اسماعیل نجومیان

ناگهان تیر سه‌پهلو سوی اصغر شد رها


ای خوش آن عاشق که معشوق است دائم در برش
جلوهٔ معشوق برده روز و شب هوش از سرش

گرچه باشد بستر و بالینش از خاشاک و خاک
خوش بود چون هست در کوی محبت بسترش

گر دهد جان در ره معشوق می‌گوید رواست
زانکه شوری از وصال اوست دائم در سرش

خاصه آن عاشق که نام نامیش باشد حسین
آن‌که آتش زد شرار عشقِ حق بر پیکرش

آن عزیز مصطفی کاندر زمین کربلا
شد فدای راه حق هم اکبر و هم اصغرش

آن‌که چون برگشت از میدان به سوی خیمه‌گاه
گِرد او را برگرفتند اهل‌بیت اطهرش

با برادر گفت زینب آنچه می‌بایست و او
اصغر شیرین‌زبانش را گرفت از خواهرش

جانب لشکر بیاورد و گرفتش روی دست
تا مگر رحمی کند یک تن به حال مضطرش

جرعهٔ آبی طلب فرمود از آن دون‌همتان
گرچه هر آبی به عالم بود مهر مادرش

ناگهان تیر سه‌پهلو سوی اصغر شد رها
آمد و زآن تیر کین شد پاره پاره حنجرش

چون گذشت آن تیر کین از حلق اصغر ناگهان
کرد جا بر دست باب و سینهٔ غم‌پرورش

چون نبود آن طفل را بهر سخن گفتن زبان
خنده زد بر روی باب و رفت روح از پیکرش

بارالها در صف محشر به حق شاه دین
عفو كن ما و «نجومی» را به حق مادرش1

 

1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، ص 234
 

16
| | |
تاریخ انتشار: 6 بهمن 1404
| 0 رای

نظرات

  • نظرات ارسالی پس از تایید منتشر خواهد شد
  • پیام‌های حاوی توهین و تهمت منتشر نمی‌شود

بیشتر بخوانیم