از غصههای ساده خبر داری؟
از حال این پیاده خبر داری؟
از دردِ خیره ماندنِ بیپایان
بر دوردست جاده خبر داری؟
از رنج ایستادن و افتادن
-این رنج فوقالعاده- خبر داری؟
کوهم ولی بیا و مرا بشکن
از کوه بیاراده خبر داری؟
من تشنهی جنونم و تنها تو
از آن سبوی باده خبر داری
چمرانِ دل بریده از این عالم!
از حال و روز غاده خبر داری؟