دل به سودای تو در راز و نیاز است هنوز
ز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوز
شب و روز از سر زلف تو سخنها گفتیم
غصه کوته نشد و قصه دراز است هنوز
گرچه ما بندهٔ شایسته نبودیم و نهایم
كرم خواجهٔ ما بندهنواز است هنوز
عاشقان در حرمش مُحرِم و مَحرَم گشتند
شیخ در کشمکش راه حجاز است هنوز
ما گذشتیم ز پندار و رسیدیم به یار
زاهد استاده به محراب نماز است هنوز
دم ز اسرار حقیقت نتوان زد «عارف»
پیش آن کس که گرفتار مجاز است هنوز1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، ص 414