گفتم اگرم وصل تو دور است و محال است
قربان دو چشم تو شوم غنج و دلال است
گیسوی تو و روی تو را چون که بدیدم
گفتم که کمندی است که بر دور هلال است
چون لعل لبت باز شود بهر تبسم
شرمنده شود غنچهٔ گل این چه جمال است؟
تیری زدهای بر جگرم از صف مژگان
مرهم ننهی زخم دلم را چه خصال است؟
یاقوت و صدف چیده و در رشته کشیده
چون چشمهٔ حیوان همه نوش است و زلال است
چون سرو سهیقد، چو گل خدّ و لبت لعل
گویم سخن از خال مگر طاقت و حال است
ابروی تو چون گشت نمودار، بگفتم
تیغ است کشیدهست ورا تا چه خیال است1
1. سبحه صددانه، محمدمهدی حکیمی، ص 278