ادیب نیشابوری
محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب ثانی)

کز بندگان شاه خراسانم

هر کو مرا شناخته دانسته‌ست
کز بندگان شاه خراسانم

او مهتر و امیر گهربخش است
من بنده و «ادیب» ثناخوانم

محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب ثانی)

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند
نصیب دشمن ما را، نصیب ما نکند

من و ز کوی تو رفتن؟ زهی خیال محال
که دام زلف تو هرگز مرا رها نکند

محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب ثانی)

گفت اگر عاشقی بسوز و بساز


دل به زلف تو شد نیامد باز
چه کند خسته بود و راه دراز

چه دل است این دلی که من دارم
هر دمی با غمی بُوَد دمساز

محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب ثانی)

جلوه‌ی هو در میان جمع ننماید جمال

باز ناقوس اناالحق برملا باید زدن
کوس وحدت بر سر دارالفنا باید زدن

بر نهاد آخشیجی آستین باید فشاند
بر سرشت اسطقسّی پشت پا باید زدن

محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب ثانی)

دلش بر ما نمی‌سوزد سبب چیست؟

نمی‌دانم که اندُه یا طرب چیست
گناه گیتی و آب عنب چیست

فرود توده‌ی غبرا چه دارد؟
فراز گنبد نُه تو قُبَب  چیست

محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب ثانی)

گیتی ندیده است و نخواهد دید


باز از فراق آن بت نوشادی
چشم من است دجله‌ی بغدادی

خورشید نیکوان و به روی و موی
روز و شب سپندی و خردادی

محمدتقی ادیب نیشابوری (ادیب ثانی)

دل گواه دگر و دیده گواه دگر است

کشور فقر و فنا، عرصه‌ی شاه دگر است
نظم این ملک، به نیرو و سپاه دیگر است

آسمانی‌ست خرابات مغان را ای دل
که در او روشنی اختر و ماه دگر است

میرزا محمدحسن زنوزی خویی (فانی)

ما را ز تو غیر از تو دگر نیست تمنا

ای ذات تو زِادراک خیالات مبرّا
وز وهم و خرد فهم کمالات تو اعلی

مرآت عدم گشت به رویت چو مقابل
یک جلوه نمودی دو جهان گشت هویدا