روایت شد که روزی در مدینه
یکی سائل ندا میزد ز سینه
که من هستم گرسنه، نان دهیدم
لباسی بر تن عریان دهیدم
دهیدم یک شتر بهر سواری
که بیش از این ندارم تاب خواری
به هر خانه ندا کرد و به هر کوی
نشد حاصل مراد و مقصد اوی
چو از هر منزلی شد ناامید او
به پشت خانهٔ زهرا رسید او
چو بشنید آن عفيفه این ندا را
گلیمی کهنه بخشید آن گدا را
گدا گفت این گلیم کهنه را من
لباس تن کنم یا نان خوردن
چو بشنید این سخن زهرا ز سائل
به گردن بود یک طوقش حمايل
به او بخشید و گفت ای مرد مسکین
مراد و مطلبت حاصل کند این
گدا بگرفت و آمد تا فروشد
خورد نان و خرد رختی بپوشد
یکی بشناخت آن طوق طلا را
به نزد خود طلب کرد آن گدا را
خرید آن طوق را آن مرد تاجر
بپوشاند آن گدا را رخت فاخر
به او بخشید یک رهوار اشتر
برایش کرد خورجین را ز نان پر
بداد آن طوق در دست غلامی
که زهرا را رسان از ما سلامی
بگو مولای من این طوق را داد
مرا هم پیشکش نزدت فرستاد
به او ده طوق و خود هم شو غلامش
بکن هر روز و شب عرض سلامش
غلام آمد به زهرا طوق را داد
خودش چون خادمان نزد وی استاد
برایش گفت زهرا طوق دادی
برو دیگر چرا اینجا ستادی
غلامش گفت من عبد شمایم
نباشد غیر از اینجا هیچ جایم
مرا مولايم از بهر شما داد
نمودش فاطمه فیالحال آزاد
نظر کن خیر این طوق طلا را
که دارا ساخت مسکین و گدا را
غلامی هم ز خیر آن رها شد
بیامد پس به نزد صاحب خود1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، صص 438 و 439