تا بندهٔ خديو خراسانم
از نُه فراز بر شده ایوانم
با عشق او خجسته و آزادم
با یاد او شکفته و خندانم
با دوستانش یک دل و یک رنگم
با دشمنانش دشمن و غضبانم
چون مهر او به سینهٔ من تابد
ماه آورم برون ز گریبانم
با این گلیم کهنه ز الطافش
همچون کلیمزادهٔ عمرانم
این خامهام بهجای عصای وی
وین چامهام نمونهٔ برهانم
در حکمت الهی و دانایی
سقراط نیست طفل دبستانم
آیینهٔ جلال خداوندم
مرآت حقنمای جهانبانم
والاتر از فرشتهٔ تقدیسم
بالاتر از ستارهٔ کیوانم
فرماندهٔ اریکهٔ تجریدم
مالک رقاب عالم امکانم
دانندهٔ رموزم و بیمثلم
دارندهٔ کنوزم و خاقانم
با قهر او چو خاکم و بیقدرم
با لطف او ستودهٔ يزدانم
خرگاه اوست بارگه فیضم
فرگاه اوست درگه احسانم
هر کو مرا شناخته دانستهست
کز بندگان شاه خراسانم
او مهتر و امیر گهربخش است
من بنده و «ادیب» ثناخوانم