنی پیشه ی ماکوه ما سینه ی ما ناخن ما تیشه ی ماشور شیرین ز بس آراست ره جلوه گریهمه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما
منم پور ایران و بر مام خویش مرا غیرت آید ز اندازه بیشبه بیگانه نفروشم این مام راکجا زشت و ننگین کنم نام را
چو عاشقان به سر زلف یار پیوستندز هر چه در همه آفاق بود بگسستند چه ساحری تو ندانم که عارفان از میبه دور جام نگاه تو توبه بشکستند
مرا از دست شد زیبانگاریبهشتی طلعتی خرّم بهاریبهشتی کآدمش نادیده در خواببهاری کز گلشن نارسته خاری
افسوس که عمری پی اغیار دویدیماز یار بماندیم و به مقصد نرسیدیمسرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیمجز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
ماه من خور نیست امّا آفتابی دیگر استنور او بر روی او هم چون حجابی دیگر استکسب نور از خور کند مه، خور ز ماه روی اوکسب او کسبی دگر، وین اکتسابی دیگر است
ای پادشه کون و مکان ادرکنی!ای طائر عنقای جهان، ادرکنی!ای باخبر از راز جهان دل منیا حضرت صاحب الزمان ادرکنی
دانی که چرا نام علی گشته علی؟وین نام به او داده خدای ازلیچون مرتبهی عُلوّ خود در او دیدفرمود به پیغمبر خود ناد علی
درد بی درمان ما کی قابل درمان شودکی مبدّل بر وصالت حالت هجران شوددوستان را جان به لب آمد شها از انتظارکی نمایان آن رخ هم چون مه تابان شود
هر لحظه کند جلوهی دیگر رخ دلدارپیداست ولی کو به جهان دیده ی دیدارتا سرمهی وحدت نکشی بر بصر خویشبیپرده تجلّی نکند از در و دیوار
ای دست ما و دامنت ای دست کردگاردستی به دادخواهی ما زآستین برآردر انتقام خون شهیدان کربلاچشم امید ما نَبُوَد جز به ذوالفقار
این مشیّد بارگاه از بس فرح افزاستیآفرینش را ز خاکش دیدگان بیناستیگنبد گردون شکوهش بس که میبخشد ضیامهر رخشان در برش چون ذرّه ناپیداستی
غزلی تازه منتشر شده از رهبر حکیم انقلاب اسلامیبا شبستیزان دل همنوا کنصبح است جانا شوری به پا کناز ساغرِ صبح جان میتَراودجامی به دست آر کامی روا کن
همه هست آرزویم که ببینم از تو روییچه زیان تو را که من هم برسم به آرزوییهمه موسم تفرج، به چمن روند و صحراتو قدم به چشم من نِه، بنشین کنار جویی