دوباره در دلم آتش به پا کردهست تابستان
چه گرمایی! که باز آغوش وا کردهست تابستان
مرا مانند پروانه که دور شمع میگردد
به گرمای وجودش مبتلا کردهست تابستان
فقط من بین مردم دارم از این عشق میسوزم
مرا از بین عاشقها، سوا کردهست تابستان
همیشه استکان چاییام لبدوز و لبسوز است
که هر چه فوت کردم، باز، ها کرده ست تابستان
مرا با سرخی و شیرینی گیلاسهای باغ
به طعم بوسههایش آشنا کردهست تابستان
تصور کن نسیمی میوزد بر روی گندمزار
درست آن لحظه مویش را رها کردهست تابستان
چه فرقی میکند فصل زمستان است یا پاییز؟
که گرمایش تمام سال را کردهست تابستان
بدون هُرم تابستان جهان میمُرد بیتردید
جهان یک روز میفهمد چهها کردهست تابستان
منم آن مرد پاییزی کنار همسری خونگرم
که روزی مادرش او را صدا کرده است تابستان