ای چرخ ستمگر جفاکار
وی سفلهنواز دانشآزار
ای افعی سرسپید پیچان
وی عقرب دمسیاه جرّار
گر نیش زنی، بزن به میزان
ور زهر دهی بده به مقدار
بر گرد مراد سفله کم گرد
وز آخر کار خود خبر دار
ویرانه مکن سرای سیمرغ
کاشانه به جغد شوم مسپار
در رهبری کلاغ نبود
ره جز بهسوی دیار مردار
از عالم خودپرست بگریز
مغرور مشو به حمل اسفار
دیدی که چه کرد پور با عور
یا سامری پلید عیّار
خواهی که من از تو شاد باشم
دین آر به نزد من، نه دینار
من با کجی تو راست نایم
تا کی بشوم، مریز و کجدار
بگذر ز ستیزهٔ من ای چرخ
وادار مکن مرا به پیکار
عشق از من و هرچه خواهی از تو
یار از من و از تو هرچه جز یار
از جاه و جلال تو گذشتم
نه شیر تو خواهم و نه دیدار
هرچند توراست قدرت و فر
افزون ز قیاس وهم و پندار
ابزار تو رعد و برق و طوفان
باد از تو و خاک از تو و نار
دریا و نهنگ از تو و موج
صحرا و پلنگ و گرگ خونخوار
شاه از تو و گاه و تاج و دیهیم
امر از تو و نهی و شحنه و دار
من نیز چنان نیام که بینی
بی پشت و پناه و بیکس و کار
هرچند به ذات خود حقیرم
مسکین و مهینم و تبهکار
لكن ز سلالهٔ رسولم
و ز نسل بتول ذاتالاقدار
بانوی جهان ستودهٔ حق
سرّ ازل و سپهر انوار
عالم شجر و بَرِ شجر او
هستی صدف، اوست دُرِّ شهوار
بر مهر ولای اوست دائر
این گنبد لاجورد دوّار1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، صص 352 و 353