من آبروی خود به کفی نان نمیدهم
من اختیار خویش به دونان نمیدهم
آزادی و قناعت و درس و کتاب را
ای مدعی به ملک سلیمان نمیدهم
ای آفرین به همت والای آنکه گفت
من جان ز دست میدهم ایمان نمیدهم
با آب مهر آل علی شد عجین گلم
این آب را به چشمهٔ حیوان نمیدهم
جنت کجا و روضهٔ سلطان دین رضا
این روضه را به روضهٔ رضوان نمیدهم
من يوسفم، اسیر زلیخا نمیشوم
هرگز ز دست، لذت زندان نمیدهم
پیراهنم درید، زلیخای روزگار
در دست نفس شوم، گریبان نمیدهم
سالار رادمردی و آزادگی حسین
میگفت دست خود به لئیمان نمیدهم
وقت سحر «شهودی» بیدل به دوست گفت
من دل به غیر شاه خراسان نمیدهم