رخ ماه بنیهاشم ز بُرج خیمه چون سر زد
فروغ عارض او طعنهها بر مهر خاور زد
چنان از غربت سلطان دین سر تا به پا میسوخت
که دود آه او بر آسمان صد حلقه بر در زد
ز یک سو هجر روی اکبرش میزد به جان آتش
ز سویی داغ عون و جعفرش بر سینه آذر زد
چو از سوز عطش در کربلای پربلا او را
فغان کودکان بر جان شرار غم مکرّر زد
بیامد خدمت شاه شهیدان از پی رُخصت
که شاها نالهٔ طفلان مرا آتش به پیکر زد
بده اذنِ جهادم ای ولیِّ خالق سبحان
که داغ اکبر گلپیرهن بر جانم اخگر زد
ندادش اذنِ جنگ اما برای آب آوردن
بشد مأذون و پا اندر رکاب خنگ اشقر زد
هژبر بیشهٔ هیجا که همچون باب بیهمتا
به گاه رزم از دل نعرهٔ اللهاکبر زد
روان شد سوی شط و حملهور گردید بر دشمن
بسی دست از بدن افکند و بس سرها ز پیکر زد
به خاک افکند جمعی زآن جفاکیشانِ بدآیین
سپس خود را به آب آن زادهٔ ساقی کوثر زد
نمود آن مشک را پر آب و افکندش به دوش آنگه
کف همّت به زیر آب آن میر دلاور زد
چو نزدیک دهان آورد مُشتِ آب را گویی
فغان کودکان از تشنگی بر جانش آذر زد
نخورد آب و برون شد از فرات آن زادهٔ حیدر
به قلب لشکر دون خویش را مانند تُندَر زد
به امیدی که تر سازد لب آن تشنهکامان را
فرس میراند کِابن سعد دون از دل فغان بر زد
که ای لشکر برَد گر آب پور حیدر صفدر
شما را دست غم باید تمامی جمله بر سر زد
نمیگویم که بند مشک بر دندان گرفت آن دم
که دشمن ضربتی بر دست ایمن یا که ایسر زد
نمیگویم عمود آهنین با او چه کرد اما
همی گویم چو بسمل روی خاک افتاد و پرپر زد
نمیگویم چه شد قلب حسین از ماتمش اما
همی گویم فغانش سر به بام چرخ اخضر زد
نمیگویم «نجومی» را چه شد دل در غمش اما
همی گویم که آهش شعله بر دیوان و دفتر زد1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمیان، ص 232