باد صبا به دوست بری گر پیام ما
گوی از چه روی بردهای از یاد نام ما
افکندهای اگر چه مرا از نظر ولی
دادی به دست عشق تو اول زمام ما
شام است بیفروغ رخت روز زندگی
با نور روی مهر تو روز است شام ما
اما مپوش چهره ی چون مهر پر فروغ
روزی شود که مهر بگردد به کام ما
ما ترک عشق و مستی و ساغر چرا کنیم
زیرا که پر ز بادهٔ عشق است جام ما
یارب مخواه یار چو آهو ز ما رمد
مپسند پا برون کشد از دست دام ما
يا رب مباد مرغ سعادت پرد ز بام
دائم همای بخت و ظفر باد رام ما
ای عشق آتشین سر و پایم بسوز پاک
شاید شود که پخته مگر فکر خام ما
با مدعی بگوی خوری خون خلق را
منع از چه رو کنی تو از آب حرام ما؟
آن کیش توست خوشدل از آنی به روزگار
مستی و عشق گشت به دوران مرام ما
نشناختند رتبهٔ «ابن امین» به دهر
دست قضا بریخت شکر در کلام ما