سفید بود لباسش
- چو ماهِ نیمهی شعبان-
که پا گذاشت به این خانه
زلال بود صدایش
- چو نغمهی مادر-
به گاهِ خواندن آن عاشقانههای شبانه
در آن دو چشمِ
-چو شب-
پرشکوه و بیپایان
خروش خیزش شعبان و انتفاضهی اول
سکوت خلسهبرانگیزِ مسجدالاقصی...
چقدر عاشق هم بودیم
و عشق، هر دوی ما را جسورتر میخواست
و عشق هر دوی ما را
-برای جمعهی آخر-
صبورتر میخواست...
***
سیاه میپوشد
-به یاد جمعهی آخر-
چو ماه در شب عید
سیاه میپوشد
که با زبان همه مادران بیوهی غزه
برای دخترکان یتیم
قصه بگوید:
«نه من فقط
که جهاز تمام تازه عروسان
سلاح بود و فشنگ
و خون شوهرشان، مهر
شب شهادتشان، عید...
که قدس تنها بود
که قدس غرق تمنا بود
و نوبت ما بود...»