دفتر شعر حوزه، گزیده ای از سروده های شاعران برگزیده حوزوی و عالمان شاعر اشعار این دفتر به انتخاب تحریه سایت شعر حوزه انتخاب می شود
روایت شد که روزی در مدینهیکی سائل ندا میزد ز سینهکه من هستم گرسنه، نان دهیدملباسی بر تن عریان دهیدم
طوس حریم حرم کبریاستمدفن پاک شه پاکان رضاستکعبه اگر خانهٔ آب و گل استطوس رضا كعبهٔ جان و دل است
بزم آراي قضا در كربلاچون صلا زد عاشقان را بر بلاتشنگان باده ي جام الستآن بلا جويان مست مي پرست
منم پور ایران و بر مام خویش مرا غیرت آید ز اندازه بیشبه بیگانه نفروشم این مام راکجا زشت و ننگین کنم نام را
مردکی گرجی به پیرامون دشتدلخوش و خندان به راهی میگذشت
چو میدان شد تهی از یاور عشقچو داور گشت یکتاداور عشق
پس از قتل برادر، آن شه جودبیامد سوی خرگه بهر بدرودفرود آمد ز اسب آن عشق چالاکدرِ پرده سرا بنشست بر خاک
سوی خرگاه شد سالار با شاهکه بدرود آورد با لشکر آهپس از بدورد اطفال جگرریشطلب کردند آب از ساقی خویش
چو بگذشتند شیران حجازیعلی را شد هوای تیغ بازیز صف آمد برون آن شاه صفدرستاده در بر سالار محشر...
روز عاشورای شاه سرمدیلیلة المعراج سبط احمدیدید ناگه بیکسی شاه راتیره کرد از آه روی ماه را
میخروشی رعدآسا مثل طوفانمیخروشی در عزای جمع یارانتا سحر بیدار باید ماند امشبجاء نصرالله باید خواند امشب..
ای عَلَمت کُنیت و نام نبیخورده لبت آب ز جان نبیمهدی دین، هادی عالم توییروشنی دیدهی آدم تویی
شاه رُسل خواجهی این چار سویساخته از خاک قدم آبرویآب رخ عقل نم جوی اوهر دو جهان تعبیه در کوی او
مناجات اولای خرد از حلقه به گوشان توخُلق خوش از عطرفروشان تو!ای ز تو این گوی گربیان چرخگوی شده پیش تو چوگان چرخ!
بسم الله الرحمن الرحیمفاتحهی مُصحَفِ امّید و بیمنامه که آراسته چون جان بُوَدحمد خدا زینت عنوان بُوَد
دلا مژده بادت که نوروز شدچو می بوی گل عشرت اندوز شدبهار آمد و یافت عالم فرحچمن گشت لبریز گل چون قدح
بر سرم دیگر همای عشق یارریخت طرح خارخار از عشق یارشوق بر گرد دلم پر میزنددر طپیدن حلقه بر در میزند
گل خم، گل ساغر او می کندصراحی و جام و سبو می کندبرآرندهی تاک از گلشن اوستفروزندهی بادهی روشن اوست
میشناسم خالقی را کاوست هستاین دگرها نیستند و اوست هستآن خداوندی که قیوم است و حیآن که پاکی وقف شد بر ذات وی
ثنا ایزدی را که از نور پاکشراب روان ریخت در جام خاکشفق، دوری از ساغر مشفقشفلک، دودی از مجمر قدرتش
خوشا حال مستی که منصوروارمیسر شدش مستی پایدارز جام پیاپی که ساقیش دادنه از دست رفت و نه از پا فتاد
دل عاشق همیشه غرق خون استنمی دانی که سوز عشق چون استچو کار آفرینش ساز کردندولا را با بلا انباز کردند
بگو ای خضر راه بی نوایانشود کی مهر رخشانت نمایان؟بگو ای آفتاب عالم افروزشب غیبت به ما کی میشود روز؟
ساقیا پر کن ز وحدت جام ماتا شود عیش جهان بر کام ماآتشین آبی فشان بر زنگ تنتن بسوزد جان بماند بیوطن
بلبلی بر شاخ گل در بوستانشرح میداد از فراق دوستانگفت چیزی تلختر در این جهاناز جدایی نیست نزد آگهان
ناسپاسی بین که چون پاکی گرفتراه ناصافی و ناپاکی گرفتهر چه صیقل روی او را صاف کردخاک اندر دیدهی انصاف کرد
من ز خود چیزی نی و نی داشتمآن چهام انداختی برداشتمحرف من حرف تو ای شهزادهام هر چه را شه داده، آن را زادهام
خفته بودیم ما سخت سنگینبود رؤیای ما خوب و رنگینخوابها رفت با برق سیلیصورت سرخ ما گشت نیلی
امام خواست به این انقلاب جان بدهدبه حافظان وطن دست پرتوان بدهدامام خواست که ما کربلانشان باشیمعلی اکبر و عباس این زمان باشیم
چون علی کو امیری آزادهکه بُوَد دستگیر افتاده؟چون علی کو کسی که در دل شبافتد از پا ز نالۀ یارب؟
برآى اى آفتاب برج توحیددر آر از ابرِ غیبت قرصِ خورشیدألا اى مطلع الشمس هدایتجهان تا كى گرفتار ظلالت
روز عاشورا است يا صبح ازلمشرق الانوار وجه لم يزلمطلع الفجر شب قدر وجودشد برون از پرده هر سرّى كه بود
این انقلاب چشمه ای از انقلاب توستپیروزی اش مقدمه ی فتح باب توستای نور محض وعده ی صادق خود تویی چشمِ امید این همه عاشق خود تویی
ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﭖﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﻤﺐ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ
قلم شکسته، نفس خسته، این نفس زخمیستو قلب کوچک من -گرچه در قفس- زخمیستنفس بریده، قلم درد میکشد امشبتمام دور و برم درد میکشد امشبقلم نشسته که از بغض مرد بنویسداز ازدحام نفسگیر درد بنویسدستارگان همگی یک به یک شهید شدندو با گذشت زمان ماضی بعید شدندقلم نشسته که از خواب ما گلایه کندنشسته است که از ما به ما گلایه کنداز این حکایت خونبار با که بنویسمبدون دغدغه بگذار تا که بنویسم