تو ای سرو سهی قامت، که از نسرین بدن داری
ز گل نازکتری یارب، که از گل پیرهن داری
برای هرکسی از تاب کاکل دام افکندی
به پای هر دلی از طره ی گیسو رسن داری
دو شمشیر از دو ابرو دادهای بر کف تو زنگی را
مگر ای فتنه قصد قتل جان مرد و زن داری
نسیم صبح صادق را اسیر زلف خود کردی
مگر در خطهٔ مو نافهٔ مشک ختن داری
قد از سرو چمن داری لب از دُرّ عدن داری
رخ از ماه زمن داری، بر از برگ سمن داری
عجب بدر شب قدری که از انظار پنهانی
گهی در دیده میگردی گهی در دل وطن داری
ز سیمای رخت خورشید عالمتاب میتابد
بدی دور از رخت بادا، عجب وجه حسن داری
تو ای بیدادگر یارب نمیدانم که میباشی؟
نگاری چون تو من دارم قتیلی همچو من داری
کف جودی به فرق بینوایان گر بر افشانی
روا باشد که در جیب کرم گنج کهن داری
بهار است و به گلشن بلبل و گل انجمن دارد
قدم کن رنجه گر میل تماشای چمن داری
ز حسرتخانهٔ غیبت برون بخرام تا بینی
هواخواهان دولت را که در هر انجمن داری
به هر جشنی که بنشینی قیامتها بهپا سازی
بههر قرنی که برخیزی دو صد ويس قرن داری
سواد هفت اقلیم جهان را مالکالملکی
عماد نه فلک را در ته چاک یخن داری
در اورنگ جهانبانی، تو امروز آن سلیمانی
که در زیر نگین یک آفرینش اهرمن داری
شبی با غمزهٔ بدمست چشم سرکشش گفتم
مگر ای شوخ شهرآشوب قصد جان من داری؟
به صد ناز و ادا شوخی نمود و گفت ای «بلبل»
در این معنا مگر ای بی وفا با من سخن داری
به تیر غمزه آخر میکشم جان از تنت آیا
مهیا تخته و تابوت و کافور و کفن داری ؟1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، صص 222 و 223