عید آمده از راه؟ چه عیدی؟ چه بهاری؟
وقتی خبر از باغ و گل و سبزه نداری
تا دیده شکوه دل دریایی ما را،
غم آمده تا ساحل ما موجسواری
تقدیر بر این است که در گوشهای آرام
غم از پی غم هی بشماری بشماری
این سیل اثر گریهٔ ماتمزدگان است
ای ابر بهاری چه بباری چه نباری...
تقویم ورق خورد و تو را برگ و بری نیست
ای دل به همان زردی پاییز دچاری
ای کاش بیایی و در این وسعت تاریک
ای سال نو آیینه در آیینه بکاری
در راه سواریست... خوشا آینهٔ ما
برخیزد اگر از دل این جاده غباری...